شعری از بابک اباذری

روز میلاد تو

کوزه ای شراب 
از دل خاک بیرون زد

خاک کوزه 
استخوان های مردی ست
که معشوقه اش را
با دندان ببر
بر دیوار غار
نقاشی می کرد

و شرابش
از درختی ست
که زیر پای آن
معشوقه اش را
به جرم جمال
برای صلح بین چند قبیله 
زنده زنده دفن کردند

روز میلاد تو 
کودک بودم
در نقاشی هایم
برای چشم هایت
خورشید را سبز کشیدم 
و برای قامت تو
چند درخت بلند 
که از صفحه بیرون زده بودند

همه نقاشی ام را خط زدند
جز مادرم
که رد زنی زیبا را می دید

چشم هایت
چشمه های نور
که ببرها از آن رویا می نوشند*
و قامتت
نقطه ای امن
برای معاشقه عقاب ها

در برابر زیبایی ات
از کلمات کاخی می سازم
اما
در برابر مهربانی ات
به حروف هیروگلیف پناه می برم
نمی خواهم
کسی بفهمد
چگونه دوستت دارم

 

*اشاره به سطری از شعر سنگ آفتاب سروده اوکتاویو پاز


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :