شعری از وحید نجفی


ما شصت بی اشاره گری ها
انگشت دوستانه ی تا بیخ
ماسیب کرم خورده ی دنیا
ماپرتقال خونی تاریخ
مادردهای کوچک پنهان
ما هر کباب سوخته بر سیخ
کلتیم برشقیقه ی یاران
فریاد چکشیم سر میخ...

از اشک و خون ترانه ی مان است
غم شعر عاشقانه ی مان است
با این وجود آدم شادیم
دیوانگی نشانه ی مان است
هر چه که از سکوت شنیدیم
آواز  موریانه ی مان است
بر هرکه اعتماد نمودیم
زخمش به روی شانه ی مان است

مجبور به دروغ و ریاییم
آری به هم عجیب میآییم
پاییز می شود همگی غم
امابهار شادو رهاییم
ماهرطرف که باد بیاید
باریزگردهای هواییم
سنت گرا و پست مدرنیم
ماعام های خاص نماییم

افسرده و سیاه تر از شب
در روزگار بدتر و بدتر
از کشوری به کشور دیگر
رفتیم با شکسته ترین پر
اما کجاست خانه ی امنی
اما کجاست خلوت دیگر
جایی به قدر قبر اگر چه
لب ریز لای لایی مادر...

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :