شعری از جواد کاظمینی


تن است اگرچه از آغوش هیچ کس،خالی
زنی ست در دلم از عشق یا هوس،خالی
دلم پرید که با پلکهای نیمه ترت
پرندگی بکند گوشه ی قفس-خالی
دلم پرنده ی در کیسه ی زباله اسیر
پُر از پَر است ولی سینه از نفس،خالی

تنم زنی ست نپخته در آشپزخانه!

دلم نشسته کنارت ولی صنوبرتر!
همیشه باران دارد اگرچه کمتر،تر
برای سنگ و گلوله نشانه ی خوبی ست
شکسته مثل بلور از پرنده پر پر تر
دلم صدای خفیفی از آن ورِ گوشی
هنوز قطع نکرده ست و چشمِ مادر،تر...
زنی ست در من از آغوشِ هیچ کس،خالی
تنی که نامه ندارد ولی کبوتر تر...
دلم بریده گلویش اگرچه خنجر،خشک
تنم بخیّه ندارد اگرچه خنجر،تر

دلم تنی که زنی در اتاق می خواهد!

تنم گِلی ست به دیوارِ باغِ قاب زده
و سقفِ حوصله_آویزِ از طناب،زده
صدای خرخر تیزِ خشابِ اسلحه ای
کنار بسترِ ارواحِ شهرِ خواب زده
تنم نگاهِ ترِ دختری پس از گیجی
که چشم_بسته به دریاچه ی شراب،زده
و رفت و آمدِ در فصل های سرگردان
و یادگاری تاریخ روی تاب،زده...
تنم عروسک در دستهای خاکیِ خاک
تنی که آب ن‍ رفته ولی به آب زده
عجیب نیست که آبستن نیامدنی
«که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده»*

زنی ست در تنم اما دلم نِ‍ می فهمد!



*حضرت حافظ


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :