شعری از زینب چوقادی


اندیشه ی عشاق بودت بیش از این ها
پیداتر از خورشید بودی پیش از این ها
"گل-آفتاب"ت بودم و گردان به  سویت
این قصه می چرخید دور سرزمین ها*

حال غزال زخمی "از یاد رفته"
در "دام" غربت "مانده ی صیاد رفته"
پلکِ ترِ پف کرده ی بر باد رفته
درچشم ها تصویر خونین "حزین" ها! **

پابند یک اندوه مایوسانه ماندم
محبوس ات ای دلتنگی جانانه، ماندم
گِرد جهان گشتی ولی در خانه ماندم!
این است تنها عادت یکجا نشین ها

حال تپیدن های قلب ریشه ریشه!
جان دادن ماهی میان خرده شیشه!
ای "دل٘ دلِ" سوزانم ای زخم همیشه!
درد مقاوم به تمام آسپرین ها!

گیلاس "شیرین " لبانم چیده می شد
دنیام در یک ثانیه بلعیده می شد
اندوه من! آخر چه چیزی دیده می شد
بعد از تلاقی نهنگ و ساردین ها؟

حالا لباس خالی از تن مانده تنها!
پیراهن بی خواب ساتن مانده تنها!
بی رنگم و یک سایه روشن مانده تنها
بیهوده مانده خیره در من دوربین ها!

الهام در٘گوشی شاعر بودن من!
ای وحی گرم منقطع از گردن من!
تنها دلیل روح بکر-آبستن من!
ای باعث بی کاری روح الامین ها!

دل کنده ام از سحرِ آناتِ تماشا
از خون گرماگرمِ پیچیده در احشا!
روی لبانم هیس هیس و هاش و حاشا
از نام تو ای عشق تنها مانده "شین" ها


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :