بهرام اردبيلي از اينجا رفت
هوشنگ آزادي ور

بهرام اردبيلي از اينجا رفت *

هوشنگ آزادي ور

 

بهرام اردبيلي مرد . او وحشي مرد . مثل بابونه اي كه پژمرد . بسيار پيش از آنكه لِوي اشتراوس از " وحشي نجيب " بگويد شاعران وحشي در جهان زيست كرده اند . انسان كوشيد همه چيز را اهلي كند ، اما بهرام وحشي ماند . نجيب ماند . زندگي را جدي نمي گرفت ، اما آنچه را مي خواند جدي مي خواند ، و زياد نمي خواند . وقت نداشت . بايد بين دوستان عشق تقسيم كند . بايد به همه برسد . وقت نداشت به خودش برسد . شعر با غريزه مي گفت . درد را از عمق اسطوره اي كه به ميراث برده بود بيرون مي كشيد . با دنياي پيرامون خود كاري نداشت . فقط با جمعي از دوستان ، بعضي از آن چيزهايي كه اصيل مي يافت . آن قدر ساده بود كه ديده نمي شد ، و اگر ديده مي شود ، آنقدر عميق بود كه مي ترساند . مثل پلنگي كه خرگوشي را بدرد ، واژه ها و مفاهيم را مي دريد . وقتي تضادهايش به اوج مي رسيد مي خنديد . آنوقت به همه چيز مي خنديد . اهل مدارا نبود ، هر چند تساهل داشت . اهل ادا و اصول نبود ، هر چند مثل بچه  گربه اي بالا و پايين مي جست . همه با غريزه . همه با عشق . مهر . با مهر . بهرام اردبيلي از شاعران " حلقه ي شعر ديگر " بود . اين باغچه ، اين " شعر ديگر " را دوست داشت آبياري كند .سوادش را نداشت . اما فهم فراوان داشت . او جور ديگر مي فهميد . دفتر و دستكي نداشت . شعرهايش را گم مي كرد . وقتي            مي خواست از بر بخواند ، فراموش مي كرد . بعد از شعرش مضحكه مي ساخت . بعد مي گفت مگر شعر بايد جدي باشد ؟ جدي بود برايش ، اما نه به شكلي كه در آن روزگار رايج بود ، براي شهرت و قدرت و منبر نشيني . جدي بود چون جدي ترين چيزي بود كه مي شناخت . باقي همه باد هوا . دفتر بزرگ شعرش را وقتي در سفر بود مادرش دور انداخت . او در سن 60 سالگي گريه كرد . گفت ديگر آه در بساط ندارم . آنچه از او مانده يا دوستانش جمع كرده اند يا اين جا و آن جا چاپ شده بود . خودش در اين عوالم نبود .

از اين ميان درويشي شكل مي گرفت كه قابل تعريف نباشد . در پوست خود نمي گنجيد . چشم به جاي ديگر داشت . پس رفت و در هند پوست انداخت . در آن جا در جمع جوكيان ماندگار شد . روزي به احسان مردمان مي خورد و به توكل مي نشست . سال ها نشست و به آب روان نگاه كرد . وقتي از كار در آمد شكل تنهايي خود را پيدا كرده بود . آه ، اين همه سال تنها بوده است ، و نمي دانست تنهايي در ذات انسان است . حالا دانسته بود . مي توانست مثل پلنگي بالاي تپه اي بنشيند و نق نزند . معلوم نيست چرا به اسپانيا رفت . آن جا در لانزاروتا بالاي تپه اي از ماسه هاي سياه از تنهايي خود قصري ساخت . درويشي شد كه دل مريد پروري نداشت . مهاجر غريبي بود كه اتفاق روزگار او را به اين جهان خاكي پرتاب كرده بود . هجرت او سي سال طول كشيد . گهگاه به ديدار خانواده و برخي دوستان مي آمد . بسيار كم مي آمد . نمي خواست بداند . مي خنديد . چي را بداند ؟ فقط دانست وقت رفتن است . براي خودش گوري كند . بعد گفت اگر در آنجا بميرد خانواده اش همه ي عمر در ابهام خواهند ماند . پس به ايران آمد و مرد . به همين سادگي . به همين نجابت .   

 

* این متن که توسط آقای آزادی ور یکی از بنیانگذاران جریان " شعر دیگر " پس از مرگ بهرام نوشته شده است برای اولین بار در پیاده رو منتشر می گردد .


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :