گاو زيبا !
چه كم بودي در اين دنيا !
هادي محيط

گاو زيبا !

چه كم بودي در اين دنيا !

هادي محيط

( جناب آقای محیط طی تماس سردبیر این متن را در اختیار پباده رو قرار داده اند )

ز بهرام گردون به بهرام روز

ولي را بساز و عدو را بسوز 

فردوسي

 

رغبت من جستجو در ناشناخته ها ، يافتن آدم هاي در سايه ، و گفتن از زندگي هاي به زبان نيامده است . از آن رمان كه اين نشريه كوچك هفتگي منتشر شده ، دوست تر داشته ام ، سراغ همين صدا ها بگردم و چه لذتي داشت يافتن فريدون رهنما ، محمدرضا اصلاني ، كاظم رضا ، پرويز اسلامپور ، محمود شجاعي ، و ... و پس از زدن غبار و ديدار آن ها در عكس هاي سياه و سفيد و هاله هايي غريب ، و چه دور بودند آن ها ، و چه نزديكند اكنون . آن نام ها كه گاهي به راستي در چارچوبي از گوشت و پوست و خون ! و بهرام اردبيلي نيز چنين بود كه به طرز اعجاب انگيزي ، چون فراخوانده شد . متجسم گشت ، و جادوآنه پس برآوردن مرادمان ، افسانه وار به كنج جزيره ي ناشناخته اش پر كشيد و رفت . براي من اما اول بار او از پشت امضايش پاي بيانيه ي شعر حجم سر برآورد . و دومين بار در " هفت پيكرِ"  بهرام اردبيلي كتاب " شعر ديگر"  . و همين گونه او نفس مس كشيد در من تا بعدها ، كه "هنگام" اش فرا رسيد . تا به جستجويش بياورم . براي آمدنش ، دست و پا مي زد و خودش بر جداره سلول هاي حافظه من ، و من به جستجويش آوردم . و با گذشتن از چند كس به پاره اي از او رسيدم ، به خواهرش . مي دانستم كه سال ها ايران نيست . خيلي سال قبل ، قبل انقلاب . و بعد دانستم "جزاير قناري" اسپانيا است . چه مي كرد آن جا و خواهرش مي گفت كه گاهي ، ارتباطي هست ، اما دانستم كه او تا حد زياد از حدي بريده است از اين جا . از كسانش ، و خواهرش كه از شنيدن نام بهرام بعد از اين همه سال ، از دهان غريبه اي دچار هيجان زايدالوصفي شده بود ، بي درنگ به تقلا افتاد براي يافتن دوباره اش و بعد از مدتي پاي خواهر ديگرش به ميان آمد و تماس هاي آنان با من او و اين خبر معجزه وار كه بهرام چند ماهي ديگر به ايران مي آيد و بعد انتظار ...

بهرامآن فرشته موكل بر پيروزي و جنگ و شكست و پيكار . كنار آن نام ها بود . آن اسم ها ، آن الف هاي كشيده ، آن ياهاي طنين دار . كنار آن الهه ها ، بيژن الهي ، بهرام اردبيلي ، پرويز اسلامپور ، يدالله رويايي ، فريدون رهنما ، فيروز ناجي ، محمود شجاعي ... و آن ها چه تركيب هايي بودند در آوا ها و در زنگ ها ي كلمات . يقينم شده بود كه آدم ها اغلب اوقات در نامه هاشان متجلي اند ، بزرگي و كوچكيشان ، معرفت و جسم شان ، و يا چهره هايشان . و چه نام به ياد ماندني بود بهرام اردبيلي . از آغاز آن آدم ها و هر كدام براي من حس شعري گمشده داشتند كه بايد دوباره يافشان . زندگيشان سال ها بود كه نبود هيچ كجا . پراكنده بودند از خودشان آن نام ها . و تنها بودنشان با خود و ديگرانِ خودشان در آنجا بود ، آن مكان ناب ، آن مكانِ كمياب ، در آن كتابِ ديگر ، " شعر ديگر " . و در آن كتاب ، شعر صورت ديگري داشت ، فرق داشت با شعرهايي كه از ديگران خوانده بوديم . يك نوع دهن كجي ، يك نوع عمد ، يك تاريخچه كوچكي از تفاوت ، آنجا جريان داشت . و بهرام هم عضو كوچك آن عمد ، آن تاريخچه و آن دهان كج بود . " بازو بگشا / اي فيروزه / بر چشم هاي تاريكم " او اويل باز نمي كرد دري براي من . براي چشم ، شكافتن تنگي كلمات سخت بود ، تركاندن پوسته ي سطرها و رفتن درون آن . نمي توانستم " سپيده دم از گور برخاسته / شبنم زنگي / بر پاره هاي مستولي افشان " را در سطح زبان شعري ام كه بيابان را سراسر مه گرفته است يا سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، بود ، جا دهم ! بر پاره هاي مستولي افشان ديگر چه بود ؟ اين كلمه ها به كجا به چه چيز مرا حواله مي دادند ، و من هر چه مي گشتم نمي يافتم . و بعد ، بعد ها دوباره كه سراغش را گرفتم ، يافتنم جابجا شده بود و گشادگي مردمك ها بيشتر :

" پلك بر هم بگذار / و در اين دقيقه ي آخر / كه ماه / در كمين عقرب مي خرامد / نگاهم كن / و نفسم را بيامرز . "

و نفسم را بيامرز او چه كجتاب زيبايي داشت ، چيز ديگري بود . و همين گونه در پيكر هاي بعدي اش روانه شدم و مي آمدند دوباره آن كجتاب هاي ناب ، و " من اگر كفني داشتم / نگاه ليلا مي كردم و مي مردم " واقعن معركه بود . به من فهماند كه اشتباه نكردم . اينجا هواي ديگري در جريان هوا بود . چيز ديگر ، زاويه مرسوم را نداشت ، نگاه عتيقه با شمايلي مدرن آميخته شده بود و از پس پنجره ي مشبك و نورگيرهاي رنگي ، دست هاي آغشته به خودكار و فرم نسيم وار خيابان هاي امروزين شاعر ، سوسو مي زد . " شب تلخي است / ماه تلخ / آسمان پذيرفتني ! / سلام به انحناي كشيده ات ! " يا " چنگ مي زنم / به آهنگ تاري از مژه گانش / تا بافه ي كفنم باشد / يا ماه بني هاشم ! " و اين ماه بني هاشم بهرام اردبيلي براي من يادآور همان قفل ها و نگاره هاي سنتي است كه پرويز تناولي در مجسمه هاي مدرنش از آن ها استفاده كرده است . و همان گونه كه آن مجسمه ساز نام آور و پيشرو با چنگ زدن و بيرون كشاندن سنت هاي فراموش شده ، روحي تازه آفريد ، بهرام نيز در اين سطرها با من چنين مي كرد . مي دانيم كه هنر سنتي ما وصف الحال ذهني شاعر يا هنرمند است و در آن كمتر از موقعيت هاي شاعر يا تجربه هاي فردي خبر او خبري است . هنر سنتي ما ، هنرپوش و پنهان كردن است تا اظهار و آشكار .

چنان كه ضريح و معجر امامزاده ها نوعي اختفاست كه در همان حال روزنه هاي مشبك ، راه و منافذي ست جهت دريافت آن حقيقت ، اين انتزاع سنتي ، در بخشي از شعر مدرن ما دوباره زاده شد . علي رغم توصيه هاي نيما جهت ابژكتيويته كردن شعر ، چاره اي نداشت جز غوطه خوردن . در خود و ذهن خود . ولي اين انتزاع مدرن فرق مي كرد . با آن كلي گرايي و استعاره پردازي شعر گذشته . و اين فرق در رويكرد آگاهانه شاعر و نويسنده امروزي بود به خود ، به من و به جهان :

" حرامي ي باز آمدن / اي مرگ آخرينم / عبور كن از شام غريبان دامنم / اي آذرخش نباتي / خميده بشكن / در خم نارنجي "

 

           
     

 

   

بهرام اهوره آفريد ، دومين بار به كالبد ورزاي زيباي زرين شاخي به سوي او آمد ، بر فراز شاخ هاي او " ام " ي نيك آفريده برزمند هويدا بود ، بهرام اهوره آفريده ، اين چنين پديدار شد . اوستا ص 431

شام / ديگران را فطير و كلم بده / براي بهرام / پونه بجوشان !" شعر ديگر "

هيچ عكسي از او نديده بودم . عكس هاي او ، شعرهايي بود كه از او خوانده بودم . در آن شعرهاي اندك ، بهرام براي من آدمي با فرمي استخوان دار و بالا ، شايد تلخ بود . كلمات با دقت انتخاب شده بودند و سطرها با وسواس و پيچيده در ابهامي آگاهانه يكي بعد از ديگري مي آمدند " تير مي كشد / زخم سياهم / به آرامي / كلام ناظم را درهم كن و / نامم را بنشين " ( شعر ديگر ) اين سطرها براي من از آدمي نمي گفتند كه كولي وار كار و زندگي اش را رها كند و عارفانه از سرزمينش هجرت كند . آن سال هاي تابناك دهه ي چهل و پنجاه ، او به ياري فريدون رهنما در اداره تلويزيون ، چيز مي نوشته و پول خوبي هم مي گرفته . اما همه را رها مي كند و به هند مي رود و آنجا مثل يك جوكي مثل يك هندوي بي مال و منال كنار دريا سال ها زندگي مي كند . همان سال ها – يكي از دوستان نزديكش تعريف مي كرد – وقتي مي خواسته از راه افغانستان وارد ايران شود ، به خاطر همراه داشتن چيزهايي دستگير مي شود . و به زندان مي افتد  ، كه با كوشش تعدادي از دوستان از زندان مشهد به واسطه يك نامه و جمع آوري امضاء خلاص مي شود . و آن دوست از ياري و امضاي بي دريغ شاملو هم گفت علي رغم بي اعتقادي شاملو به آن شاعر و آن شاعران و آن شعرها . و خودش بعدن اين جريان را چقدر بامزه تعريف مي كرد . ده سال يوگا كار مي كند ، كنار ساحل در كومه اي به سر مي برد و ظاهرن همان جا ازدواج مي كند . بچه دار مي شود ، بعد ها طلاق مي گيرد . شعر را كنار گذاشته ، خودش مي گفت سال ها يوگا كار كرده بود كه شعر را فراموش كند . صبح يكي از روزهاي آبان 83 كه تلفن كرد به خانه دوستم ، داريوش اسدي و گفت : محيط من بهرام اردبيلي هستم ، هيچ صبحي متفاوت نبود . اما صداي بهرام صدايي ديگر بود ، آن صدا متعلق به بهرامي نبود كه من در ذهن ساخته بودم .

خودتان مي توانيد حرفهايش را در گفتگويمان بخوانيد . اما وقتي از آسانسور آپارتمان محل يكونت برادرش كه بهرام آن جا بود . وارد راهرو شديم ، او جلو در منتظر ما ايستاده بود و بهرام اردبيلي چنين ظاهر شد : در نگاه اول با آن زير شلواري خاكستري يا كرم ، و شكمي برآمده و موهاي سفيد و ريخته ، قيافه اي شبيه حاج بازاري ها داشت ، جا خوردم ، خبري از بهرام اردبيلي ما نداشت . اما بعد كه وارد آن اتاق كوچك خانه برادرش شديم ، او كم كم در هيئتي جديد براي ما ساخته شد . من و داريوش اسدي كيارس . ساخته شدن او با آن ته لهجه ي تركي . ابتدا از صميميت بي اندازه اش شروع شد !

چند روزي كه به ايران آمده بود ، مريض و بدحال بود به خاطر معده اش . روز قبل از بيمارستان مرخص شده بود و سيگار هم زياد مي كشيد . از آن پيرمرد بهرام اردبيلي كه ما مي ديديم . اما نشاط و سرزندگي خاصي مي تراويد و مي گفت و مي خنديد . عكس زنش را نشانمان مي داد . عكس بچه و عروسش كه ساكن آمريكا بودند و شرح زندگيش . و بهرام اردبيلي واقعي كم كم شكل گرفت و آن جا دانستم كه او نه يك زن دوست درجه اول است كه بزرگترين دليل زيستنش نيز زن است .

بي گمان / تو براي مداواي انزواي من / مرگ را در استوايي ترين قاره ي آفتاب / كه مشرق نوبنيادش را / از تكان كتف هاي گندمگون من / خواهد شناخت / از عزيمت خود شرمگين كني ." شعر ديگر "

چيزي از سواد و اطلاعات آن چناني در او نيافتم اما آن چه بود ناخودآگاه هيولاوارش بود او لولي وشي بود بي ادعا و بي غل و غش ، نه خارج رفتن چيزي از سادگي و خلوص دروني او كاسته بود و نه دوري از شعر . براي من جالب بود كه چرا آدمي به آن همه شروع شلوغ و سخت ، يكبارگي شعر را رها كند ، بعد يوگا را رها كند ، بعد موسيقي را رها كند . و بعد همه چيز را رها كند و بعد بي هيچ تاسفي و بي هيچ نوستالژي از آن ياد كند . به نظرم رسيد زندگي بهرام شعر بود . آن رفتار عاشقانه اش با زندگي ، خود شعر بود . آن رها كردن شعر ، خود شعري ديگر بود . او به دنبال خودش ، به دنبال زندگي رفته بود . و حالا چه بي دغدغه آن را مي زيست در آن جزيره هاي پرت ، مي دانستم ديگر نمي بينمش ، اين آمدنش خود شعر بود ، و بهرام كه مي گريخت از چارچوب ، حتا چارچوب شعر ، خود شعر بود .

او نه كتابي دارد نه كارهاي منتشر شده ي زيادي ، شعرهايش اما در خود بارقه هايي از ذهنيتي فوق العاده دارد . داريوش اسدي ، دائم تكرار مي كند كه اين سطرهاي بهرام ، ژانر شعر سياسي ايران را در آن زمان به هم ريخته :

الامان اي جوخه / ماشه را نچكان / هنوز اندكي شب است ...

من در اين مورد قضاوتي نمي كنم . اما مي خواهم از او چند سطري بياورم كه ببينيد بهرام اردبيلي دريغي است كه نيست ، چه حيف شد كه او شعر را نمي نويسد :

- عشق / كلمه اي بر آب / همه چيز در اين جهان / پا به ركاب / ليلا به شاخ آهو بسته " شعر ديگر "

- چه خوب شد / كلمات مجرد را  / در ميهماني ساده ي آن بيمارستان / جا گذاشتم " جزوه ي شماره 8-7 "

- من / جز درد دندان / همه چيز را تحمل كردم . "جزوه ي 8-7 "

- من آنم آري / كه پل به ديدن من / سي و سه چشم دارد . " انديشه و هنر . دفتر هفتم ، كتاب ششم .

- اي شعر / پس كي مي توانم / خشونت واژه هايت را / به شدن ببارم . جزوه ي شعر 10-11

حالا بهرام اردبيل ماه هاست كه رفته نه ما خبري از او داريم و نه او از ما . آخرين باري كه صحبت كرديم از من خواست اين جمله هايش را در مورد شعر حجم در ويژه نامه اش بگنجانم :

" حجمي كه به حجامت كشيده شد " ، " خون هاي جوشاني كه با حجامت لخته شد " ، "خون هاي گرم در حمام حجامت لخته شد " ، " چرا حجم و حجامت به عروسي خون لوركا نيامدند " .

درباره حجم نظر خوبي نداشت و به شدت پشيمان بود از امضاء آن بيانيه . ولي اين نيز مهم نبود ، مهم بهرام اردبيلي بود كه آمد و ما شنيديمش . احتمالن هيچ يك از ما او را ديگر نخواهيم ديد و نخواهيم خواند . موقع خداحافظي از او در آن آپارتمان خيابان بهار شيرازِ تهران . آخرين جمله اي كه به من گفت در مورد همين نشريه بود و اين كه ادامه دهم و با همه سختي هايش بروم . و از آن زمان تاكنون بهرام ، گاهي دوباره مي آيد به پيش من . و هر بار به گونه گاوي رنگي ، با چشم هايي ورقلمبيده و ماغي كه كمي مي ترساندم . و حالا دارم كم كم مي فهمم قسمتي از بهرام اردبيلي در هيپوتالاموس من رخنه كرده است و كه دائم با خود مي خوانم :

ویژه نامه بهرام در هنگام

گاو زيبا !

چه كم بودي در اين دنيا

آماده براي تشنگي

و گل هاي سربي دمن

سامعه در صور

نشسته بر اين مرغزن

گاو زيبا !

چه كم بودي در اين دنيا .


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :