ـ نگاهی به شعرهای شبنم آذر و روجا چمنکار / احمد خلفانی

ازخانه های خراب تا جاده های شعر                

ـ  نگاهی به شعرهای شبنم آذر و روجا چمنکار ـ

احمد خلفانی

 

 1ـ  وداع با خانه های خراب

شبنم آذر درآخرین مجموعه شعر خود، "خونماهی"، محل سرایش هر شعری را زیر آن قید کرده ـ ریشی کیش هند ـ آنکارا ترکیه ـ تهران ایران ـ کلن آلمان.  با وجود این، انگار که از بالای سر همه این شهرها و شهرهای دیگر، با نگاه یک پرنده مهاجر گذشته است. انگار که مرگ و زندگی و هر چیزی را که به او مربوط می شود، در چمدانی گذاشته و در سفر است. و یا انگار که شاعر، همان پرواز، همان سفری است که در همه جا از خود نشانه ای می گذارد. نشانه ای و دیگر هیچ. و گاهی حتی از همین نشانه هم می گذرد.

درشهر کلن آلمان می گوید که "هیچکس در خانه خودش نیست". می توان پرسید که وضعیت شاعر، پیش از آن، مثلا زمانی که در وطن خود بوده، چگونه بوده است؟

 "گلوله ها! گلوله های عزیز! لطفا | به پوکه های تان برگردید | ما نیز به خانه های مان برمی گردیم"

این بخشی از شعری است به نام "سقوط آزاد" که شبنم آذر در تهران و برای ندا آقا سلطان نوشته است. با وجود این بسختی می توان باور کرد که خود او هنگامی که در تهران از"گلوله های عزیز" می خواسته که به پوکه های خود برگردند، واقعا به خانه خود بازگشته باشد. او به عنوان یک شاعر هیچگاه خانه ای نداشته است و اگر هم داشته، همان راهی است که بی وقفه می پیماید، همان چمدانی که او اتاقش را در آن می گذارد و آنرا از زندگی و مرگ و بوسه پر می کند. شبنم آذر می خواهد "خونماهی" اقیانوس خودش باشد. و برای همین هم هست که او شعرها را به ترتیب مکانهایی که در آنجا سروده، نمی آورد. تو گویی همه این مکانها را به هیچ می گیرد، چرا که می داند: "رود | خانه | ندارد." اگر شاعر خانه ای دارد همان رودخانه جاری است. همان کوچ. کلماتی که او خود نیز، گاهی، به آنها بی اعتماد است. شاعر با پس و پیش کردن مکانها در حقیقت توالی زمانهایی را نیز که او در هر کدام از این شهرها بوده، به هم زده است. "خاطرات خراب" از آنجا نشآت می گیرند که همه چیز در لامکانی بین زندگی و مرگ مانده است. با وجود این، او از دنیا چیزی نمی خواهد جز اقیانوسی که اقیانوس خود اوست.

شبنم آذر و روجا چمنکار در جستجوی زبانی برای خود، از کنار شعرهای تقلیدی و مد روزشده، که گاهی اصطلاح پست مدرنیسم نیز یدک می کشند، گذشته اند و همچون بسیاری شاعران جوان دیگر پی برده اند که این شعرها در بهترین حالت دیوارهایی هستند که عابری، عابرانی، بر آنها چیزهایی مفهوم و نامفهوم نوشته و رفته اند. چنین چیزی البته بدان معنی نیست که این شاعران، اینک، به آنجایی رسیده اند که انتظار و توقعش را داریم و به همین نیز بسنده کنیم. و با اینهمه براحتی می توان دید که شبنم آذر و روجا چمنکار نمونه هایی از شاعران ایرانی هستند که در ادامه سنت شاعری چون فروغ فرخ زاد، شعرشان انعکاس تجربه های خود آنهاست، ونه یک پدیده بیرونی زود گذر و یا دیواری بی سایه:

"شبیه من شده است اتاق | با دیوارهای خسته | و سقفی تنها که می خواهد خراب شود | روی سر هر پنجره" (چمنکار، رفته بودی ص 50/51)

اینکه یکی به تمام زبانهای دنیا خواب می بیند (شبنم آذر) و دیگری به زبان مادری  می میرد (چمنکار) نشان می دهد که هر دو، مثل ماهی هایی از دریا، از خانه خود بیرون افتاده اند. این وداع، این وداع درونی با خانه و با سرزمین خود دو طرفه است. تقدیر انگار چنان است که هر دو ـ شاعر و سرزمین ـ از دو سمت، از همدیگر دور شوند:

"باید در همان کودکی | خانه پدری را | آتش می زدم | و نگاه می کردم | که میان شعله ها می سوزد"(آذر، به تمام زبانها، ص26)

"دستی تکان دهنده تر از دستان سرزمینت نیست | وقتی از دست رفتنت را بدرقه می کند"(چمنکار، همیشه دری باز ص 50)

 

جاده ای طولانی تا خانه های شعر

 

چمنکار می خواهد خود را از این اتاق، از این خانه خراب، به مکان و زمانی فراتر از آنجایی که ایستاده، پرتاب کند. به سرزمینی، خانه ای زاده خیال.  جایی که، به همین دلیل، شبیه یک تابلوی نقاشی است. و شاعرهم، در این حالت، عضوی است، رنگی است از همین سرزمین خیالین. از همین اثر هنری:

"او روی تابلو زندگی می کند | ...| شب دور ساق هایش تاب می خورد | و خورشید | از پشت پستان هایش طلوع می کند | او | روی تنفس پاک رنگ ها | روی سکوت های طولانی زندگی می کند | ... | گاهی | روی صورتش رنگ می پاشد | گاهی | شعر، گردنبند، اشک | می بافد | گاهی هم شبانه | از تابلو بیرون می ریزد | پنجره ها را قدم می زند | و دوباره برمی گردد"(رفته بودی ص 43)

تابلوی نقاشی، در اینجا، از جنس کلام است. و شاعر به خانه اش رسیده است، خانه ای که به قول سید علی صالحی "بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار..." است. و این خانه، با وجود همه اینها، هم پرده دارد هم پنجره هم در و هم دیوار. و همه آنها از جنس کلام و رویا.

شبنم آذر نیز به شیوه خود، تابلوی دیگری درست می کند:

"چه معجونی را در من دود می کنی | که ارواح ترسناک | از تنم بیرون می خزند | و دهانم | به بوی گیاهان مرموز | آغشته است؟ | چگونه به صدایم دست می کشی | که می توانم | به این زبان عجیب سخن بگویم؟" (آذر، خونماهی، ص61)

شاعر که از پنجره های این خانه نگاه می کند دنیا را به شکل دیگری می بیند. هستی برای چمنکار حضور در خود هستی نیست بلکه حس و درک فاصله است، به این معنی حضور معشوق نیز چیزی نیست جز "شکل پنهان تمام عکس العمل های عاشقانه". یعنی همان شعری که حواسش به فاصله است. شعر، به این معنا، حالا هر شعری می خواهد باشد، همیشه شعر عاشقانه است. چرا که از فاصله می گوید، فاصله از آنکه و آنچه مطلوب است، فاصله از آنکه و آنچه از دست رفته است. و شعر بیشک از همین انفصال و از همین فاصله ها نشآت می گیرد؛ از دور یا از نزدیک اشاره می کند، می بیند و اشاره می کند بی آنکه بخواهد و یا بتواند فاصله را بردارد. خواستن و توانستنِ شعر تنها در کلمات است. در خانه واژه ها. در همان شعری که اتفاق می افتد. شعر همان پلی است که عاشق و معشوق را به هم پیوند می دهد. همان میعادگاهی که عاشق و معشوق از هم جدا افتاده را الزاما به هم می رساند. شعر همان حکایت نی مولوی است، که شکایت از جداییها می کند. و به این ترتیب، شعر، گویا اولین فریاد نوزاد نیز هست، که هم اعلام حضور است و هم نشانه جداافتادگی:

"تنها تو می دانی که ماهی ها | دریای مرا با خود به جنوب دیگری برده اند" (چمنکار، با خودم ص 16)

"دردی ابدی | دریای آبی مان را خشکانده است"(آذر، خونماهی ص 11)

انگار این ارتعاش و اضطراب، این خفتن و بیدار ماندن در آغوش رویا، این نوشتن، این کلمات همه برای این است که همه چیز به آنجایی برگردد که بوده است. به سکوت. دنیای اشیا شاید می توانست بدون همین کلمات نیز حضوری کامل داشته باشد. حضوری ساکت و آرام و بی خدشه. شاید می شد، آنطور که توماس برنهارد نویسنده اطریشی می گوید، مثل یک سمور، بی حتی کلمه ای، در آغوش خوشبختی حلقه زد و خوابید و هیچ نگفت. شاعر اما، بسان حضرت آدم، از بهشت چنین حضوری بیرون افتاده است. او ناچار است برای صید دنیا و اشیائش از کلمات استفاده کند. تنها و تنها در آن صورت است که او جهان را، هر چند نه به طور کامل، می تواند ببیند و لمس کند. و با همه اینها، آرزوی برگشت به همان دنیای بی نام و نشان ِ ساکتِ خوشبخت او را پیوسته می آزارد. این است که چاره ای ندارد جز گفتن و گفتن. او می خواهد جهانی را که از دست داده، با کمک واژه ها، با فریادی که به سکوتِ گم شده اشاره می کند، دوباره به کف آورد ولی می داند که ممکن نیست.  پس مثل صیادی دلشکسته از دریا  به اسکله برگردد و به جای دریا به لبهای خیس معشوق قناعت می کند:

 "به اسکله برگردیم | لبهای خیست را بینداز دور گردنم"(چمنکار، همیشه ص 37)

اگر شبنم آذر می خواهد ماهی ای باشد که در دریای خون خودش شنا کند، چمنکار در پی آن است که تمام دریا را، از منظر همین اسکله، تصاحب کند. تصاحب تمام آنچه که هست برای رسیدن به اعماق و به سکوت. به آنجایی که کلمات گریبان آدمی را رها کرده باشند و شاعر از شعری که کلمات می سازند بیرون زده باشد. حضور، درست در همانجا اتفاق می افتد:

"در همانجا اتفاق می افتد | نه غروبی نه بارانی | نبوده ای که نباشی | نرفته ای که نیامده باشی" (چمنکار، همیشه ص 25)

"به انسانی بدوی می مانم | کلمه را نمی شناسم | در غاری آرام می گیرم | و در نهایت خوشبختی | سایه سرخ شعله ها| بر چهره ام می رقصد" (آذر، به تمام زبانها، ص 64)

دریا و ماهی به فراوانی در شعرهای هر دو شاعر حضور دارند. گویا هر دو می خواهند خود را از زمین سفت و خاکی به دریاها و اقیانوسها بیفکنند و در فضاهای بازتر نفس بکشند. ولی دنیای همین شاعر هم "که جهان را به مخاطره می افکند" (چمنکار) و حالا در ورای زمانهایی که دیده و ندیده، جنوبی از کلمات درست می کند، "همیشه دری باز به دربه دری" است (چمنکار) و می تواند به راحتی از هم بپاشد، مثل کاغذی که خود آتش می گیرد (و به همین دلیل به آتش می کشد):

"دستهایم مقوایی | چشم هایم مقوایی | خنده ام مقوایی | خانه ام مقوایی || یک قدم جلوتر بیایی | همه چیز را به آتش می کشم" (آذر، خونماهی، ص75)

یا مثل ماهی کوچکی که به قلابی گیر می کند:

"با بوی شعر من | بنشینی کنار دریای من و | قلاب بیندازی توی رگهای من"

 (چمنکار، قلاب تو، ص34)

این جا، همان جایی است، که بسیاری شاعران دیگر، و از جمله شاعران کلاسیک نیز رسیده و یا از آن هم گذشته اند. حافظ می گوید: "در بحر افتاده ام چو ماهی | تا یار مرا به شست گیرد"

و باید گفت که، با وجود این، به چنین جایی تنها شاعرانی از گونه حافظ می رسند. قصد من در اینجا به هیچ وجه مقایسه شاعران امروز با حافظ نیست. فقط بگویم که اگر بحر، این خانه شاعرانه، برای حافظ، آستانه ای برای جهش به آنسو و رسیدن به خانه ای دیگر و نهایتا کامل شدن است، خانه شعر شاعران معاصر آستانه گذار به جای دیگری نیست، بلکه جایی است برای پناه گرفتن و برای درامان ماندن. این مسئله،  در نزد حافظ، تمثیلی و هدفش راه بردن به آن سوی آینه است، ولی برای شاعران نامبرده مفهومی انتزاعی دارد که از سطح آینه فراتر نمی برد. چرا که می دانند آنسوی آینه جایی نیست.

 

3ـ خانه های شعر و آستانه های ویرانی

کلمات شاعران معاصر از دنیای واقعی می آیند و به همین دلیل نیز، در تصادم با واقعیتهای این سو، در معرض ویرانی اند. شست یار در شعر چمنکار می تواند همان قلابی باشد که شاعر را از دنیای خیالینش بیرون می آورد و او را مثل یک ماهی از دریایش به بیرون می افکند.

و یا اینکه می تواند، اگر بخواهم یک مثال دیگر از شبنم آذر بیاورم، مثل یک خانه واقعی، براحتی از هم فروبپاشد:

 "ستون | هرچند استوار| خانه ها | سرانجام فرو می ریزند | صداها | سرانجام به سکوت ختم می شوند | و سایه ها | به درون اشیاء بازمی گردند"(آذر، خونماهی، ص23)

زبان هم جهان را به ما می نمایاند و هم آنرا مثل تصویری در آینه شکسته خدشه دار می کند. هم دنیا را نشانمان می دهد و هم چیزهایی را پنهان می کند. ولی ما چاره ای جز دیدن دنیا از همین آینه شکسته نداریم. زبان همان آینه شکسته است.  یا همان آبی که  ما، مثل ماهی، از زیر آن به دنیا نگاه می کنیم. شاعر به این خصلت دوجانبه زبان آگاه است و نیز می داند که او، با وجود همه اینها، راهی به جز نگاه به دنیا از همین آینه شکسته، از همین آبها، ندارد. و بعلاوه، همین خصلت زبان که دنیای ما را مخدوش می کند و حتی از میان برمی دارد، و آنچه را که در دست ما می گذارد دنیایی است فراسوی همه چیز، شاعر را مفتون می کند. او برای این بازی فریبنده مرگ و زندگی احتیاج به آبهای فراوان دارد؛  واژه، ایهام است و ما برای روشن شدن این ایهام به واژه های دیگر و ایهام های دیگر پناه می بریم. به دایره لغات اضافه می شود و خود همین دایره نیز که بزرگ و بزرگتر می شود، ما را همچون سیاره ای دورتر و دورتر می برد. شاعر که بیش از هر کسی بر این جداافتادگی آگاه است ناچار است بیشتر بگوید و، در خلوت خود، فریاد بکشد. و کار شاعر، اصولا، چیز دیگری نمی تواند باشد. کار شاعر، به همین دلیل، در حقیقت طغیانی بر علیه زبان نیز است. ما وسعت دایره لغات و طغیان را در شعرهای شبنم آذر کمتر و در شعرهای چمنکار بیشتر می بینیم. چمنکار در حقیقت در همین شعرهای طغیان است که به اوج می رسد. کافی است به دو سه شعری که او از ابتدا تا انتها با ماضی التزامی می سازد و یا به شعر "فلاش فوروارد" که تماما جمله های گذشته التزامی است نگاهی بیندازیم:

با تو شبی | در آینده ای نه چندان دور | زندگی نکرده باشم و | تو گریه هایم را بغل نکرده باشی | نه انتظار کشیده باشی | در انتهای جهانی گرد | جنون تلخ جهان مرا |... (چمنکار، ص24)

گذشته التزامی، بسته به اینکه شرطی باشد یا از شک و تردید و یا آرزو بگوید و ... در هر صورت احتیاج به چیزی دارد تا جمله کامل شود. چمنکار با قیدنکردن آن چیزی که جمله را کامل می کند، در حقیقت، به گونه ای زیر پای جمله ها را خالی می کند، طوری که زبان انگار جایی در فضا معلق است و از زمین و زمان دور شده است، و به همراه آن، عاشق و معشوق، و حواس ما خوانندگان نیز، در ناکجای ذهنی سیر می کند. این درست همان جایی است که چمنکار خانه کوچکش را می سازد. البته می توان پرسید که چمنکار از این شیوه زبانی تا کی می تواند اوج بسازد و در اوج بماند، و چنین گفتنی اصولا تا کجا ممکن است.

در حالی که روجا چمنکار در کلمات نشان می دهد، شبنم آذر ، در بسیاری از شعرهایش، با کلمات می گوید:

سقف هیچگاه | به پناه گاه امنی بدل نشد | اعتراف می کنم | اعتماد ندارم | به این کلمات(آذر، خونماهی، ص60)

او با کلمات به خانه ای اشاره می کند که در معرض خرابی است و روجا چمنکار، برعکس، در همان خانه می نشیند و از آنجا به دنیا و خرابی اش نگاه می کند و از آن می گوید، و با وجود این هر دو در بهترین شعرهایشان از یکجا شروع می کنند و در مسیر راه، از دو پنجره مختلف ـ چه بسا ـ مناظر یکسان می بینند، هر چند که در نهایت به دو خانه مختلف می رسند. وگرنه راه همان است و خانه، کمابیش، همان و خرابی نیز همان.

 

 

منابع از انتشارات ناکجا:

شبنم آذر:

ـ به تمام زبان های دنیا خواب می بینم

ـ هیچ بارانی این همه را نخواهد شست

ـ خونماهی

روجا چمنکار:

ـ رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری

ـ سنگهای نه ماهه

ـ با خودم حرف می زنم

ـ مردن به زبان مادری

ـ همیشه دری باز به دربه دری بودم


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :