معرفی زن شعر پرتغال : فلوربِلا اسپانکا برگردان از ابوذر کردی

نویسنده : ابوذر کردی
تاریخ ارسال : سوم بهمن ماه ١٣٩٣


معرفی زن شعر پرتغال : فلوربِلا اسپانکا

ترجمه ی اشعار از پرتغالی اروپا به فارسی : ابوذر کردی

 

فلوربِلا اسپانکا ( Florbela Espanca) ، شاعر معاصر پرتغال متولد 8 دسامبر 1894 و متوفی 8 دسامبر 1930 است . در  طول زندگی سی و شش ساله ی خویش ، رنج ها و مصیبت های بسیاری را تحمل کرد و می توان گفت که زندگی کوتاه وی مالامال آشوب و بی تابی های خاص شاعر بود که در طول شعر وی مشهود است ، عده ای او را پایه گذار فیمینیسم در پرتغال قلمداد می کنند ، وجود نوعی اروتیزم در شعر وی که رنگ و لعاب پرخاش های زن دوره ی وی را می رساند از دیگر جلوه های شعری اسپانکا است .

شعرهای اولیه ی وی بین سال های 1903 تا 1904 سروده شدند ، شعر معروف "  زندگی و مرگ "( A Vida e a Morte) ، در سال 1903 به رشته ی تحریر در آمد . اولین ازدواج وی با آلبرتو موتینیو در 19 امین سالگرد تولد وی به سال 1913 به وجود آمد . در سال 1917 وی به عنوان نخستین زن پرتغالی در رشته ی حقوق در دانشگاه لیسبون فارغ التحصیل شد ، بین سال های 1915 تا 1917 ، نخستین مجموعه شعر خویش به نام " کتاب او "(O livro D'ele) که به برادرش تقدیم شده بود را منتشر ساخت .

در سال 1919 ، وی سال پر ازدحادمی پشت سرنهاد ، یک سقط جنین و پاره ای دیگر از مشکلات روحی و جسمی سبب شد که از شوهر اول خود طلاق بگیرد و در سال 1922 با آنتونیو گیمارایس ازدواج نماید . در سال 1919 ، مجموعه شعر " کتاب اندوه "  (Livro de Mágoas) را چاپ کرد .

در سال 1923 مجموعه شعر " کتاب خواهر سائوداده " (Livro de Soror Saudade)را به طبع رساند ، در این سال بود که وی برای بار دوم دست به سقط جنین زد و این درست مصادف با زمانی بود که از شوهر دوم خود نیز طلاق گرفته بود ، در سال 1925 او با ماریو لاژه ازدواج کرد ، پزشکی که وی را برای یک مدت طولانی معالجه می کرد ، در این سال بود که برادر وی یعنی آپِلش اسپانکا بر اثر تصادف هواپیمای وی جان باخت البته عده ای معتقدند که وی دست به خودکشی زده است که این مساله تاثیر بسیاری بر روی فلوربلا گذاشت و او را به نوشتن مجموعه شعر "  ماسک های سرنوشت " (As Máscaras do Destino)مجبور ساخت .

در اکتبر و نوامبر سال 1930 ، فلوربلا دو بار دست به خودکشی زد ، قبل از آنکه آخرین مجموعه شعر خود یعنی " گل دادن سلامتی " (Charneca em Flor) را منتشر سازد ،و اینکه سرانجام در روز 8  دسامبر 1930 با خودکشی موفقیت آمیز خود به زندگی خویش پایان داد، اینکه فلوربلا درست در روز تولد خود و با داشتن سلامتی جسمی و روحی دست به خودکشی می زند یک مساله ای است که در مورد زندگی وی ،  پژوهشگران شعر معاصر پرتغال را به خود مشغول می دارد .

در ذیل سعی کرده ایم دو شعر وی را از پرتغالی به فارسی ترجمه نماییم .

 

AS MINHAS MÃOS

 

As minhas mãos magritas, afiladas,

Tão brancas como a água da nascente,

Lembram pálidas rosas entornadas

Dum regaço de Infanta do Oriente.

 

Mãos de ninfa, de fada, de vidente,

Pobrezinhas em sedas enroladas,

Virgens mortas em luz amortalhadas

Pelas próprias mãos de oiro do sol-poente.

 

Magras e brancas... Foram assim feitas...

Mãos de enjeitada porque tu me enjeitas...

Tão doces que elas são! Tão a meu gosto!

 

Pra que as quero eu - Deus! - Pra que as quero eu?!

Ó minhas mãos, aonde está o céu?

...Aonde estão as linhas do teu rosto?

 

دست های من

دست های من ، پینه های ساطور

چنان روشن مانند آب تولد

گل های سرخ پژمرده

که باید دور انداخته شوند

ولی در ذهن باقی می مانند

در یک پناهگاه کودک مشرقی .

 

دست های حوری ، پری ، یا یک فالگیر

از آن کودکی بینوا محصور در ابریشم

باکره هایی مرده در نور هایی به غارت رفته

برای همان دست ها که بُراده ی طلای مغرب شدند .

 

قطعه قطعه اما سفید و روشن ... که دیگر کارکردی ندارند ...

دست های ناامیدی چون تو امید من را گرفتی  ...

امّا شیرین انگار همین جا هستند ! انگار مزه های من هستند !

 

ولی من و خدا آن ها را می خواهیم !

امّا آیا من آن ها را می خواهم ؟!

این دست های من ، تا کجا به سمت آسمان برده شده است ؟

... تا کجای خطوط چهره ی تو بالا رفته است ؟

 

SER POETA

 

Ser Poeta é ser mais alto, é ser maior

Do que os homens! Morder como quem beija!

É ser mendigo e dar como quem seja

Rei do Reino de Aquém e de Além Dor!

 

É ter de mil desejos o esplendor

E não saber sequer que se deseja!

É ter cá dentro um astro que flameja,

É ter garras e asas de condor!

 

É ter fome, é ter sede de Infinito!

Por elmo, as manhãs de oiro e de cetim...

É condensar o mundo num só grito!

 

E é amar-te, assim, perdidamente...

É seres alma e sangue e vida em mim

E dizê-lo cantando a toda gente!

 

هستی شاعرانه

هستی شاعرانه

بلند قامت ترین هستی است ،

و هستی است بیشتر از آنچه انسان ها دارند !

در آن گاز گرفتن برابر بوسه است !

در آن شاه و گدا یکسان انند

و شاهنشاه عالم با سلطان غم !

 

در آن هزار جاه و جلال در سر می پرورانی

و باز هم نمی دانی که چه قدر می خواهی !

و آنجا چون زندگی درون ستاره ای ملتهب است

و پنجه ها و بال های یک کرکس را خواهی داشت !

 

گرسنه و تشنه ی ابدیّت بودن !

در شب کلاهت ، بامدادانی طلایی و دیبا گون ...

تا دنیا را در فریادی یکه متراکم کنی !

 

و تو را دوست داشتن است ، و از دست دادن ...

و هستی های روحانی و خون آلود و سرزنده مال من است

و به او می گویم برای  مردمان یک دست آواز بخواند !


بازگشت