داستانی از قباد آذرآیین

سیگار                                   

قباد آذرآیین


 
جمعه


دکترمی گوید:ضایعی بیمارجانم !
--می گویم :چرا دکترجانم؟
- می گوید:آخر کی خاطرات روزانه اش را از ته هفته می نویسد  بیمارجانم؟
دکتر وادارم کرده خاطرات روزانه یک هفته ام را بنویسم ببرم نشانش بدهم ...مثل  مشق شب خطشان بزند...مثل پیک نوروزی!
می گویم : کدام دکتری روز جمعه توی مطبش می نشیند و مریض می پذیرد دکترجانم؟ این به آن در. بع...له!
دکترشکم خمره ای بزرگی دارد. اما چیزی که اول بار که مریض وارد مطبش می شود توی چشمش می زند، دست های غیرعادی دراز دکتراست. بی دروغ،سر پا که بامی ایستد،ضرب المثل دست ازپادرازتر کاملن برازنده اش است...این درازدستی چند تا حسن دارد دم دستی ترین حسنش این است که مجبور نیست  پولی بابت منشی به کسی بدهد. کافی است دراتاقش را باز بگذارد جوری که بتواند سالن انتظارمطبش را دید بزند و بیمارانش راببیند. آن وقت دستش را از بالای میزاسطوره ای اش درازبکند و به نوبت یقه  ی مریض هاش را یکی یکی بگیرد و بکشاندشان داخل اتاقش. حتا می تواند از همان جا دستش را کمی بیاورد پایین و هل بدهد توی جیب یا کیف مریض هاش و حق ویزیتش را نقدن بردارد!...
می گویم دکترجانم ، بی زحمت فس فس نکن-دکتر مدت هاست دیگر از تکیه کلام های من دلخور نمی شود-رک و راست حرفت را بزن من خوب بشو هستم یا داری سر کارم می گذاری جان عمه ات؟ می گویم من بادی نیستم که از این بیدها...دکترشکمش را دو دستی می چسبد .از خنده ریسه می رود و چشم هاش پر اشک می شوند. خنده هاش که فروکش می کند، مرا متوجه اشتباهم می کند..ظاهرن من جای باد و بید را عوض کرده ام...خب پیش می آید دیگر..
می گویم ببین دکترجانم ، بی زحمت  یک راست برو سر اصل مطلب-(شش دانگ حواسم...حواسم؟!- را جمع می کنم که باز سوتی ندهم) ..می گویم :صغرا کبرا نچین دکترجانم. من دانشجوی تو نیستم که بخواهی معلوماتت را به رخم بکشی .من از هیچی نمی ترسم. آردم را آویخته ام و الکم...روی آب بخندی دکترجانم ! حالا دیگر خنده ات برای چیست؟
دکترجانم  دست درازش را دو لا می کند جوری که آرنجش روی شانه ی من قرار می گیرد- من این ور میز دکترجانم  نشسته ام- و توی خنده اش می گوید: نگفتم وضعت خراب است بیمار جانم! پاک قاطی کارکرده ای عزیزم. آن دفعه باد و بید را جابه جا گفتی این دفعه  آرد و الک را...گمانم حالا حالا باید درخدمت هم باشیم بیمارجانم!
می گویم برای شما که بد نیست دکترجانم... بعد قضیه چاه کن و میرزا آغاسی را یادش می آورم . این را که می گویم یک جورهایی ذوق زده می شود می زند روی شانه ام و می گوید آفرین! صد آفرین! بیمار خوب و نازنینم ! این ها نشانه های خوب و امیدوارکننده ای است  بیمارجانم ،درعین حال تعجب برانگیز. مانده ام چه جور شما موضوعات کهنه ی تاریخی به این خوبی  یادتان می آید وگاهی دم دستی ترین موضوعات را فراموش می کنید؟


پنج شنبه


گمانم آن روز هم پنج شنبه روزی بود...درست خاطرم نیست.می دانم که آخر هفته بود اما مطمئنن جمعه نبود. طرف های عصر. تازه ناله ی عصرگاهی فیدوس درآمده بود خنده ام گرفته بود به غضبان گفتم "ببین کا، فیدوس هم نا نداره سوت بزنه گمونم قوه هاش ضعیف شده ن "
آره  درست است ...پنج شنبه بود. حالا یادم آمد.آخر،روز قبلش مواجب گرفته بودیم،چارشنبه بود یعنی من مواجب گرفته بودم نه غضبان . من  A بودم و غضبانB...گمانم آخرین حقوقی بود که از شرکت گرفتیم. بعدش جنگ شد و همه چیز خراب و دمبر شد و همه مان آواره شدیم این ولایت ، آن ولایت...ها، پنجشنبه روزی بود .طرف های غروب  مثل امروز. مثل همین حالا..برنگرده آن روزها!
 
چارشنبه


"دو تومن به صدهزار تومن" یادته غضبان آن روزها، کا؟
چه دل خوشی داشتیم! کی فکرش را می کرد این جور بخوریم به خنسی کا؟با صدهزار تومن چه کارها می توانستیم بکنیم ! بگیر صدمیلیونِ امروز. بلکم بیشتر...با صدمیلیون گوزهم بت نمی دن امروز کا؟ ...صدمیلیون !...هوم! می توانی  باش توی دوقوزآباد یک کلبه رهن بکنی؟...اصلن چی شد که حرف کشید به این جا ؟ به دکترجانم  گفتم حسابش را داری تا حالا چقدر با آن دست های درازت که سیرمونی ندارند از جیب منِ آواره وطن جنگ زده پول کشیدی بیرون دکترجانم ؟ نه گذاشت نه برداشت درآمد گفت: بیمارجانم، آن وقت ها  که تو گُر و گُرداشتی توله پس می انداختی ، من  داشتم یکی تو سر خودم می زدم یکی توسر کتاب هام ...من قدموهای سرتو کتاب خواندم  و حفظ کردم تا نشستم پشت این میز به قول تو اسطوره ای بیمارجانم...کلاهم را برداشتم سر گرَم را نشانش دادم و گفتم حق با توئه دکترجانم . از طبابتت معلومه!
 
سه شنبه


هرچی از درس و مشق فرارکردیم حالا سرانه پیری دکتر قلم و کاغذ داده دستمان که چی؟ بردار خاطرات روزانه ات رابنویس بیاور من خط بزنم . گفتم دکترجان، کوتاه بیا جان هرکی دوست داری...گفتم من اگردرسخوان بودم خب توی بچگی ، توی جوش جوانی و عزبگری می خواندم که برایم عایدی داشته باشد که توی کمپانی بشوم "چِکِر" بشوم "سینیوراستاف" که توی "بریم "و "بوارده" بنگله ی آنچنانی بگیرم . بنگله چیه بگو قصر! نه این که توی احمدآباد بنشینم یا بهمنشیر یا ایستگاه هفت  و این جورجاها با آن همه شلوغی  و آن همه تپ و تیل و زاق و زوق و مواجب بخور نمیر کارگری...نه، این حرف ها تو کت جناب دکترِ جمعه مطب نشین نمی رود .به شوخی می گوید ننویسی قلم می گذارم لای انگشت هات، یا وادارت می کنم یک دست و یک لنگ بالا چند ساعت جلو در مطب کشیک بدهی ها!...از دکتر هم شانس نیاوردیم...بخشکی شانس!
 
دوشنبه


امروز صبح رفتم منزل غضبان این ها .رفیق فابریک بودیم باهم . یک جان در دوقالب ..یک روز همدیگر را نمی دیدیم بی طاقت می شدیم سی هم ...خداییش فقط ناموسمان  از هم سوا  بود..به زنش  گفتم: زایره، دکترِ کاردرستی پیداکردم. بیا یک روز باهم غضبان را برداریم ببریم پیشش...نگذاشت حرفم را تمام کنم گفت دیگه کرایه ش نمی کنه برادر.مگر آدمی زادی که به این حال و روز می افته چند سال می تونه دوام بیاوره؟ ...می دانستم حرف دلش را نمی زند...گفتم زایره،می دانی که من و غضبان خانه یکی بودیم هزارباربلکم بیشتر دستمان رفته توسفره همدیگر. ازخدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد من مختصر پس اندازی دارم . خرج دوتامان می کنیمش. به قول شما مگر ما چندسال دیگر زنده ایم؟ پول را می خواهیم برای سر گورمان؟ همین قدر که داشته باشیم بچه ها خرج کفن و دفنمان بکنند که نعشمان روی خاک نماند بسمان است...یا علی، لباس هاش را تنش بکن. تاکسی دربست می گیریم می بریمش پیش دکتر خودم. دکترجمعه ها هم حتا باز است. مرد خوبی است به سن و سال خودمان...خودش هم داغ جوان دیده و دارد قرص و دارو می خورد..یا الله! ببریمش؟...بگیر من یاسین به گوش خر می خواندم درآمد که : نچ! کار غضبان از دکتر و دوا گذشته برادر...دوا و دکتر بدترش می کند بگذارش به حال خودش ...دارد عادت می کند به حال و روزش.
گفتم زایره ، خدا درد را داده درمان را هم داده . من هم سرتان منت نمی گذارم که .پول را دست قرض بهتان می دهم .انشاالله گوش شیطان کر، غضبان که تندرست و سر پا شد و پولی دستش آمد دینش را ادا می کند...نخیر! مرغش یک پا داشت..
گفتم پس اجازه بده چند دقیقه ببینمش... صداش را بشنوم.این همه کوبیده ام از آن سر این خراب شده آمد ام این سرش... گفت خواب است دلم نمی آد بیدارش بکنم. گفتم شما کارت نباشد زایره. خودم بیدارش می کنم اصلن صدای مرا که بشنود. بوی من که به دماغش بخورد پامی شود می نشیند" قسمم داد زیاد مزاحمش نشوم . گفتم سر چشم های کورم خواهر! ...داشتم می رفتم توی اتاق که گفت مبادا ازدکتر و پول قرض دادن و این حرف ها بهش چیزی بگویم...دوباره گفتم چشم زایره، چشم!
حال غضبان اصلن خوش نبود مرا هم به جا نمی آورد. کلپتره می گفت .آسمان ریسمان می بافت . حق با زنش بود.پول هدردادن برای خوب شدن غضبان قضیه آفتابه خرج لحیم  بود وقتی دیدمش یاد روزی افتادم که آن اتفاق افتاد. همه اش به چند دقیقه هم نکشیده بود. دوتایی از پالایشگاه زده بودیم بیرون . من سیگارم تمام شده بود-وینستون چارخط می کشیدم- رفتم توی همان مغازه همیشگی سیگار بخرم . غضبان گفته بود من سیگار دارم کا ،بیا برویم خانه ،برسیم به یک پیاله چایی. انگار چیزی به دلش برات شده بود...گفتم کا ، می دونی که من محال است غیر وینستون چارخط سیگاری به لبم بگذارم...غضبان از این  اشنو گازوییلی ها می کشید . لامصب انگار با خودش دشمن بود می گفت "مو لاشمه صحیح و سالم تحویل مار و مورا نمی دُم کا "
سیگارخریده بودم . از مغازه زده بودم بیرون داشتم به غضبان نشانش می دادم-انگار فتح کرده بودم!- که یکهو دنیا سیاه شد...دمبر شد..کن فیکون شد دنیا...هرکوفتی بود خورده بود عدل جلو همان مغازه لعنتی...میان من و غضبان...البت غضبان نزدیک تر بود بش...
غضبان مرا به جا نمی آورد...گفتم غضبان ، سینما تاج...جوونی ها...مجردی ها...اون دور و برها...فلور...قلقلکش دادم ..سر به سرش گذاشتم...نع! انگار نه انگار ما دوتا عمری باهم کاسه کوزه یکی بودیم... رفیق فابریک بودیم...
 خدا به فریادش برسد..وقتی بلند شدم که بیایم بیرون از هر نمونه از قرص هام چند تایی دادم به زنش گفتم بدهد غضبان بخورد . خدا را چی دیدی، شاید افاقه کرد...این را که می گفتم انگار کسی توی کله ام می گفت: خودتِ گول نزن خلف!
 
یک شنبه


وقتی حال و روز غضبان را برای دکترجانم تعریف می کردم سرتاپا گوش شده بوده. حس کردم بفهمی نفهمی داشته خوش خوشانش می شده. گمانم پیش خودش فکرکرده بوده مریض تازه ای تور کرده و داشته  چرتکه می انداخته که چقدر می تواند غضبان خدازده را سرکیسه بکند... گفت: خب، می آوردیش ببینیم چه مرگش است!...گفتم این چه طرز حرف زدن است دکترجانم! شما باید به بیمار و اطرافیاش روحیه بدهید...وقتی آب پاکی روی دست دکترجانم  ریختم و گفتم غضبان دکتر بیا نیست. انگار یکهو یک دله آب سرد ریخته بودم روی سر و کله ی طاسش...اما وقتی گفتم با اجازه تان چند تا از قرص هام را بهش داده ام بخورد ، کفری شد که :این جور قرص ها ، نقل و نبات نیستند که کسی سرخود بیندازدشان بالا...تازه کار شما دور از رفاقت و مردانگی بود بیمارجانم، قرار نیست که تو از بالای سر من پل بزنی و روبه روی مطب من مطب بازبکنی...پس من مخارج این مطب عریض و طویل، این منشی ترشیده، زن و بچه ی آن ور آب را از گور پدرم بیاورم سرشکن کنم بینشان بیمارجانم؟ نارفیقی نکن ... اوکی؟
 

شنبه


وصیت کرده ام شنبه خاکم نکنند.آخر می گویند شنبه بازگشت دارد راستش من یکی هم  هیچ علاقه ای به عقب گرد ندارم. این را که یادشان می آورم گل از گلشان می شکفد. باید هم بشکفد. تازه دارند از دستم راحت می شوند. برگردم که چی؟ باز وبال گردنشان بشوم؟ خیلی آدم حسابی هستم ؟ کم با رفتار و حرف هام خنده زار فامیل و در و همسایه شان کرده ام؟ کم خرج رودستشان گذاشته ام؟ ( البته سعی می کنند به روی خودشان نیاورند . حتا سعی می کنند خودشان را ناراحت هم  نشان بدهند و دلخور بگویید خدا نکند بابا، چرا نفوس بد می زنی ؟اما خداییش قیافه هاشان تابلو تابلو است توی دلم می گویم خودتونین !من قورباغه را رنگ می کنم جای فولکس واگن قالب می کنم به مشتری)
این هم مشق ها ی شب من دکترجانم  . راضی شدی؟ .حالا بیا خطشان بزن دکترجانم!...


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :