داستانی از مجتبی مقدم

صحنه هایی از یک زندگی زناشویی
مجتبی مقدم


تا الناز توی دستشویی آخرین وارسی را از آرایش اش بکند زود به طریقه ی پایین بردن و رد کردنش از پله ها و  پاگردها در خرابی آسانسور و از جلوی اتاقک نگهبان مجتمع فکر کرد. فکری که موقع آمدنش نکرده بود. باید طوری صحنه را می ساخت که انگار الناز بی خبر آمده نغمه را ببیند و انگار مردش سر خیابان با ماشین منتظرش است. باید جوری جلوه می کرد که که الناز سر زده آمده و وقتی دیده نغمه نیست چند دقیقه ای مانده و حالا که مردش دنبالش آمده توی پاگردها هی بگوید به نغمه بگو زودی بر می گردم. بگوید ناچارم برم چون ناصر سر خیابان منتظرم است و باید رضا را از مهدکودک برداریم. این طور آن چشم های فضول چسبیده به چشمی های خانه ها پیش خودشان می گفتند اگر چیزکی بود که این قدر آشکار زن به خانه نمی برد و بدرقه نمی کرد. بهترین راه را در رو بازی کردن دیده بود. خیلی احتمال فضولی نمی داد اما یک فضول کافی بود تا پته اش روی آب بیفتد. به خصوص که نغمه بعد از یک هفته قهر پیام داده بود شب می آید خانه. این پیام نابهنگام نغمه بدبینی ذاتی اش از رخ دادن بدترین پیشامدها از دل جزئی ترین اتفاق ها را بیدار کرد که اگر فکر عاجلی نکند اوضاعِ قمر در عقرب زندگی رو به موت اش را قمر در عقرب تر می کند. باید صحنه را طوری عادی می ساخت که کم ترین شک را هم باعث نمی شد. اگر هم باعث می شد می توانست نغمه را قانع کند که دوست دوران دانشگاه اش را جلوی خانه اتفاقی دیده که برای دیدن یکی از اقوام شان توی خیابان های دور و بر آمده و توی رودروایسی و تعارف آورده اش خانه. می توانست زبان بریزد که این همکلاسی آن وقت ها که هنوز سلام و علیکی داشته اند بارها اصرار کرده بوده که دلش می خواهد زن پپه ترین دانشجوی پسر دانشکده ی معماری را ببیند. فقط باید قیافه ی حق به جانب می گرفت تا نغمه خیلی پاپیچ سوراخ های داستانش نشود. الناز که از دستشویی بیرون آمد حواسش را داد تا از چهره اش دستپاچگی اش را نخواند که اگر می خواند و می فهمید که زنش دارد می آید ممکن بود ویرش بگیرد بماند و نرود و یا اگر برود طوری از پله ها پایین برود که عالم و آدم خبر دار شوند ماجرا چه بوده. از الناز خل و چل سگ اخلاق پاچه گیر همه چیز بر می آمد. پشت سر الناز رفت توی دستشویی تا ردهایی اگر از او بر جا مانده پاک کند. جز بوی ادکلن مدهوش کننده اش چیزی نظرش را جلب نکرد. تا خواست سر کج کند سمت بیرون از جای گاز دندان های الناز روی بازوی راستش میخکوب ماند. برق گرفته دست به پیشانی کوبید. این را چه کارش می کرد. نکبت کی این کار را توی عالم از خود بی خود شدن کرده بود که متوجه اش نشده بود. جای دندان ها دایره ای کوچک بود با دندانه های ریزی که رنگ کبودی به خود گرفته بود و قابل رفع و رجوع نبود. خودش را بیشتر کاوید و رد چند خراش را روی تن و گردنش یافت. دیگر آن صحنه ی عادی بیرون بردن کفاف نمی داد. باید فکر تازه ای می کرد. کلافه از دستشویی بیرون آمد و دید که الناز پی چیزی توی درزهای کاناپه جستجو می کند فحش دهان: دگوری کجاس این فندک؟!
رفت کمکش که الناز نهیبش داد: نیای باز بهم ام بریزی که حوصله ی تازه کردن آرایش ام ندارم.
- می خوام فندکت پیدا کنم.
- لازم نکرده. تو اختیارت دست خودت نیست. مرد به گرسنگی تو ندیدم. خوبه فقط یه هفته اس زنت رفته.
بور شد و جلوتر نرفت و به جستجوی ناکام الناز نگاه کرد و چندش اش شد از او. حوصله ی بازخواست کردن خودش را نداشت وگرنه باید با این واقعیت رو به رو می شد که رد کردن خط قرمز خیانت به نغمه برای اولین بار و پاسخ به میل به حسرت آلوده ی چندین و چند ساله به الناز از دوران دانشگاه تا همین امروز به مبتذل ترین شکل ممکن بر آورده شده که نتیجه ی جز خدشه ی جبران ناپذیر به تصویر درخشان الناز نداشت. آخر آن دختر پر شر و شور فکور جذاب فحاش غر زن سازش ناپذیر شلخته ی زیبای دست نیافتنی که لرزه به چهار ستون پسرهای دانشکده می انداخت کجا و این زنی که هیچ کدام از این ها را دیگر نداشت و فقط شیک بود و لاکچری و انگار ادای آن موقعش را در می آورد و دست بالا می توانست عمارتی فرسوده و رو به ویرانی از عمارتی باشکوه در گذشته باشد کجا. بالاخره فندکش را پیدا کرد و مثل تشنه ی به آب رسیده هول هولکان سیگار در آورد و فندک زد و پک های پشت هم گرفت. با احتیاط جلو رفت و به سیگار اشاره کرد. الناز ناباور نگاهش کرد و رد خنده ای شیطنت آمیز روی صورتش نقش بست: شوخی می کنی؟! عجب ریاکاری بودی تو که این روت رو نمی کردی؟! من بگو که فکر می کردم پاستوریزه و پپه ای.
- نبودم و نیستم!
- هستی و خواهی بود. فکر می کنی زیر آبی رفتن تو زندگی متاهلی و برای اولین بار سیگار کشیدن ازت چریک می سازه.
- از کجا می دونی بار اولمه.
- از اون جایی که بهتر از خودت می شناسمت.
- عجب ادعای گزافی. اونم منی که خودم ام خودم نمی شناسم.
- چی بودی بابا؟! خودت گنده نگیر.
- سیگار بده.
 نخی سیگار گرفت سمتش. دست لرزان فندک زد و سرفه کنان پک. الناز پوزخند زد: کاش پپه می موندی تو خاطرم. عجب خاطرت می خواستم. حالا شدی یه لاشی مث همه ی لاشی ها. شدی یه مرد لنگه ی همه ی مردا. یه مرد که پیش یه زن دیگه با گریه محبت گدایی می کنه.
چسبید به فکر داستان تازه اش بی اعتنا به نیش و کنایه های الناز. باید باز می رفت توی جلد عاشق دلخسته ای که دیگر نبود و از بازی اش متنفر بود. باید یکی دو نخ دیگر سیگار می کشید تا بوی سیگار را توجیه کند. باید ردهای الناز را پاک نمی کرد. باید وقتی نغمه می آمد پس از طی کردن همان رفتارهای مضحک همیشگی پیش از آشتی کنان مثل پراندن جملات بی معنی و زیر چشمی نگاه کردن و سوم شخص حرف زدن، پرش می کرد از حرف های عاشقانه از دلتنگی و خودش را بیمار او نشان می داد و بعدِ بغضی نمایشی اعتراف می کرد که برای برانگیختن حسادت نغمه حضور زنی را توی خانه صحنه سازی کرده. بعد بغض می توانست خشمی نمایشی را بازی کند و رگ پیشانی و شقیقه ی جذابش را بیرون بدهد تا هم دل نغمه برایش برود و هم فرصت کند داد بکشد سرش که می داند که نغمه دیگر او را دوست ندارد. که دیگر برایش جذاب و مردانه نیست. برایش عادی و معمولی شده. دست آخر با صدایی آرام و معصومانه زمزمه کند که خیلی بچگانه به ذهن گیج و خسته اش فقط این خطور کرده که با صحنه سازی آوردنِ زنی به خانه آتش حسادت او را روشن کند. خواسته ببیند اصلا نغمه حسادتی دارد یا نه. آخر این تنها راه حلی بوده که به ذهنش رسیده تا باز خودش را برای نغمه خواستنی کند. الناز باز نهیبش زد: حواست کجاست؟ خاکستر سیگارت بتکون.
- اسم ادکلنت چیه؟
- چی؟
- اسم ادکلنت چیه؟
- کثافتِ هرزه.
الناز پاکت سیگار را زد به سینه اش: می خوای براش از ادکلن من بخری. عجب حروم لقمه ای هستی.
ته سیگار را توی بشقاب میوه خاموش کرد و پاکت سیگار را برداشت تا نخ دیگری روشن کند:. دوس دارم اسمش بدونم.
- خودت خفه نکنی.
- اسمش چیه؟
- تو اصلا بدونی ادکلن اونم از نوع زنونه اش چیه آخه؟!
- بگو اسمشو.
- کوکو مادمازل!
بدبینی اش تلنگرش زد که اگر الناز ویرش گرفته و دروغ گفته باشد و اسم ادکلن چیز دیگری باشد و نغمه تفاوت شان را از بو تشخص بدهد و دروغش لو برود چه. اگر نغمه هم همین صحنه را سر او پیاده کند چه؟ ادای عاشق دلخسته را در می آورد و با بغض و گریه سرش داد می زد که برای جلب توجه و تحریک حسادت او حضور مرد دیگری را به دروغ صحنه سازی کرده. مردی که واقعا با او بوده. فقط لازم بود اسم ادکلن مردانه ای را بگوید و او بوی ادکلن دیگری را استشمام کند تا بفهمد ازش انتقام گرفته شده. بدبینی اش از دل هر چیزی بدترین ها را سراغ می گرفت. پک محکمی به سیگار زد بی سرفه. جای گاز و خراش ها را چه می کرد. خراش ها را می توانست کار خودش جا بزند اما جای گاز با دندانه های ریز با دندان های درشت او نمی خواند. می توانست بگوید پولی به یکی از این بچه های در و همسایه داده تا بازویش را گاز بگیرد. به لبان غنچه و دندان های یک دست ریز الناز نگاه کرد و لعنت فرستاد. اگر می پرسید کدام بچه و کدام بچه ای به این کار دست می زند بی فکر و بی ترس از این که با مرد منحرفی روبرو نشده باشد چه. می توانست بگوید به بچه گفته که می خواهد این طور دل زنش را به دست بیاورد. می دانست که حرف هایش هم باید پی و ستون های محکمی داشته باشند و هم تزئینات و رونمای قشنگی اما از هر دو خالی بودند. صحنه سازی شل و نیم بند به پوزخندش انداخت. این جعل ناشیانه بی شباهت به واقعیت زندگی اش نبود. همین طور به شخصیتش. این دو تا هم کم شل و نیم بند نبودند. وقت و حوصله ی روبرو شدن با خودش را نداشت وگرنه حتما با چیزهایی روبرو می شد که گند و کثافتش را عیان تر می کرد. آب دهانش را فرو داد و تنها راه گریز را در این دید که اول خودش با جان و دل این داستان را باور کند. باید باور کند که برای مرهم زخم دلش صحنه سازی کرده. الناز سمت عکس دونفره شان روی زیر تلویزیون دست کشید: خوشگلم نیستا.
- خوشگله!
- چه بت برخورد!
- خب خوشگله.
- باشه بابا. خیلی اذیتت می کنه؟
- بیشتر خودشو. هیچی شادش نمی کنه. همه اش غر می زنه. غر و غر و غر. یه چای خوردن دو نفره رو به فاجعه تبدیل می کنه.
- خب باش چای نخور.
- هه! دیگه با کدوم زن می شه چای خورد؟! زنا همه زجر آورن.
الناز قهقهه زد: ای بابا. پس تو هم به این جا رسیدی که زنا همه لنگه ی همه ان.
- مث همه ی مردا لنگه ی هم ان.
- آره خب. تو دروان جاهیلت جوونی فکر می کنیم مردا و زنای خاصی هم پیدا می شن اما بعدِ یه زمانی همه سر و ته یه کرباس ان.
واقعا همه سر و ته یک کرباسند یا او دیگر به زن آن طوری نگاه نمی کرد که چیزی تازه درش کشف کند. نکند همه از یک جایی بعدِ کم آوردن شان در شناخت دیگری خودشان را با این توجیه رفع و رجوع می کنند. یا نکند از اول همه این طور بوده اند و او خودش را گول می زده. واقعا چه شده بود که شور و اشتیاقش برای کشف دنیای زنانه، برای کشف زنش را از دست داده بود. وقت پی گرفتن این فکر را هم نداشت. باید حواسش را می داد به نقشه اش. می دانست نغمه باور هم که نمی کرد خیلی هم ناباور نمی ماند. درست که حساس و شکاک بود و مو را از ماست بیرون می کشید اما او هم مثل الناز، او را پپه می دانست و ناتوان از دست از پا خطا کردن. حتی خودش هم این طور فکر می کرد. الناز کیفش را برداشت. جلو آمد و دستی روی گونه زبر از ریش چند روزه اش کشید: سخت نگیر ببعی. می دونی که چقد دوستت دارم. منم اندازه ی تو شایدم بیشتر به امروز نیاز داشتم.
- هوم.
- اما از لیست روزامون پاکش کنیم. انگار اصلا نبود. باشت؟
- باشت.
- تا دم در بام بیا. رفت تا کی دیگه همو ببینیم.
از در بیرون زدند. از الناز خواست نقش یک دوست خانوادگی را بازی کند تا همه چیز عادی جلوه دهد. الناز با این که این بازی ها را مضحک و بی فایده می دید رویش را زمین ننداخت. پله ها و پاگردها را پشت سر گذاشتند و دم در خداحافظی کنان آرزوی دیدار دوباره کردند. دیداری هر چه زودتر و نه مثل امروز بعد از دو سال. خسته پله ها و پاگردها را بالا برگشت. ساعتی چرت زد و با کلید انداختن نغمه چشم باز کرد. نغمه آمده نیامده گفت اگر هفت هزار سالم نیام بعضی ها سراغی از زنده و مرده ام نمی گیرن.
همان حرفای خالی از شور و مزه ی پیش از آشتی. پس جواب داد: خود بعضی ها خواستن هیچ سراغی ازشون نگیرم.
- بعضی ها گفتن که گفته باشن. این چیزی رو عوض نمی کنه. اگه بعضی ها براشون مهم باشه خبری می گیرن. لابد مهم نیست که خبری نمی گیرن.
زیر چشمی نگاه کرد رد نگاه نغمه را روی ته سیگارها و چین دماغش را در استشمام بوی ادکلن. بازو را هم در معرض دیدش قرار داد تا چشم هایش از حدقه بیرون بزند. تا چند بشمارد صدای جیغش در می آید؟ بهتش بیشتر از آن است که صدایی از دهانش بیرون بزند. تن می دهد به جمله ای که روزی از شنیدنش کهیر می زد چه برسد به اینکه بگویدش: نیستی هستن!
تا خودش را جمع کند کیف توی سرش خورد و نغمه با دو دست موهای مجعدش را چنگ زد و کشید بی اعتنا به داد و هوارش. باران فحش بود که از دهانش می بارید. یک بند التماس کرد با چاشنی غلط کردم. به مخیله اش هم خطور نمی کرد این حد از نزول در گفتار و کردارشان را. بیشتر به یک جُنگ از گروه شادمانی شبیه بود تا آن چیزی که از زندگی اش قبلا در ذهن ساخته بود. به هر ترفندی موها را از دست های ظریف نغمه بیرون و در آغوش اش کشید سفت و سخت، بیشتر برای پیشگیری از حمله ای تازه. بغض کرد و گریه کرد و هوار کشید. اتهام زد به نغمه و عشق و دوست داشتنتش را زیر سوال برد. اعتراف کرد که صحنه سازی کرده. که خواسته جلب توجه کند. که خواسته حسادت نغمه را تحریک کند. گفت وقتی پیامش را خوانده تندی چند نخ سیگار خریده و کشیده و بعد هوا را پر کرده از بوی اودکلنی که چند وقت پیش برایش گرفته اما به او نداده و حالا دورش انداخته و جای گاز را هم با ترفند از یکی از پسر بچه های در و همسایه گرفته. گفت می خواسته حسابی اذیتش کند و تا آخر عمر توی عذاب نگه اش دارد اما همین که چشمش به چشمش افتاده دلش نیامده از بس عاشق اش است. توی نگاه نغمه هنوز تردید و شک بود اما دید که دارد از این شک و تردید فرار می کند و خدا خواسته می خواهد این حرف ها را باور کند. نغمه فینِ دماغش را بالا کشید و با صدای زیرِ آرامش گفت: کارت زشته اما چون از رو عشق کردی فاز ور نمی دارم. بیشترم چون فعلا از قهر خسته ام.
بعد فین بلندتری کرد و ادامه داد: از رو عشق تظاهرکردی اما اگه واقعی بود می شد از رو نفرت.
مبهوت نگاهش کرد و ناخواسته باز گریه کرد. نکند واقعا این کار را کرده بود تا به این گریه برسد با فهم این که هنوز دوستش دارد. نه برای ضرب شست نشان دادن به نغمه که برای شیرفهم کردن خودش؟! خسته تر از آن بود که ذهنش صحنه سازی های خودش برای خودش را عیان تر نشانش دهد. دل سپرد به نوازش موهایش لای حرکت انگشت های نغمه. حتما نغمه هم صحنه سازی های خودش را داشت. از کجا معلوم آن پیام و این آشتی صحنه سازی نباشد. مگر خودش بارها نگفته بود بدان اگر روزی شیطنتی هم بکنی چون من خواسته ام کرده ای! نکند نغمه با این قهر به او میدان داده بود تا به خودش گند بزند و پشیمان بفهمد جایی امن تر از آغوش زنش پیدا نمی شود. نکند تظاهر به باور کردن کرده. مگر بارها به هم نگفته بودند که زن ها و مردها بی این که به هم بگویند تا جایی که ضرر جبران ناپذیری نداشته باشد به هم فرصت جفتک پرانی می دهند. پس همه چیز یک جورایی بازی بوده. پس این طور هر لحظه ی زندگی شان ساختن صحنه ای به دروغ یا راست برای هم بوده. یا نکند ذهنش دارد صحنه را این طور برایش می چیند تا گند خیانتش را ازش بپوشاند و برایش توجیه می کند که نغمه ی قربانی خودش خواسته این جفا را در حقش بکنی و تو چه لطف بزرگوارانه ای در حقش کرده ای. ذهنش واقعا حوصله ی فکرکردن به شکل های دیگرِ اتفاقات را نداشت. پس بیشتر دل سپرد به حرکت حالا ملایم تر انگشتان ظریف نغمه لای موهای مجعدش.


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :