شعری از حسن دلبری

نه این آشفته دنیا بود و نه این امتحان بازی
من و حوا و دور کوثر و تا جاودان بازی
 
یکی بیچاره برمی داشت آن بار امانت را
اگر من در نمی آوردم آن جا قهرمان بازی
 
عزیزی گفت خلقت را برایم باز کن گفتم
حبابی چند روزی کرد روی استکان بازی
 
سپس پرسید انسان چیست گفتم شوخی خلقت
که با آن می کنند انگار اهل آسمان بازی
 
چه مغرورانه بازی می کنیم اما نمی دانیم
که حتی می خورند اینجا خود بازیگران بازی
 
اگر پندار اگر گفتار اگر کردار نیکی بود
عوض شد با زبان بازی زبان بازی زبان بازی
 
تمام گله را گرگان بی احساس بلعیدند
بیا چوپان بس است این قصه ی موسی شبان بازی

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :