داستانی از ژیلا تقی زاده

ناری بانو


شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد.
ما زن ها راه افتادیم طرف زاغه ی ناری بانو.تا یادمان بود، بزرگتر هایمان هم یادشان بود، هی شکمش می آمد بالا. می افتاد به درد. بعد چهار درد. سپیده که می زد، درد فروکش می کرد و شکمش می خوابید.
جوان تر که بود، مرد که هیچ وقت نداشت، جوان تر که بود فکری می شدیم که حتمی معصیت کرده.شکمش که فروکش می کرد و بچه ای در کار نبود،همه ی برزین آبادی ها می رفتیم پی کارهایمان.
خیلی هایمان یادمان است کی از سمیرستان راهش را کشید آمد این آبادی. سمیرستان آبادتر بود. ولی ناری بانو این جا آب و ملک پدری داشت.می خواست برای خودش کار کند وحرف نشنود.روزی که آمده بود سر و گیس اش سفید بود عین زال. اول خیال کردیم« ماراب» آمده.مردهایمان گفتند:« ماراب که به هیئت زن در نمیاد...کی تا حالا زن تونسته کاری کنه کارستون که این دومی اش باشه».بعد سوار شدند رفتند سمیرستان. این شد که فهمیدیم چرا راهش را کشیده این ور.
مردهایمان که برگشتند گفتند:« پرس و جو کردیم گفتن ناری بانوسنی نداره نوزده بیست سالش بیشتر نیس....رو زمین اربابی کار می کرده...از لپ هاش خون می چکیده عین انار..رشیده...داس می برده بالا می آوورده پایین نصف خرمن تپه می شده..هیشکی نمی دانست چه شده که هوا افتاده به دلش ،چه می خواسته خدا عالمه.تا یه روز از خروس خون تا شو نشسته پای خرمن....با هیشکی گپ نزده...آب و نون نخورده فقط نگاهش به آسمون بوده.....گفتن دم غروب...فرداش خودش گفته به سمیرستانی ها که دم غروب سواری آمد از فرق سرش تا سم اسبش سفیده سفید بود....ماراب بوده....ناری بانو، پلنگ دو میزنه تا پشت خرمن ماراب هم عقب سرش....ناری بانو میفته تو یه گودال». مانده بودیم حیران. ماراب که هر وقتی به چشم نمی آمد.حتما باید به دل آدم باشد که بیاید.چیزی بخواهیم یا کمکی، حاجتی.ما زن ها مثل بید می لرزیدیم اما توی دلمان غنج می زد.مردهایمان که باکشان نبود.زنبوری ها را روشن کردیم.بچه گهواره ای ها را دادیم دختر های رسیده ببرند که باقیش را نشنوند.پسر ها را فرستادیم پای چشمه به هوای آب.
گفتند:« یه شو تا سپیده ی سحر تو گودال بوده و ماراب ایستاده بوده همون جا....سمیرستانی ها که میان برن سر زمین می بینن از گودال در اومده نشسته وسط خرمن ها....گیس اش شده سفیده زال...صورتش عینهو گیس اش....جمب نمی خورده....از همو روز شکمش میاد بالا...سمیرستانی ها تف می انداختن جلوی خاک زاغه اش که لابد دلداده اش بوده....اگر نه پس این شکم چیه....ای دیگه...... بقچه شو ور داشته و راهی شده این ور سر آب و ملک پدریش».
حالا ما ماندیم و ناری بانو.این همه سال گذشته.مرد که هیچ وقت نداشت.کسی نیامد پی اش.گیس اش هنوز مانده زال.هر وقت آتش سر کوه کم می شود می فهمیم باز شکمش آمده بالا.
برزین آباد یادش است که فقط دشنه می ساخت ولی نمی فروخت.نمی دانستیم می خواهد برای چه.کجا قایم شان می کند. صدای دشنه ساختن اش تابستان ها خواب برزین آباد را می شکست.پا می شدیم به دعا که خدایا توی کله اش چه می گذرد. اگر خویش و قومی همسایه ای،زمین داری می افتادند به هم مثلا سر خاک یا آب یا زن و شویی،پدر فرزندی حر فشان می شد ،از دور وایمیستاد تماشا و بعد نگاه آسمان می کرد.
چند تابستان پیش باز شکمش آمد بالا.ویار کرد.هرچه می دادیم می خورد باز می خواست.نقل پولش نیست ولی مگه ما چقدر داشتیم. شکم ناری بانو بزرگ شد رسید وسط زاغه.فرستادیم از سمیرستان گندم بیاورند.فرداش شکمش رسیده بود بیرون زاغه تا دم چاه.نفس اش صدا می داد.جوری که انگاری جماعتی دارند همهمه می کنند.تاشب صداش همه ی برزین آباد را گرفت.گفتیم:« حتمی امشو تمام می کنه». ما زن ها که دل مان نبود.شیرزنی بود.پشت مان گرم بود بهش از بس نگاه آسمون می کرد،خب دل و جرات می خواست. صبح دیدیم با داس پا شده راه افتاده.همان جور ترکه ای و بلند بالا. چشم هاش مثل دانه ی انار ،سرخ.سرش مثل برف دماوند،سفید.خیلی سال پیش به بعضی هایمان گفت:« ماراب از زیناوند اومده بود.....همون قبرستون قدیمیه هس...مگه از آسمون نباید بیاد؟اگه از قبرستون،پس چرا اون قده سفید و روشن!».چه می دانستیم.
توی صندوقخانه اش چند خم خسروی داشت.فقط به ما زن ها نشان می داد.سال قحطی هم فقط به ماها داد.باز شکمش آمد بالا.مردهایمان گفتند:« دیگه به ما چه».ناله می کرد که آتش کوه برزین آباد داشت خاموش می شد.آخر مردهایمان  گفتند:
 « خدا رو خوش نمیاد...برین بالا سرش».ما هم از خدا خواسته رفتیم.تا خروس خون هرچه دستمان آمد دود کردیم.هر چه آل و آشغال و آهن پاره بود کوبیدیم به هم. سپیده که زد باز شکمش خوابید.
خیلی هایمان از ناری بانو شنیده ایم که هنوز ماراب را می بیند.حتی یک بار دستش را دراز کرد که:« اوناها...ایستاده سر کوه...با اسبش».ماهایی که حاجت داشتیم دلمان رفت ولی ندیدیمش.آن شب برزین آباد به صدای تاخت ماراب بیدار بود.بعد خبر شدیم صدا تا سمیرستان هم رفته.تا پای خرمن ها.حتی گله ی دخترهایشان فرار کرده اند و رفته اند توی زاغه ها.
حالا دیگر صورت ناری بانو چروک برداشته.هنوز هم دشنه می سازد.نمی دانیم خم های خسروی را چه کرد.هیچ چیز نمی خورد مگر وقتی که به درد می افتد.چشم هایش مثل دانه ی انار می شود و دستش بیاید کاهگل دیوار هم می خورد.
مردهای برزین آبادی از او به هم لیچار می بافند.ما زن ها که دلمان نمی آید.همه ته زاغه هایمان دلمان خوش است که یک روز ماراب بیاید به دادمان برسد.
حالا که ناری بانو هشتاد سال بلکه بیشتر دارد دوباره شکمش آمده بالا.هیچ وقت به سمیرستان بر نگشت.از آن جا هم نیامدند پی اش.بیخود تف و لعنتش کردند دلداره کجا بود.آتش سر کوه داشت سوسو می زد.بعضی هایمان گفتند:«ولش کنیم به امان خدا تموم کنه راحت شیم».ما زن هابه حرف هاش و کارهاش دلگرم بودیم. یک هو صدای آوار آمد.نگاه زمین ناری بانو کردیم.دیدیم شکمش دارد همین جور بزرگ می شود و از دم چاه هم آمده جلوتر.اول بعضی هایمان رفتند توی زاغه ها.بعضی های دیگر هم گفتند:« خدا خودش به خیر کنه این چه بلایی بود».بعد همه راه افتادیم ببینیم چه دارد سر برزین آباد می آید.دل واپس آتش کوه هم بودیم . دل واپس اینکه بالاخره که شکمش باز شود چه می شود.
ما زن ها رفتیم جلوتر.مردها د اس و بیل و کلنگ به دست ماندندعقب تر.یک هو ناری بانو هوار کشید که آتش هر سه تا قله خاموش شد.برزین آباد ماند و کورسوی فانوس ها. تاریکی می جنبید و می گورید توی هم. شب بود.یک هو آفتاب زد.از توی زاغه ی ناری بانو صدای جیغ و ونگ ونگ گوش هایمان را کر کرد . رفتیم جلو هم زن ها هم مردها.دخترهای رسیده و پسر ها و بچه گهواره ای ها را هم بردیم. زاغه پر بود از بچه. همه ریزه و سفید. عین خودش زال. خیلی بودند. بلکه هزارتا.کف دست جا می شدند.نمی شد پا گذاشت تو.گفتیم:« پس این همه سال بار داشته!..خدا بخیر کنه این چه باری بوده که شصت هفتاد سال طول کشید».
نگاه کوه کردیم دیدیم آتش دوباره روشن شده . رفتیم هر چه بادیه و قدح و گیوه و لچک و کلاه نمدی و خورجین بود آوردیم.بچه ها را یکی یکی جا دادیم توی آن ها.بردیم گذاشتیم روی رف ها و طاقچه ها و بیخ دیوارها و صندوقخانه ها.برزین آباد شده بود یک پارچه گریه ی بچه ریزه های زال. نصفه شب همه جا آرام گرفت.
سپیده که زد شنیدیم دارند زمین گود می کنند.ریختیم بیرون دیدیم ناری بانو، ترکه ای و بلند بالا زمین گود می کند. وسط زیناوند . از بالای تپه که ایستاده بودیم دیدیم. رفتیم از سر رف ها و طاقچه ها و بیخ زمین ها و صندوقخانه ها،بچه ریزه های زال را که نفس شان بریده بود و یخ کرده بودند برداشتیم. برزین آباد رفت طرف قبرستان زیناوند.
ناری بانو خودش هر هزار تابچه را چال کرد.از پر شال کمرش دشنه در می آورد و می گذاشت بغل هر بچه و خاک می ریخت.هی دشنه در آورد و هی خاک ریخت. بعد نشست وسط قبرستان باز چشم به آسمان.
دم غروب بچه ها خبر آوردندکه:« ماراب آمده...سر کوه ماراب آمده..یه لشکر دشنه به دست از فرق سر تا سم اسب ها سفید...همه به هیئت زن....ناری بانو رو سوارش کردن بردن...زورکی که نه...خودش رفت....تاخت زدن رفتن تو سفیدی آسمون».




 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :