شعری از رباب محب

این همان گردابی است که قصّه­ هایِ تو را نوشت

این روز. این میز. این دفتر...

حتا خیابانی­ که از کنار تو گذشت و نگفت بهارِ مرا

 بباف دورِ گردنت مثلِ دو گیس

یا درختِ همسایه که با سایه­ هایِ شکوفه­ هایِ نارنجِ دامنت

درخت شد.  تو در تقلایِ دایره­ هایت     برای خط شدن

 خط خوردی.             سرت  از تنت گرانبهاتر نشد...

حالا بیا  هی شکوفه­ هایِ رفته را از شیشه ­هایِ پنجره­ هایت بچین

 بدوز به قابِ پیراهنت    در عکس.

 این شکوفه­ ها هرگز به میوه نمی­رسند...

حالا بیا  هی بهار رفته را بگیر بباف دورِ گردنت مثلِ دو گیس

با این­همه شاخه.   و اندکی برگ.

حالا بیا  گدائی کن چند قطره اشک­ هایِ بارانی؛

 برایِ گونه­ هایت که میراثِ چشم­ های کویری را

 سرمه می­ کشند بر سقف­ هایِ ریخته ­یِ پلک­...

حالا بیا   به یقه­ ات برگرد!

این حواصیل با آن گردنِ درازِ خمیده

از دیوار نُدبه هم بالا نمی­ رود

و این خروسِ صحرایی که هفت رنگ از دُمش

به صورتت دوخته...


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :