بی هیچ گناه / جهان در کسی تنهاست / نیما صفار

« بی هیچ گناه / جهان در کسی تنهاست » *

نیما صفار

 گرگان آمدن از مشهد برای من و ادبیاتش وقتی یادم می‌آید اوّل‌ها بیشتر وقت ِمواجهه با علی‌مسعود حجم می‌گیرد . اوّلین دیدن توی پیاده روی میدان ِروشن کاخ در سر ِشب پیش ِدهنه‌ی دکان ولی فتاح‌زاده در گفت‌گویی جدّی باعلی میرادی بود ؛ هر دو چهره و هر دو سکنات و وجنات جدّی ، هم علی ، دوست ِشاعر ِدوران ِدانش‌جویی و هم کامله‌مردی با چهره و اندام و فیگور و حضور ِآدم‌حسابی‌ها ، طوری که لحظه‌ای فقط خندخندان پاپیش کشیدم و بعد پس رفتم . آن‌وقت‌ها هنوز درکم از « مهم » ، « انقلابی » بود و جاسنگینی سختم می‌آمد . علی میرادی ( علی ِشاعر ِدوست ِولی خوش‌نویس ) هم دوست داشت و هم بلد بود قاطی ِمهم‌ها شود ؛ من نه . خوشم هم نمی‌آمد . امّا این جدّیت گرفتم و نام پرسیدم و پاسخ :« هزارجریبی » بعد یک‌بار که فکر می‌کردم تا نام ِاو یادم بیاید می‌دانستم واحد زمین است و از ترجمه‌ی آن داستان بازنویسی‌شده‌ی تولستوی باز این نام مهم شد . بعدها در همین خیابان‌های گرگان یا در بهانه‌ی تئاتری ، جشنی ، شعری ، به گپ هم جذب شدم و مجذوب ؛ مجذوب ِاتمسفر و نوعی از زیستن که با ادبیاتش و با گاهی جدّی گرفتن‌هایش می‌شود . دریابندری در آن که در رثای مرتضی کیوان نوشت در آدینه یادم است تأکیدش بر همین جدّی گرفتن‌های آن آدم که نوعی خوب گوش دادن است و ما توسعه‌نیافته‌های این‌جا حتی ادایش نمی‌توانیم خوب درآوریم بود . او می‌توانست : علی‌قلی مسعودهزارجریبی . می‌تواند : اهمیّت ذهنیّت و توان ِما در شکل دادن ِآن و جهان ِلحظه‌مان و حیّ و حاضر زیست کردن این لحظه چیز ِکمی نبود و نیست که به ما نسل ِسوخته آموخت و هم‌چنین در محضر ِگشوده به قول ِمرتضا از دیگرانش که اگر داشتی کِرمش را بد سودایی نمی‌شدی . شاید نسل ِما در برخورد با علی‌مسعود ، محمود ِمؤمنی ، رضا صالح‌آبادی و . . . دید که دیگر شفاهیت کافی نیست ، دیگر شفاهیّت کافی‌ست ؛ حتی شفاهیّت ِبصری ِدهه‌ی 40 که حالا حالاها می‌تواند و غنی و بازخوانی شود .

 و دیگر این که این گروه با رندی و سرشاری ، شوخ‌طبعی و زخم‌خوردگی ، عرفان و آرتیستی و دیگر نمودها که در آستین و مدّ حضور دارند و با روایتی که از هم می‌شوند و زیباروایتی‌ست ،احتمال‌های انسان ِایرانی را افزایش می‌دهند ؛ انسان ایرانی را جالب ، خاص و دوست‌داشتنی می‌کنند . این‌ها سازمان و دستک و عضو ندارند . دریچه‌بازند ، دریچه می‌شوند و می‌کنند و در آخرین لحظه باز هم جوری مردی هم میان می‌آورند . من علی‌مسعود را اینطور شناختم ؛ دریچه در باد و با قلب ِباز و گشوده در اهلیّت . جرّاحی ِروبرو می‌کند و با احتیاط . به تعبیر ِخودش : هدایت ِآرام

 

* و پرندگان ِسپیده / هم‌نشینان ِیک‌دیگرند . . . : محمود مؤمنی


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :