چفتِ پشتِ آبي / دوروتي پاركر
برگردانِ رُزا جمالی

دوروتي پارکر( 1967-1893 ) در داستان هاي كوتاهش تكيه بر تك گويي هاي نمايشي دارد. اين داستان ها همه از ضربآهنگي خاص پيروي مي كنند . طنز گزنده و نگاه مشكوك او به روابط انساني ، انگيزه دراماتيك داستان ها يش را پررنگ تر مي كند . شعر دوروتي پاركر شعري ساده ، خشن ، صادق و برهنه از آراستگي هاست . شعري كه به آساني خواننده را مي سوزاند و گاه به خنده وا مي دارد.

 

نشانه



اوه ، هرجايي آقاي راننده ، هرجايي ، فرقي نميكنه . فقط ادامه بده .

بهتره كه اينجا تو تاكسي باشم تا اينكه راه برم . اصلا خوب نيست كه سعي كنم راه برم. هميشه كسي تو جمعيت هست كه شبيه اون باشه .يه كسي با شونه هاي آويزون و كلاهِ كج اش  و من فكر مي كنم خودشه. فكر مي كنم برگشته ، قلبم تو آبِ داغه و ساختمونا بالاي سرم تاب مي خورن و خم مي شن. نه، بهتره كه همينجا باشم. اما كاش راننده تندتر بره. اونقدر تند كه آدم هايي كه دارن راه مي رن به يه هاله ي خاكستري بدل بشن و هيچ كلاهِ كج و شونه ي آويزوني نبينم. خيلي بده كه اينجوري تو ترافيك گير كرديم. آدما خيلي يواش مي رن ، واضحن و هميشه ممكنه بعدي… - نه نمي تونه باشه . مي دونم. البته مي دونم . اما ممكنه. ممكنه.
و آدما مي تونن نگاه كنن و منو ببينن ، اينجا . مي تونن ببينن كه من گريه مي كنم. خب… بذار ببينن …اهميتي نداره . بذار نگاه كننن . لعنتي ها .
آره ، تو داري به من نگاه مي كني. نگاه مي كني و نگاه مي كني و نگاه مي كني. تو ، زنِ بيچاره ي مستاصلِ مشكوك . كلاهِ قشنگيه ، نه ؟ اصلن واسه همينه كه نگاش مي كني. واسه اينكه بزرگه و قرمزه و  نوئه . واسه اينه كه اين گُلاي نرمِ قشنگ شقايق هم روش ان.كلاهِ بيچاره ي تو پاره پوره شده و كارش دراومده .شبيه يه گربه ي مرده . يه گربه كه فرار كرده و هّلش دادن به سمت سنگ جدول. حتما دِلت مي خواست كه جايِ من بودي و يه كلاه نو داشتي، يه كلاهِ قشنگ كه از همه ي چيزايي كه تاحالا داشتي گرون تر بود. فقط اميدوارم يه چيزي شبيه مال من انتخاب نمي كردي. چون قرمز رنگِ عزاست. سرخ كه رنگ عشقِِ مرده س. نمي دونستي؟
اون زن حالا ديگه رفته ، تاكسي داره حركت مي كنه و اون زن براي هميشه پشتِ سر گذاشته شده . تو فكرم كه وقتي زندگي و چشمامون به هم خيره شد چي با خودش فكر مي كرد. تو فكرم كه آيا حسوديه منو مي كرد. شيك و مطمئن و جوون . يا اينكه فهميد كه من اگه مي تونستم  اون قلب مرده و راكدشو تو سينه ام داشتم چه طور همه چيزو دور مي ريختم. نه اون زن حس نمي كنه.حتا آرزو هم نمي كنه. آتيش گرفتن و آرزو كردن براش تموم شده. هه، چقدر عالي! خب ، تو فكرم كه اون اين مسيرِ آرومو يه ذره خوشحال تر يا ذره ناراحت تر طي كرده  كه يكي بدتر از خودش هم هست.
اين يكي از اون چيزاييه كه اون مرد در من دوست نداشت. مي دونم چي مي گفت. " اوه . به خاطرِ خدا نمي توني از اين همه احساساتِ احمقانه دست برداري؟ چرا بايد اينجوري باشي ؟ چرا مي خواي اينجوري باشي ؟ فقط به خاطرِ اينكه يه زنِ  پيرِنظافتچي ديدي ، لازم نيست براش گريه كني. اون حالش خوبه." وقتي چشمامون و زندگيمون به هم خيره شد.- بس كن ديگه حالا. چرا، اون حتا تورو نديد و قلبِ ساكتِ مرده اش . احتمالا داشته مي رفته يه بطري جين  گنديده بخره و خوش بگذرونه . مجبور نيستي كه همه چيزو نمايشي كني. چرا مي خواي اصرار كني كه همه دلشون گرفته. چرا اينقدر خيال پردازي ؟ بس كن رّزالي!" اين همه ي اون چيزاييه كه اون مي گه مي دونم .  
اما اون اينو يا حتا هيچ چيزِ ديگه رو نمي گه و هيچ وقت هيچ چيز ديگه هم نمي گه ، تلخ يا شيرين . اون براي هميشه رفته و ديگه قرار نيست برگرده . اين چيزيه كه گفت " اوه ، البته كه بر ميگردم ."" فقط نمي دونم كي؟ اينو بهت گفتم رّزالي ، نري عزاي ملي بگيري واسش. شايد فقط چند ماه باشه اگه فقط دوتا آدم به يه تعطيلي و دوري از همديگه  احتياج داشته باشن ! چيزي نيس كه بشيني گريه كني واسش. برميگردم . نمي خوام كه برايِ هميشه از نيويورك دور باشم ."
اما مي دونستم. من مي دونستم. چراكه خيلي قبل از اينكه بره از من دور بود . اون رفته و ديگه بر نمي گرده . رفته و ديگه بر نمي گرده . رفته و ديگه هيچوقت بر نمي گرده . ببين چرخ هاي ماشين هم همينو دارن ميگن . پشتِ سر هم. فكر مي كنم اين يه نشانه ست . چرخايِ ماشين هيچي نمي گن ، چرخا كه نمي تونن حرف بزنن . اما من مي شنوم .
متعجبم كه چرا اين نشانه بايد اشتباه باشه.چقد آدما حقيرن .ميگن " اگه توي خلاء تنها بشيني و وقت بگذروني ، نمي توني به من برسي."ميگن ديوونه س اگه به يادِ يكي بموني ، به خودشون هم افتخار مي كنن كه  هيشكي رو يادشون نمياد .خيلي عجيب غريبه . افتخارشون براي چيزايي كه ندارن و نمي خوان داشته باشن .  ميگن " من هيچوقت هيچي برام مهم نيس." ميگن " نتونستم  فكرشو بكنم"  ميگن " اونقد اهميت بدم كه اذيت بشم؟"  ميگن " هيشكي برام اونقدا مهم نيس." اما چرا، چرا فكر مي كنن كارِ درستي مي كنن ؟
اوه ، كي دّرّس ميگه وّ كي غلط ميگه وّكي تصميم مي گيره؟شايد من بودم كه حرف درست وّ در مورد اون زنِ نظافتچي زدم . شايد خسته و تكيده بود . شايد اون لحظه همه چيزو درموردِ من مي دونست . هيچ احتياجي نبود كه يه حال درست و حسابي داشته باشه قبل از اينكه بهش بگه. آها ، آها ، فراموش كردم ، اينجوري نمي گفت . اون كه اينجا نبود. الانم اينجا نيست. اين من بودم كه داشتم خيال مي كردم چي ممكنه بگه ومن فكر مي كردم صداشو مي شنوم . اون مرد هميشه با منه . اون و زيباييش و ستمگريش . اما نبايد بيشتر از اين بشه . نبايد بهش فكر كنم . درسته . ديگه نفس نكش ، ديگه سعي كن نبيني ، گردشِ خون رو تورگات متوقف كن.
من نمي تونم اينجوري ادامه بدم. نه ، نمي تونم ، نمي تونم  به اين بيچارگيِ طاقت فرسا ادامه بدم .  اگه  مي دونستم چطور ميشه ، حتما سر يه روز يا دو ماه يا يه سال تموم ميشد. ميتونستم تحملش كنم ، حتا اگه كسل تر و وحشيانه تر از اين ميشد گاهي. ميشد تحملش كرد . اما همش يه جوره و آخري هم نداره .

         " غم عينِ يه باروني كه تموم نميشه
قلبمو ضرب مي گيره
آدما به هم مي پيچن و از درد جيغ مي كشن
سرِ صبح همشونو دوباره پيدا مي كني
چيزي كم نشده
چيزي تموم يا شروع هم نشده."

          اوه ، بذا ببينم .. سطر بعديش چي بود؟ يه چيزي، يه چيزي ، يه چيزي كه با " مي پوشم " همقافيه ميشد ، بهر حال اينجوري تموم ميشه:

         " تمامِ ذهنم كند و قهوه ايه
وايسادم يا نشسته ام
چيزاي كوچيك
يا لباس يا كفشي كه مي پوشم."

         آره ، ادامه ش همين بود .  و درسته . درستِ درسته . چيزي كه برام مهمه اينه كه چي مي پوشم. برو واسه خودت يه كلاهِ بزرگِ قشنگ بخر كه روش پُرِ شقايق باشه – حتما خوشحالت مي كنه-   بخر و بعد ازش متنفر شو. چه  جور بايد ادامه بدم؟ نشستن و از سر شروع كردنو و خريدنِ يه كلاهِ قرمزِ گنده و بعد نشستن و از سر شروع كردن كه روزا همينطور پشتِ سرِ هم ميگذرن.  فردا و روز بعدشو وفرداش. چي جوري بايد اين همه رو پشتِ سر بذارم؟
پس ديگه چه چيزِ ديگه اي برايِ من مونده؟ " برو بيرونو و دوستاتو ببين و خوش بگذرون ."" تنها نشين و خودتو نشون بده " " اگه بتونه يه نمايش باشه كه بشه يه بارون تمام و بي وقفه رو بر قلبِ من دووم بياره . پس من حتما خودمو  يه نمايش مي كنم. آدمايِ توخاليِ كوچيك ، چطور مي تونن بفهمن كه رنج كشيدن چيه  ، چطور قلبِ به اين كلفتي شون پاره ميشه؟ نمي دونن ؟ احمق هايِ تو خالي ، به خاطِر همينه كه نمي تونم دوستايي رو كه وقتي باهم بوديم مي ديديم رو دوباره ببينم  و به جاهايي برگردم كه اون بوده . به خاطرِ اينه كه رفته و تموم شده .  و وقتي كه تموم شده اينجور جاها فقط برات غم و اندوه ميارن. اگر اون جاهايي رو كه شاد بودي دوباره ببيني ، قلبت از درد و رنج منفجر ميشه.
و اين شايد يه حسه، يه نشانه ست . من اينجوري فكر مي كنم . شايد خيلي احساساتي بشي كه بدوني نمي توني اونجاهايي رو كه يه زماني برات خوب بوده رو ببيني، كه نمي توني چيزي رو ببيني كه برات يادآور يه خوشبختي تمام شده ان . اندوه آرامشيه كه در احساسات به ياد آورده ميشه. اوه . فكر مي كنم ... كه اين كاملن خوبه . " چيزي كه در حس ات به ياد آورده ميشه ." اين واقعن يه مسير متضاده . كاش مي تونستم اينو بهش بگم . اما من هيچي به اون نمي گم . هيچوقت . هيچوقت. اون رفته و همه چيز تموم شده و من جرات ندارم به روزايِ مرده فكر كنم . تموم فكرام بايد آروم و قهوه اي باشن ، ومن بايد....
اوه ، نه، نه ! راننده نبايد بره تو اين خيابون ! اين خيابونِ ما بود  ، اين جا محل وقوعِ عشق و خنده ي ما بود. من نمي تونم برم تو اين خيابون . نمي تونم . نمي تونم . خب نگاه نمي كنم ، خم ميشم و دستامو سفت جلويِ چشمام ميگيرم ، دستام محكم جلو چشمامه ، پس ديگه نمي تونم ببينم . بايد قلبِ بيچاره ام آروم بگيره . و من بايد شبيه اون آدم هاي حقير و بدجنس و بي روح باشم كه افتخارشون اينه كه يادشون نمياد.
اما ، آه كه مي بينم . مي بينم گرچه جلويِ چشمامو گرفتم و كورم. گرچه چشمي ندارم قلبم از اين همه خيابون داره از همين يكي برام ميگه . اين خيابونو شبيه كف دستم مي شناسم . همون طور كه صورتشو عين كف دستم مي شناختم . اي خدا ، پس چرا من نمي ميرم همينجور كه داريم از اين خيابون رد مي شيم ؟
حالا بايد دم نبش باشيم همونجايي كه يه گلفروشيه . اين همونجاييه كه واي مي استاد و برام گل پامچال مي خريد ، گل هايِ زردِ پامچالِ كوچيك كه با يه حلقه برگِ نقره اي كپه شده بودن ، لطيف و قشنگ و تميز. اون هميشه مي گفت اركيده و كامليا به دردِ من نمي خورن ، پس هر وقت كه بهار نبود و از گلِ پامچال خبري نبود  ، بهم گلاي سوسن دره اي يا غنچه هاي رّز تر و تازه يا گلِ ميخك و گلاي ذرت آبيِ روشن. مي گفت نمي تونه بي خاطره ي گل ها به من فكر كنه – همش قاطي پاتي ميشه . حالا ديگه نمي تونم هيچ گلي رو دور و برم تحمل كنم. و  اون گلفروش بي چاره چقدر خوشحال ميشد و ذوق مي كرد . يادمه يه روز هي منو " خانم " صدا مي زد. اوه ... خدايا ... نمي تونم ... نمي تونم تحمل كنم.
و حالا ما بايد دم او آپارتمان بزرگ با او دربون بزرگ بور باشيم.و اون روز غروب دربونه يه گلِ شقايق خوشگل دسش بود كه رو يه تسمه ي بزرگ بود و ما صبر كرديم كه باهاش صحبت كنيم ، گل رو زد زير بازوش و بغلش كرد و اين تنها دفعه اي بود كه مي ديديم دربون لبخند زد !و بعدي خونه اييه كه يه بچه توشه و اون هميشه كلاهشو بر مي داشت و خيلي جدي بهش تعظيم مي كرد و بچه هه هم ستاره دريايي هايي رو  كه كف يه دستش داشت بهش مي داد.  و بعدش هم يه  درخته با ميله هاي آهنيِ زنگ زده  كه دورشه، جائيكه مي تونست وايسه و به من دست تكون بده  ، همونطور كه من به پنجره تكيه دادم كه تماشاش كنم ، اما هيچوقت متوجه نميشه . . مي گفت درخت ماست و حتا خيال اينكه ممكنه به كس ديگه اي تعلق داشته باشه رو هم نداشت. هميشه مي گفت خيلي كمن تو اين شهر آدم هايي كه يه درخت برايِ خودشون داشته باشن  و ازم مي پرسيد كه آيا اينو قبلش تشخيص داده بودم؟
و بعدش هم خونه ي دكتره و سه تا خونه ي لاغر حاكستري هم بعدشه  و بعدش ... اوه ... خدايا ..... ما بايد دم در خونه مون باشيم الان ! خونه مون ... گرچه ما فقط تو طبقه ي بالايي زندگي مي كرديم . و من عاشق اون پلكان تيره و دراز بودم چون اون هر روز عصر از اون پله ها بالا مي اومد  و اون پرده هايِ صورتيِ رسمي مون رو پنجره ها و اون قوطيِ گلايِ شمعدوني صورتي كه فقط به خاطر من بزرگ مي شدن. و اون شكافِ سفتِ صندوقِ پست و صدايِ زنگ زدنش و من كه دمِ غروب تو فكرِ اينكه شايد هيچوقت نياد منتظرش مي موندم  اما همينكه منتظرش بودم خوشحالم مي كرد و بعد وقتي كه در رو براش باز مي كردم ..... اوه ..... نه ..... نه ..... نه ! اوه ..... هيشكي نمي تونه اينو تحمل كنه. هيشكي .... هيشكي.
اوه ..... چرا، چرا ، چرا من بايد به اين همه كشيده بشم؟ چه شكنجه اي مي تونه اينقدر وحشتناك باشه؟ بهتر ميشه اگه چشمامو باز كنم و نگاه كنم . اونوقت مي تونم درختمون و خونه مونو دوباره ببينم  و اون وقت قلبم منفجر ميشه و مي ميرم.  حتما بايد نگاه كنم . حتما .
اما درخته كجاست؟ ممنكه درختمونو بريده باشن ؟ و اون خونه ي آپارتماني كجاست؟ و گلفروشي؟   اوه .... كجاس؟ .... خونه مون كجاس؟ ....

          هي راننده ، اين چه خيابونيه؟ شصت و چهارم؟ اوه نه ، هيچي .... هيچي .... ممنون .... فكر كردم شصت و سومه....
 



والس



چرا ، خيلي ممنونم . خيلي دلم مي خواد.


نمي خوام كه باهاش برقصم . نمي خوام كه با هيچكي برقصم و حتا اگه مي رقصيدم با اون نمي رقصيدم . ميونِ اون ده تا آخري خيلي كلاسش پايينه. ديدم چه جوري مي رقصه . همونكاري كه تو سنت والپرگيس نايت انجام مي دي.فقط فكر كن. همين يه ساعت پيش يه ربع همينجا نشسته بودم داشتم براي دختري كه داشت باهاش مي رقصيد احساس تاسف مي كردم و حالا منم كه قراره اون دختر بي چاره باشم. خب ، خب ، دنيايِ كوچيكيه ، نه؟
و اينم تيكه ي اين دنياست . يه آدمِ باحالِ واقعي. اتفاقاتِ اين دنيا چه غيرِ قابلِ پيشگويي و جذاب اند، اينطور نيست؟ حالا من اينجام ، مشغول كار خودم ، هيچ ضربه اي به هيچ موجود زنده اي  نمي زنم. و بعد اون مياد تو زندگيِ من، تموم اون لبخندا و رفتاراي شهري ، كه از من به خاطر يك مازوركا سوء استفاده كنه. چرا ، به سختي اسمِ منو مي دونه ، چه برسه به اينكه چه معني اي مي ده . كه مخفف  كلماتي مثل سرخوردگي ، پريشاني ، بيهودگي، تحقير و قتل ِ عمده ، هرچي كه فكرش رو بكني.
اه ، حالا چرا بايد دور و بر من بپلكه ، با اين خواسته هاي بي ارزشش؟ چرا نمي ذاره زندگيِ خودمو دنبال كنم ؟ من چيزِ كمي مي خوام  – همونقدر كه گوشه ي ميزم تنها بمونم كه فكر و خيال غصه هاي سر شب مو بكنم  و اون بايد بياد و تعظيم كردن ها و زحمت هاشو و ميشه اينا رو داشته باشم و من بايد مي رفتم  و بهش مي گفتم كه رقصيدن باهاشو ستايش مي كنم. نمي تونم بفهمم كه چرا از پا در نيومدم كه بميرم . مردن شبيه يه روز تو ييلاقه در مقايسه با تقلا كردن سر رقص با اين پسر. پس چي كار مي تونم بكنم ؟همه از پشتِ ميز پاشده بودن كه برقصن غير از اون و من .من اون جا بودم ،گير افتاده بودم ، گير افتاده بودم شبيه يه مخمصه تو مخمصه  .
چي مي توني بگي ، وقتي يه مرد ازت مي خواد كه باهاش برقصي؟ من يقينا با شما نخواهم رقصيد . اولش تو جهنم ببينمت . چرا ، ممنونم ، خيلي دوست داشتم اما كمر درد دارم . اوه ، بله ، حتما با هم برقصيم . خيلي خوبه كه يه مرد و ملاقات كنيم كه از بري بري گرفتن از من مثه يه گربه نترسه.هيچي برا من نبود كه انجام بدم اما مي گم ستايشت مي كردم.همينطوري مي تونيم از سرش بگذريم. خيله خوب ، بذار همه جا رو به توپ ببنديم. تو شير يا خط رو بردي مي توني شروع كني.


چرا ، فكر مي كنم يه چيزي بيشتر از يه والسه ، واقعا . مگه نه ؟فقط يه لحظه ممكنه به موسيقي گوش كنيم . ممكنه ؟اوه ، آره . اين يه والسه . مي بيني ؟بله ، من واقعا هيجان زده ام. دلم مي خواد باهات والس برقصم.


دلم مي خواد باهات والس برقصم . دلم مي خواد باهات والس برقصم . مي خوام لوزه ها مو در بيارم . مي خوام آتيشه نيمه شب ِ تو دريا باشم. خب ، حالا خيلي ديره.داريم راه مي افتيم.اوه ، خدا ، خدا ، خدا. اين حتي از اون چه فكر مي كردم بدتره . تصور مي كنم كه اين قانونه مطمئنِ زندگيه – همه چيز بدتر از اونيه كه فكر مي كني بشه. اوه ، اگه من درك اينو داشتم كه حس كنم اين رقص چه طوري ميشه مي رفتم بيرون ميشستم .آخرش كه همون شد اگه همينطوري ادامه بده ميريم بيرون رو زمين ميشينيم.
خوشحالم كه توجه شما رو به اين موضوع جلب كنم كه ايني كه دارن مي زنن يه والسه . خدا مي دونه كه چه اتفاقي مي تونه بيفته .اگه فكر مي كرد كه سريع مي شه ما دو طرفشو از ساختمون مينداختيم بيرون.  چرا مي خواد جايي باشه كه نيست؟ چرا ما نمي تونيم تو يه جا اونقدر بمونيم كه باهاش خو بگيريم؟ اين همون هجومه مدامه . هجوم ، هجوم ، هجوم . لعنت زندگيه آمريكاييه . براي همينه كه ما اينقدر ... اوه ! به خاطر خدا ، لگد نكن ، توي ِ احمق . اين دومين قدم به پائينه . روي ساق هايم ، روي ِ ساق هاي بيچاره ام كه آنها را از زماني كه دخترِ كوچكي بودم داشتم.


اوه نه ، نه ، نه . خدايا ، نه. حتا يه ذره ام اذيتم نكرد و بهر حال تقصيرِ من بود.  واقعا اينطور بود . بدرستي.  كه بگم تو تازه خيلي خوبي كه اينو داري ميگي. همش تقصيرِ من بود.


مونده بودم كه چه كاري بهتر از اين مي تونستم بكنم – همين لحظه بكشمش با همين دستهاي برهنه ام يا بذارم تو جاپاهاش ته نشين بشه ، بهتره كه همچين صحنه اي درست نكنم. بهتره كه پايين بشينم و بذارم پيش بره. . به طور نامعلومي نمي تونه ادامه بده- اون فقط گوشت و پوسته.بايد بميره و مي ميره ، به خاطره كاري كه با من كرده .
نمي خوام يه جور آدمه بيش از اندازه حساس باشم ، اما تو نمي توني بهم بگي كه اون لگد غير عمد بوده. فرويد ميگه هيچ تصادفي وجود نداره . منكه گوشه نشيني نكرده ام. من شريكِ رقص هايي داشته ام كه سرپايهامو و پيراهنمو پاره پوره كردن.اما اگه به لگد زدنه ، من خشم ِ زنانه ام.وقتي كه به ساق هام لگد مي زني ، لبخند بزن.
شايد به قصد آزار و اذيت اينكارو نكرده . شايد اين تنها روش نشان دادن سر زندگيشه. تصور مي كنم بايد خوشحال باشم كه يكي از ما بهش خوش گذشته.تصور مي كنم كه بايد فكر كنم خوش شانسم اگه سر زندگي رو بهم برگردونه.شايد اين خرده گيري باشه كه از يك مرد عجيب بخوايم كه ساق ها ت اونجوري كه هست ول كنه. بعد از همه اينها ، پسر بيچاره داره سعيِ خودشو مي كنه . شايد پشتِ كوه بزرگ شده و هيچكي بهش هيچي ياد نداده . شرط مي بندم كه مجبور بودن به پشت بخوابوننش تا كفش پاش كنن.


آره ، خيلي دوست داشتنيه ، مگه نه ؟ دوست داشتنيه .به همين سادگي. اين دوست داشتني ترين والسه ، مگه نه؟اوه ، منم فكر مي كنم دوست داشتنيه.


چرا ، من با اين تهديدِ سه گانه به اينجا كشيده شدم . اون قهرمانِ منه . اون قلب يه شيرو داره و رگ و پي يك گاو ميش. بهش نگاه كن ، به نتيجه فكر نكن ، از چهره اش نترس، گونه ها افروخته ، چشم هاش مي درخشه ، مي خواسته خودشو وارد هر داد و هواري كنه . يعني اين ميگه كه بايد صرفنظر مي كردم؟ نه ، هزاربار نه . چه اتفاقي برام مي افته اگه مجبور باشم دو سال پامو گچ بگيرم ؟ بس كن ، عينِ مردا ، برو وسطِِ ميدون ! كي ميخواد براي هميشه زنده بمونه ؟
اوه ، اوه خدا . اون حالش خوبه . خدارو شكر. يه لحظه فكر كردم دارن مي فرستنش بيرونِ ميدون . نمي تونم تحمل كنم كه يه اتفاقي براش بيفته. دوسش دارم . بيشتر از هر كسي تو اين دنيا دوسش دارم. ببين چه شوري به اين رقص ملال آورِ معمولي مي ده . غير از اون ، چقدر بقيه ي اونايي كه دارن مي رقصن بي حال و واررفتن. اون شور وّ جواني و جراته ! اون نيرو و شادابيه ! پاتو از رو پاهام بردار!توي گنده ي داهاتي! فكر مي كني من كي ام ، يه تخته ؟واي!


نه ، البته كه اذيتم نكرد . چرا، حتا يه ذره .جدا. وهٌّمٌش تقصيرِ من بود. مي دوني كه ، يه قدم به جلو كه خيلي دوست داشتنيه. اما اولش يه خورده پر دردسره كه ادامه بدي. اوه ، تو خودت راست و ريستش كردي ؟ تو واقعا همينكارو كردي ؟ خب، به نظر جالب نيستي ! نه ، حالا فكر مي كنم گرفتم .اوه ، فكر مي كنم دوست داشتنيه . وقتي قبلا داشتي مي رقصيدي داشتم تماشات مي كردم.وقتي نگاه مي كني  خيلي تاثير مي ذاره .


وقتي بهش نگاه كني ، خيلي تاثير مي ذاره. شرط مي بندم وقتي بهم نگاه كني خيلي تاثير گذاره . موهام ريخته رو گونه هام ، دامنم دورم پيچيده. نم سرد ابروهامو مي تونم حس كنم. بايد چيزي فراي " پائيزِ خانه ي راهنما " به نظر برسم. همچين چيزي براي ِ زني به سن من نگران كننده و ضرر باره . اون خودش قدم هاشو بهتر كرد ، او با زرنگي هاي نازل اش. اولش يه خورده پيچيده بود اما حالا حس مي كنم فهميدم . دوتا پشتِ پا ، يه لغزش به عقب ، يه ضربه ي بيست ياردي ؛آره . گرفتم . چيزاي ديگه اي هم گرفتم ، از جمله ساقِ پاهام كه صدمه ديده و قلب ام كه تلخه.از اين موجودي كه بهش وصل شدم متنفرم . از همون لحظه كه قيافه ي جونورِ هيزشو ديدم ازش متنفر بودم .و من اينجا در اين آغوشِ ناخوشايند محصور شده ام كه انگار سي و پنج سال اين رقص طول كشيده است. آيا اين اركستر قرار نيست كه به نواختن پايان دهد ؟يا اين اداي مضحك و نفرت انگيز بايد تا قيامت ادامه پيدا كند؟


اوه ، آنها دوباره از نو دارند موسيقي رو تكرار مي كنند . اوه ، خداي من ، قشنگه . خسته شدي ؟ بايد بگم كه خسته نيستم . مي خوام تا ابد اينجوري ادامه بدم .


بايد بگم كه خسته نيستم . مرده ام ، تمامِ من مرده و به خاطرِ چي؟ و اين موسيقي قرار نيست كه تموم بشه و دوباره ما قراره ادامه بديم، من و چارلي تا ابد. تصور مي كنم كه ديگه برام اهميتي نداره ، بعد از صد هزار سال . تصور مي كنم كه ديگه هيچي اهميت نداره ، نه گرما ، درد ، نه قلبي شكسته و نه اين خستگيِ ستمگرِ دردناك .خب . نمي تونه برايِ من خيلي زود باشه.
نمي دونم چرا بهش نگفتم خسته ام. نمي دونم چرا پيشنهاد ندادم كه بر گردم سرِ ميز .مي تونستم بگم فقط به موسيقي گوش بديم و اگه اون قبول مي كرد اين اولين دقت نظر ي بود كه تمامِ شبو بهش اختصاص داده بود. جرج جين ناتان ميگه كه ضرب آهنگِ زيبايِ والس مي بايست در آرامش شنيده شود و نبايد با چرخش عجيب جسمِ آدمي همراه شود. فكر مي كنم هموني كه اون گفتست . فكر مي كنم اين جرج جين ناتان بود. بهرحال ، هر چي كه بود و هركي كه بود و هر كاري كه داره الان مي كنه ، بهتر از من تموم كرده. صحيح و سالم. هر كي كه  با گاوِ خانم اولري كه من دارم باهاش مي رقصم نمي رقصه، خيلي داره بهش خوش مي گذره.
هنوز ، اگه بر گرديم سرِ ميز ، احتمالا بايد باهاش حرف بزنم. نگاش كن- تو به يه همچي چيزي چي مي گي؟ امسال رفتي سيرك ، چه جور بستني اي دوست داري ؟ گربه رو چه جور هجي مي كنن . فكر مي كنم منم اين جا تموم كردم .انگار يه ماشينه توليدِ بتن افتاده رو دورِ تند و تموم كرده .
من همه ي اين حسا رو پشتِ سر گذاشتم. اينطوري كه فقط مي تونم بگم همينكه پاشو مي ذاره رو پام خورد شدنِ استخونامو مي شنوم . تمامِ حوادثِ زندگيم داره از جلو چشام ميگذره. يه وقتي بود كه تو هندِ غربي تو توفان گير كرده بودم ، يه بارم سرم خورد به تاكسي وّ شكست ، يه شبم يه زنِ مست يه زير سيگاريه برنزي رو انداخت رو عشقِ واقعي اش و در عوض افتاد رو من ، او تابستونم كه قايقمون داشت غرق مي شد.آه ، چه زمانِ ساده و آرامي برايِ من بود كه خيلي زود خودم را وفق دادم. تا قبل از اينكه غرقه ي اين رقصِ مرگ شوم ، نمي دانستم چه عذابي ست. حس مي كنم ذهنم رو به شگفتي ست. انگار به نظر مي رسه كه اركستر داره تموم مي كنه. نمي تونه اينجوري باشه ، البته ، هرگز ، هرگز نمي تونه اينجوري باشه  و انگار در گوش هايم سكوتي شبيهِ صدايِ فرشتگان است....


اوه ، تموم كردن ، بدجنس ها .نمي خوان ديگه ساز بزنن.لعنتي ، يعني فكر مي كني تموم كردن ؟ واقعا اينجوري فكر مي كني، اگه بهشون بيست دلار مي دادي ؟ عالي مي شد . نگاه كن ، بهشون بگو دوباره از اول بزنن . بهمين سادگي چقدر دلم مي خواد به رقصيدنِ والس ادامه بدم.....

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :