شعرهایی از ویلیام باتلر ییتس
برگردان رزا جمالی

دریا نوردی به سمت بیزانس

برگردان شعر ویلیام باتلر ییتس به فارسی / رُزا جمالی


 
 ویلیام باتلر ییتس شاعر ایرلندی ست که عرفان سلتیک ، اساطیر ایرلند ، ملی گرایی ایرلندی و ادبیات عامه را به شعر انگلیسی آمیخت نمونه ای کم نظیر از ادبیات غرب است که با ذائقه ی شرقی همخوانی دارد. شعر او گاه سرشاراز لحن های متکثر نمایشی ست و گاه تک گویی هایی ساده. نمایشی از عرفان مدرن برگرفته از روح کابالا و شمنیسم و باور های ایرلندی. علت علاقه ی من به شعرییتس یکی به خاطر شباهت های شعر او به بن مایه های عرفانی ادبیات کلاسیک فارسی ست و دیگری به خاطر استفاده ی فراوان از اشعار او درموسیقی فلکلور سلتیک است.  
ییتس از پدری نقاش و مادری هنرمند در اسلیگو متولد شد و در اسلیگو به خاک سپرده شد.ییتس از طلایه داران سمبلیسم در شعر انگلیسی ست و از معاشران ازراپاوند  بوده است.


 
دریا نوردی به سمت بیزانس



1
اینجا سرزمینی برای مردی پیر نیست
جوانان در کنار هم اند
و پرندگانی در درختان
نسلی رو به مرگ
در آوازهایش
قزل آلایی که به زمین می افتد، دریاهایی از گورماهی ها
گوشتی از ماهی یا ماکیان در تمامِ طول تابستان حکمرانی می کند
آنچه به فرزندی پذیرفته شده است به دنیا می آید و می میرد
تمام آنچه که در آن موسیقی شهوانی نهفته است ، غفلت است
بنایی تاریخی از خردی بی زمان.

2
مردی پیر که تحفه ای ناچیز است
مگر لباسی ژنده آویخته بر عصایی
روحی ست که دست می زند و آواز می خواند و بلندتر می خواند
بر پارگی های لباس فانی اش
و نه مدرسه ی آوازها که درس هایش
بناهایی با عظمتی منحصر به خویش
و پس من در دریاها رانده ام
و به شهرِ مقدس بیزانس رسیده ام.

3
مریمی های ایستاده در آتش مقدس خداوند
همچنان که در کاشی طلائیِ رنگ دیوارها
که از آتشِ مقدس می آید در روحی خبیث
وآنها استادان آواز روح من بودند
آنها قلب مرا به تحلیل می برند
و با خواهش ها بیمار می کنند
آنرا به جانوری رو به مرگ می بندند
و او نمی داند که این چیست و مرا احاطه می کند
و به نیرنگ ابدیت می برد.


4
زمانی بیرون از طبیعت
من هیچوقت شکل جسمانی ام را از طبیعت نخواهم گرفت
اما این شکلی ست که طلاسازان یونانی
از کوبیدنِ طلا و لعابِ آن می سازند
که این امپراطورِ خواب آلوده را بیدار نگه دارند
به رویِ شاخه ی طلایی بگذارند که آواز بخواند
به زنان و مردان بیزانس
که چه گذشته است، در حالِ گذار است و یا خواهد آمد.




صورتک هایی جدید



اگر شما که پیر شده اید اولینِ مردگان بودید
نه درخت کاتالپا ونه زیزفون معطر
اگرپاهای زنده ام را بشنوند یا قدم هایم را
جائیکه پرداخته ایم و دندانهای زمان را خرد خواهیم کرد
بگذار صورتک های جدید با ترفندهایی که خواهند داشت بازی کنند
در اتاق هایی کهنه، شب می تواند بر روز پیشی بگیرد
سایه هامان در پرسه ای شن های باغ را سست می کند
این زیستن سایه وار تن ازآنهاست.


چرخ


زمانی که زمستان است بهار را فرا می خوانیم
و در تمام طول بهار تابستان را می خوانیم
انبوه حلقه های پرچین
اعتراف می کنند که زمستان بهترین است
همه چیز خوب نیست
چرا که بهار نیامده است
کسی نمی داند که چه خون ما را می آزارد
که چیزی جز آرزوی گور نیست.


لیدا و قو

ضربه ای به ناگهان
بالهای بزرگ چه به هم می کوبند
بر فرازِ سر لیدا که یله می رود
قو ساق هایش را می نوازد
با شبکه هایی تاریک
پسِ گردنِ لیدا گرفتار در منقار قوست.
قو سینه ی بی پناه او را بر سینه اش می فشارد
ساق های مست و ولنگارش
چه طور آن انگشت های مبهم ترسان
شکوهِ بال و پرش را در خود می فشارد؟
در آن هجومِ سفید رنگ
چه طور
آن قلب عجیب
جائیکه قرار می گیرد می تپد؟
لرزه ای در کمرگاه آبستن اش کرده
دیواری شکسته،
سقفی و برجی سوزان
و آگاممنون مرده است
اینچنین پیچیده در هم
مقهور در خونِ سنگدل هوا،
چه طور کوهِ دانایی اش قو را پس زد؟
درست قبل از اینکه قو به زمین بیندازدش...

 


بیزانس



تصویر ناگزیر روز کنار کشیده است
سربازان مستِ امپراطور خواب اند
ضرباهنگ شب کنار می کشد
پیادگان شب آواز سر دادند
و بعد از ناقوس مقدس کلیسا
چه کوچک است گنبدی که از ستارگان و ماه روشن است
و تمام آن آدمی ست
تمام آن پیچیدگی های محض
خشم و باتلاقِ رگ های آدمی ست.

پیش از من تصویری شناور بود؛ آدمی بود یا سایه؟
سایه ای بیش از آدمی ، تصویری فراتر از سایه
ماسوره ای بر زمین که در لباس های مومیایی گرفتار است
ممکن است آن گذرگاه پیچاپیچ را باز کنید؟
دهانی که در آن رطوبتی نیست، دم و بازدمی نیست
دهانی که بی آه تو را می خواند
که من آنرا زندگی در مرگ ومرگ در زندگی نامیده ام.

معجزه ای،پرنده ای یا ساخته ی دستی از طلا
معجزه تر از آن پرنده ی مصنوع
که کاشته اندش آنجا
بر شاخه ی طلایی که از ستاره ها روشن است
و او می تواند پرندگانِ نر بیشه ی هید را دوست بدارد
تا اینکه ماه بر او بتابد
بی چیز بشماردش
فلزی که بی هیچ تغییری می تابد
پرنده ای
یا گلبرگی
و تمام پیچیدگی های آن خون یا باتلاق.

نیمه شب ، پرنده ها از سنگفرشِ امپراطور پر می گیرند
شعله ایست که هیزمی آن را تشکیل نداده است
آتشی ست که هیچ فلزی آنرا روشن نکرده است
و طوفانی خاموشش نخواهد کرد
زبانه ای که از زبانه های دیگر برآمده است
ودشواری خشم از آنجا رخت بر می بندد
به مرگی رسیده است در این رقص
در رنجی که رو به خواب است
و در شعله ای که نمی تواند آستینی را بسوزاند.

با پاهایی نیم گشوده ، بر دلفینی از باتلاق و خون
ارواح یکی پس از دیگری خوانده می شوند
آهنگری ست که این سیلاب را می شکافد؛
طلاکارانِ امپراطور
تالارهایی رقصنده از مرمرها
این خشمِ تلخ را که دشوارست می شکافد
تصویرها از تصویرهایی دیگر می زایند
دلفینی تکه پاره
این زنگ ها برای دریا شکنجه ایست.


تروایی دیگر نیست

چرا باید سرزنش اش کنم که روزهایم را پر کرده است
با درماندگی یا آنچه این روزها می کند
به مردانی چشم بسته خشونت را می آموزد
یا خیابان های کوچک را به شکلی بی نظیر جمع می کند
جرات عاشق شدن دارند؟
چه جور می تواند آسوده باشد؟
در بزرگی به سادگی آتش است
شبیه پاپیونی سفت
طبیعی ست در این سن
که سر زنده و تنها و خشمگین باشی؛
چرا ؛ مگر چه کار می توانست بکند با آنچه که هست؟
تروای دیگری نبود که بسوزاندش؟


آمدنی دوباره


می چرخد و می چرخد در اشباحی که بزرگ می شوند
قوشی که قوش بازش را نمی شناسد
چیزها مسلسل از هم جدا می شوند ؛ مرکزی که ایستا نیست
آشوبی که در جهان بر پاست
تاریکی خونی که گشاد می شود و همه جاهست
آئین بی گناهی غرق می شود
مجرمی نیست که پست ترین آنها به شدت شهوانی ست.

حتما ظهوری اتفاق خواهد افتاد
و حتما آمدنی دوباره خواهد بود این
آمدنی دوباره ! چه سخت است که کلمات به کاغذ در می آیند
زمانی که تصویری پهناور از روح است
چشمانم را تاریک می کند؛ جائی میان شن زار
جسمی با بدن یک شیر و سر آدمی
نگاهی خالی و بی هیچ دلسوزی شبیه خورشید
ران های سست اش را به حرکت وا می دارد
چرخش سایه وار پرندگان صحرایی.
تاریکی قطره قطره می چکد
اما حالا می دانم که خواب سنگی قرن بیستم
و گهواره ای که تکانش می داد کابوسی آزار دهنده بود
وچه جانور خشنی ست؛ ساعتش رسیده
و می لمد به سمت بیت الحم که زائیده شود؟



جواني و عمر

    
كه چه بسيار در جواني خشم گرفتم
پريشان و ستم ديده از دنيا
كه حالا با زباني متملق و غلط انداز
به خداحافظيِ مهماني كه تركش مي گويد سرعت مي بخشد.





سه بناي يادبود


مجامعِ عمومي شان را در جائي برگزار كردند
كه برجسته ترين ميهن پرستانمان ايستادند
كسي در ميان پرندگان هوا
كوتاهتر بر هر دستي ؛
و تمامِ آن سياستمداران مردمي مي گويند
اصالتي اين سرزمين را بنا كرد
و آنرا از انحطاط باز داشت
پندمان دادند كه به آن بياويزيم
بگذار آنهمه آرزويِ نخست باقي بماند
كه درك آن مارا سر بلند خواهد ساخت
غروري كه در آلودگي مي آيد:
آن سه رذل بلند مي خندند .

   

 
  بر سنگ مزار شاعر

 
"چشمي سرد انداخت
بر زندگي و بر مرگ
اي اسب سوار، بگذر! "
 
 
 
 
 


کودکی که ربوده شد
 

جائيكه كوه هاي سنگي  بيشه ي اسلوت در درياچه شيب پيدا مي كنند
آنجا جزيره اي پُر از برگ است ،
آنجا كه مرغانِ ماهيخوار پر مي گيرند و بيدار مي شوند
موش ها در آب خواب آلوده اند  
آنجا كه شرابِ پريان را مخفي كرده ای  
تمشك ها
و گيلاس هايی ربوده شده.

 
 
  بيا كودكِ من
               به آب ها بيا و به حیات وحش
               با آن پري كه دست ات را گرفته است،
               چرا كه دنيا پر از زاري ست
               و تو نمي تواني تاب بياري.

               
 
 
 
جائيكه موج هاي مهتاب برق مي اندازد
آن شن هاي خاكستريِ تاريك در نور،
دور، بر دورترين دماغه
تمامِ شب پا مي زنيم
و رقص هاي كهنه را  مي بافيم
با دست هايي درهم و نگاه هايي درهم  
كه ماه پرواز مي كند

به پس و پيش ضرب مي گيريم
و حباب ها و كف ها را دنبال مي كنيم
كه دنيا پر از دشواري ست
ودر خوابش مضطرب است.
 
 
 
     بيا كودكِ من
               به آب ها بيا و به حیات وحش
               با آن پري كه دست ات را گرفته است،
               چرا كه دنيا پر از زاري ست
               و تو نمي تواني تاب بياري.

 
 
 
جائيكه آب هايِ سرگردان فوران مي كنند
بر تپه هاي بالاي گلن كار
در بركه ي ميانِ ني ها
كه به ندرت ستاره ها را مي شويد  
پيِ ماهي در آب مي گرديم
 


قزل آلا ها كه خواب اند
در گوش ها پچ پچه مي كنند
به آنها خواب هايي ناآرام بده
به نرمي تكيه داده اند
از سَرَخسي كه اشك از آن جاري مي شود
بر نهرهاي تازه كه جريان مي يابند.   
 
 
 
                بيا كودكِ من
               به آب ها بيا و به حیات وحش
               با آن پري كه دست ات را گرفته است،
               چرا كه دنيا پر از زاري ست
               و تو نمي تواني تاب بياري.
 
 
 
  بي ما ، او به راه افتاده است
  با چشماني عبوس
  او صدايِ گوساله ها را بر تپه هاي گرم نخواهد شنيد
  بر كِتريِ روي رَف
  بر سينه اش آوازي مي خواند آرام
  يا موش ها را مي بيند كه جست مي زنند
  بر گِرد گنجه ي بلغورهاي جو.

بيا كودكِ من
               به آب ها بيا و به حیات وحش
               با آن پري كه دست ات را گرفته است،
               چرا كه دنيا پر از زاري ست
               و تو نمي تواني تاب بياري.
 
 
  
         
 
بيزانس
 
 
 
تصويرهاي ناگزيرِ روز كنار كشيده اند
سربازانِ مستِ امپراطور در خواب اند
طنينِ شب كنار كشيده است
پيادگانِ شب آواز سر داده اند .
بعد از ناقوسِ كليسايِ بزرگ
چه حقير است گنبدي كه از ستارگان يا ماه روشن است
و تمامِ آن آدمي ست
تمامِ آن پيچيدگي هايِ محض
خشم وُ باتلاقِ رگ هايِ آدمي ست.
پيش از من ، تصويري شناور بود ، آدمي بود يا سايه ؟
سايه اي بيش از آدمي ، تصويري بيشتر از يك سايه
ماسوره اي بر زمين كه در لباس هايِ موميايي گرفتار است
ممكن است كه آن گذرگاهِ پيچاپيچ را باز كنيد؟
دهاني كه در آن رطوبتي نيست ، دم و بازدمي نيست
دهاني كه بي آه ترا مي خواند
كه من آنرا زندگي در مرگ و مرگ در زندگي ناميده ام.
معجزه اي ، پرنده اي يا ساخته ي دستي از طلا ،
معجزه تر از يك پرنده يا ساخته ي  يك دست
كه كاشته اندش آنجا ،
بر شاخه ي طلايي كه از ستاره ها روشن است
و او مي تواند پرندگانِ نرِ بيشه ي "هيد "  را دوست بدارد
تا اينكه ماه بر او بتابد
بي چيز بشماردش
فلزي كه بي هيچ تغييري مي تابد
پرنده اي
يا گلبرگي
و تمامِ پيچيدگي هايِ آن خون يا باتلاق.
پرنده ها از سنگفرشِ امپراطور در نيمه شبي پر مي گيرند
شعله ايست كه هيزمي آنرا تشكيل نداده است
آتشي ست كه فلزي آنرا روشن نكرده است
و طوفاني آنرا خاموش نخواهد كرد
زبانه اي كه از زبانه ي ديگري بر آمده است
و دشواريِ خشم از آنجا رخت بر مي بندد
به مرگي رسيده است در اين رقص
در رنجي كه رو به خواب است
و در شعله اي كه نمي تواند آستيني را بسوزاند .
با پاهايي نيم گشوده، بر دلفيني از باتلاق  وُ خون
ارواح يكي پس از ديگري خوانده مي شوند
آهنگري ست كه اين سيلاب را مي شكافد،
طلاكارانِ امپراطور
تالارهايي رقصنده از مرمرها
اين خشم تلخ را كه دشوار است ، مي شكافند
تصويرها از تصويرهايي ديگر مي زايند
دلفيني تكه پاره ،
اين زنگ  ها برايِ دريا شكنجه ايست.

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :