نامه ای از زنده یاد بیژن نجدی

نامه ی از بیژن نجدی

به علی مسعود هزارجریبی

 

هزار عزیزم .

دریغ که شما را ندیدم . دریغ که ( خورشید ) را حتی به اندازه همان یک پنجشنبه که به لاهیجان آمده بود ندیدم . و چه بسیار دریغ و دریغا و     دریغ دیگر ...

در نامه ات نوشته ای ( مرگ ، این باور سیاه ... ) از این بگذریم که باید اجازه دهی نام یکی از نوشته هایم را ، آن ، بنامم ... به راستی فکر کردم که چرا نباید پس از مرگ عزیزی ، چنان دنیا ، آبی بنماید که سوگوارن سفید بپوشند و یا به گمان من آبی ؟ از کجا که ، آنکه از دست ما می رود خود سرشار از لذت نباشد و پر از آبی های یک دیدار ؟ از چیست که برای ما ، ماندگان ، مرگ ، این چنین باوری است که همه در سیاهی آنرا تردید نداریم ؟ شیری که از پستانهای مادرم به پیراهنش می زد سفید بود لحظه ای که مرا        می نگریست ، سفید بود ، بوی تن او ، سفید بود ، و لبخند سفیدی داشت . حال آنکه ، این روزها ، هیچ سفیدی نیست که من آنرا سفید ببینم . فقط به اعتبار نامه ات ، اندوهی را که پرسه ای می زد در من ، این روزها ، می توانم معنا کنم و دقیقا بخاطر همین جهانِ به چند سطر آمده ی نامه ی توست که خودم را دلبسته ی تو می دانم . 

تو ، اولین سفیدی این پائیز شده ای ، هزار عزیز من . 

خدا ترا نگه دارد

بیژن نجدی  


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :