تكه اي كنده شده از دهه ي چهل
خوانشي بر بهرام اردبيلي و شعرش
آرش نصرت اللهي

تكه اي كنده شده از دهه ي چهل

خوانشي بر بهرام اردبيلي و شعرش 

آرش نصرت اللهي

مهرماه 1387

 

با توجه به اين كه زادگاه من؛ آستارا، در 70 كيلومتري زادگاه بهرام اردبيلي؛ اردبيل قرار دارد و من از بيست ساله گي براي گذراندن تحصيلات دانشگاهي، چند سالي در اردبيل بوده ام، شناختم از گونه ي زيست انسان در آن منطقه را مي آورم.

مشخصات اقليمي منطقه ي اردبيل از جمله ارتفاع زياد از سطح دريا و آب و هواي سرد و خشك، تأثير روان شناختانه اي بر كنش هاي ساكنان آن گذاشته است. در واقع مرتفع بودن زمين زير پا به همراه عامل سرما، مردم را نسبت به زمين، هوا و زمان، مشكوك كرده است. در ظهرهاي تابستاني گرم هم مي ديدم كه بسياري از مردم لباس گرم همراه دارند چرا كه امكان دارد در عرض چند دقيقه هواي گرم تابستاني به هوايي سرد و توفاني بدل شود! اين مسأله كمي هم باعث شده است كه به لحاظ رواني محل سكونت براي مردم منطقه، چيز تثبيت شده اي نباشد و حتا در صورت سكنا گزيدن براي مدت طولاني هم، يك دغدغه ي دروني آن ها را به تغيير، ترغيب كند. اشاره ام به يك روحيه ي ييلاقي- قشلاقي است. عامل خشك بودن در آب و هواي منطقه ي اردبيل هم مسأله اي است كه به ايجاد چالش هايي در روابط عمومي افراد آن مي انجامد. بسيار پيش مي آمد كه من با پرسيدن ساعت از اهالي شهر، وضعيت روابطي آن ها را بررسي مي كردم. نوعي سردرگريباني و گريز از پاسخ گويي كه شايد حالتي ناشي از خشك بودن آب و هوا و وجود سوز سرما باشد، در رفتار عمومي مردم ديده مي شد و . . .

اين ها كه آوردم شايد ريشه هايي از زنده گي بهرام اردبيلي را از زير خاك درآورد و البته در شعر او نيز اين عصيان  و تغييرمأبي، قابل درك است. اصولن توانايي رها كردن شعر، آن هم پس از شعرنويسي جدي در دهه ي عجيب چهل، كمي غيرعادي به نظر مي رسد. به هر صورت گروه « شعر ديگر » و تأثير آن در دهه هاي شعري پسين خود را نمي توان ناديده گرفت. بهرام اردبيلي نه تنها شعر بلكه كتاب و موارد مربوط به آن را نيز از دهه ي پنجاه به بعد، رها كرد و علاوه برهمه ي اين ها، سكنا گزيدن در يك جاي مشخص را نيز بر نتافت. اردبيل، تهران، هند، مديترانه، اسپانيا، . . . تا جزاير قناري و سپس براي حسن ختام زيست خود، يك هفته ايران را از هفته هاي آخر سال 1384 گزيد.

تركيب سازي هاي اردبيلي، عمومن از يك غيرمترقبه گي سود مي برد و عصياني از بيان او زبانه مي كشد.

« استوانه هاي غمگين » در بند 1 از شعر « آواز براي گل هاي هميشه بهار »: شايد،/ دميدن نفسي/ در استوانه هاي غمگين/ رسيدن بهاري را/ ناباورانه،/ مكرركند! . . .

فصل هفتم از منظومه ي « به هم پيوستم/ تارهايي/ براي آن كه آواز بخواني »:  . . ./ و پرنده ي گم شده اي/ در قلب شيشه اي شاخه اي/ آواز تنهايي مي خواند.

در عبارت اخير، علاوه بر اشاره به شفافيت ( صاف و ساده بودن ) قلب، آن هم قلب شاخه، تصوير نهان شده در متن نيز قابل توجه است. به عبارتي ديگر تصوير شاخه اي كه از پشت شيشه اي ديده مي شود هم، معناي مستتري در اين عبارت مي تواند باشد. در فصل هفدهم همين منظومه مي خوانيم:  اي خجسته ي گذرا !/ من از آرامش پهناور درختان/ مي آيم/ . . .  مي بينيم كه در پهناوري آرامش درختان، كنشي شاعرانه نهفته است!

سياليت معنا در كارهاي اردبيلي، نقش تعيين كننده اي دارد. طي مسافت هاي معنايي در متن او، مخاطب را در معرض حركتي شاعرانه قرار مي دهد.

در بند 6 از شماره ي 10 جزوه ي شعر، اين گونه مي آورد:  شب به آرامي/ در كتري ماه/ تبخير مي شود/ . . .

در شعر « شبانه ي ليلي به بازخواني قيس 1 :  . . ./ چشمي گشوده مي شود/ هزار نيزه بر جوشن دريا روان/ . . .

در بند 4 از  شعر « حلقه ي افق » مي نويسد: 

تابوتي از مفرغ/ كه در باران ها/ زنگ نمي زند و بر شانه ها/ به سبكي ستاره ي ستواني روستازاده است،/ در فرصت اين شمشاد/ تشييع مي شود/ . . .

سياليت معنا در حركت از تابوت به ستاره هاي ستواني، همراه با بيرون كشيدن معناي سبكي بين اين دو، تجربه ي مناسبي است. البته در اين جا و جاهاي ديگري هم، ساختارهاي بياني در شعر او طولاني مي شود و مخاطب، اركان معنايي را به سختي مي يابد. در نتيجه امكان رسيدن به لذت متن كاهش مي يابد.

نمونه ي ديگري از طولاني شدن ساختار بياني، در بند 2 از شعر « حلقه ي افق »:  بي گمان،/ تو براي مداواي انزواي من/ مرگ را بايد در استوايي ترين قاره ي آفتاب كه مشرق نوبنيادش را از تكان كتف هاي گندمگون من/ خواهد شناخت/ از عزيمت خود شرمگين كني.

مسأله ي ديگر در شعرهاي اردبيلي، بها دادن به مرگ است. هر چند با نگاهي نسبتن آرمان گرايانه كه محصول شعر دهه ي چهل مي باشد، به استقبال مرگ مي رود اما به هر صورت اين گونه آغوش گشودن براي مرگ را به لحاظ مضموني نمي توان براي شعر امروز مناسب دانست. چهار نمونه از اين ذهنيت اردبيلي را مرور كنيم.

1-  در شعر « شبانه ي ليلي به بازخواني قيس 2 »، با وجود ساختن لحظات عاشقانه ي بكر، اين مرگ طلبي، از ارزش هاي كار او مي كاهد. البته اين صحبت امروز است.  هفت دروازه ي آسمان/ از آن هفت پيكر ناظم/ من اگر كفني داشتم/ نگاه ليلا مي كردم و/ مي مردم.

2-  در شعر « شبانه ي ليلي به بازخواني قيس 3 »، كه اين گونه آغاز مي شود:  ميخواهمت اي زخم سياه/ . . .بند 2 را اين گونه مي آورد: برآنم/ كه به عقرب ماه/ آهويي بگزم/ تا راه آبي سپيده شدن/ در قلب و رگ/ بسته شود.

3-  در شعر « شبانه ي ليلي به بازخواني قيس 4 »، مي گويد:  شب تلخي است/ ماه تلخ/ كمان پذيرفتني!/ سلام به انحناي كشيده ات. البته در حوزه ي زيباشناسي، گزينش مطلوب صفت « تلخ » براي شب و ماه، در كنار استقرار كلمه ي « انحنا»، آن هم به صورت كشيده، كاري بزرگ است.

4-  در شعر « شبانه ي عاشقان به بازخواني شاعر » مي خوانيم:  . . ./ چه موميايي زيبايي/ نشسته به سايه ي زيتوني/ آن جا كه سپاه مرگ/ آرام و مطمئن مي آيد.

البته از مقوله ي مرگ مداري در شعر اخير كه بگذريم، ساخت مناسب فضا با استفاده از كلمه ي « سپاه »، لمس ابهت مرگ را براي مخاطب، آسان كرده است.

اردبيلي در جاهايي، ديالوگ و تصوير را در هم مي آميزد و سپس رفتارهايي را براي عناصر تصوير در نظر مي گيرد.

فصل دهم از منظومه ي « به هم پيوستم/ تارهايي/ براي آن كه آواز بخواني »:  مرا/ تنهاتر بگذار اي برهنه ي آلوده/ اين ويران را/ نه هواي نگين قدم هاست/ و نه سوداي دهليزهاي لايه دار/ كه سوختن آرام مشعل ها را/ به تماشا بنشيند.

گرچه در اثر ضعف تأليف، ارجاع هاي متفاوتي براي « به تماشا بنشيند » وجود دارد اما اين كه « ويران »، « سودا » و يا خود « دهليزهاي لايه دار » به تماشاي سوختن آرام مشعل ها بنشينند، اتفاقي است كه در تصويرسازي افتاده و تجربه ي درخشاني است! توجه شود كه اين ارجاع هاي متفاوت به معني تأويل هاي متفاوت نيست و فقط ظهور تصوير و تأثير آن را بر مخاطب، كم تر مي كند!

با وجود مرسوم بودن فخر كلام در شعر دهه هاي سي و چهل، اردبيلي در حوزه ي زبان، عمل كرد مناسبي داشته و تا حد زيادي خود را از اين جدا بافته گي با مخاطب، جدا كرده است! همين مسأله است كه شعر او را صميمي تر و دست يافتني تر مي كند! شايد آن روحيه ي اقليمي ياد شده، مبني بر گذرا و متغير دانستن همه چيز در نزد مردمان منطقه ي اردبيل، اردبيلي را از قيد و بند شعر مرسوم زمان خود رها كرده و مثلن به چيزي به نام « شعر ديگر » رسانده است. گرچه همان « شعر ديگر » هم، روح سرگردان او را سامان نداد.

براي آن كه به عمق حركت هاي شعري او برسيم، بد نيست به شعر « ذوذنبي بر خاك » بپردازيم. ديالوگي با همسر. رگه هاي طنز، در كنار تصويرهايي كه مي شود ديد، اين شعر را به يكي درخشان ترين متن هاي بهرام اردبيلي بدل كرده است! در نظر من. پس از آن كه وضعيت خودشان را براي همسرش مي گويد، اين گونه ادامه مي دهد:

. . ./ شام/ ديگران را فطير و كلم بده/ براي بهرام/ پونه بجوشان/ ماه درشت خوب/ دري كه به لطف باد، باز و بسته مي شود/ الامان اي جوخه/ ماشه را نچكان/ هنوز اندكي شب است . . . / برنوي روسي/ سكوت قريبان را نشانه مي گيرد/ و نبي در ذهن شاعر/ نشسته بر باد و بر ارس مي تازد.

علاوه بر آن چه در حوزه ي زبان آوردم، شعر اردبيلي را در سطر « دري كه به لطف باد، باز و بسته مي شود »، مي شود شناخت. براي نشان دادن سوت و كوري و اختناق، اين سطر درخشان را تجربه اي عزيز مي دانم. همين طور سطر « الامان اي جوخه/ ماشه را . . . » به لحاظ فرم و آفرينش معناي « امان خواستن » با كاركرد « هنوز اندكي شب است »، قابل توجه است.

در نهايت مي توانم بگويم كه بيش از هر چيز، روح رهاي بهرام اردبيلي و آزادي خواهي او، در درون شعرهايش جاري است. انديشه اي كه مي تواند دست شعر امروز ما را هم بگيرد !


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :