امان از شهر بی شاعر پوریا سوری

نویسنده : پوریا سوری
تاریخ ارسال : بیست و ششم اردیبهشت ماه ١٣٩۴


امان از شهرِ بی شاعر


پوریا سوری
 

آواره ایم و منزل ما در درخت هاست

این حس باد در همه پایتخت هاست (سپانلو)


پوریا سوری

همان حسی را دارد که مادری فرزندش را از دست داده باشد، پرنده ای جوجه اش را... یا جنگلی زیباترین و سرسبزترین درختش را. همان حس  را دارد وقتی شهری نیمه شب هراسان از خواب می پرد و خالیِ بزرگی را در وجودش حس می کند، انگاری یک گودی ژرف قلبش را درنوردیده باشد؛ امان از شهر بی شاعر.

چشم باز می کند و می بیند لالایی خوانِ شب های بلند و روزهای تبدارش، حماسه سرای سال های مبارزه و انقلاب و جنگش... و عاشقامردی که پیاده روها و بلوارهای بی انتها را وجب به وجب می شناخت و برای هر کوچه ای در این شهر، شعری در بغل داشت، رفته است، دیری می شود که با دردهای آماس کرده بر جسم نحیفش رفته است و شهرِ بزرگ، شهر درندشت، شهرِ مستبد، شهرِ پیرسال با زخم های عمیق بر پیشانی، چمباتمه زده زانوهایش را در بغل گرفته و هق هق می کند؛ امان از شهر بی شاعر.

امروز، همه راه های این شهر به بلوار کشاورز و بن بست «سرو» ختم می شود. امروز فقط شعر نیست که داغدار است، زخم این هجران بر سینه «تهران» نشسته و سوگوار اصلی اوست. شهری که همه زیبایی های نهان و زشتی های عیانش، یک عمر در شعر «محمدعلی سپانلو» رنگِ واژه گرفته و دهان به دهان چرخیده بود، شهری که خاطرات محوش از خانه های روشن، از کوچه های بن بست، از کافه ها و رنگِ کاشی های از یاد رفته با شعر سپانلو، قدم به اکنونِ خاطرات ما گذاشته... شهر، امروز تنهاست و قامتش خمیده تر شده؛ امان از شهر بی شاعر.

سپانلو، سراینده از یادرفته های شهر تهران بود. شاعری که در تمام عمر، قدم به قدم با مادرِ شهر همگام بود و هرچه شهر از خاطر می برد، با حافظه درخشان و کلام افسونگرش به قامت شعر مانایی می بخشید. او که طی حیات روشنفکری اش، یکی از پایه گذاران کانون نویسندگان ایران و از مهمترین شاعران و مترجمان اقلیم ما بود، شهرتی جهانی داشت و جایزه ها و نشان هایی که حضور معدودش در مجامع شعر جهانی برایش به ارمغان آورده بود گواه این مدعاست. اگرچه در سال های اخیر تندباد زمانه بر قامت بالابلندش زخم ها زده بود، اما او با روحیه ای شگرف هر بار پنجه های سرطان را می فشرد و مچ مرگ را می خواباند و دوباره به شعر بازمی گشت. او با «قایق سواری در تهران» به «زمستان بلاتکلیف ما» می خندید و چشمان نافذش را به افق فرداها می دوخت؛ حتی همین روزهای آخرش در «بیمارستان کافکا».

صبح روز نبودن شاعر، به خانه اش در انتهای بن بست سرو رفتم، درخت انار حیاط، شکوفه های قرمزش را قطره قطره خونچکان بر زمین نشانده بود و منظره حیاط نم زده را غمگین تر کرده بود. قدم به خانه تاریک گذاشتم، صندلی حصیری«عمو سپان» خالی بود، کسی از بالای پله ها عصازنان به استقبالت نمی آمد و «مهدی اخوت» داشت، دست نوشته های آخرِ همراه و همخانه اش را از روی میز جمع می کرد... گوشه ای نشستم و به هق هقِ زلالِ جاری در خانه گوش دادم. هرکسی به شیوه خودش عزادار هجرت شاعر بود. یکی زیر لب شعر می خواند، دیگری خیره به قاب عکس های شاعر مانده بود و یکی هم با دستمالی در دست، تلاش می کرد چهره گرفته آسمان شهر را که پشت قاب شیشه ها بُق کرده بود غبارروبی کند، غافل از اینکه شهری که شاعرش را دست داده باشد، ردِ غمش بر چهره عمیق تر از این حرف هاست؛ امان از شهر بی شاعر.


بازگشت