داستانی از مهدی رضائی

«مرد اسکلتی»                
تقديم به «علي دهباشي»


وسط میدانم. ایستاده، خسته و بي‌حرکت. و باد، سردی باران پاییزی را از روی سنگفرش زمین جمع می‌کند، می آورد و می چپاند زیر پالتويم. تمام استخوان هایم می لرزند. دیگر چیزی جز استخوان هایم باقی نمانده که سرما آن ها را بگزد و يك چشم كه بتوانم دنياي اطرافم را ببينم.
چند بچه دوان دوان از دور می آیند. شاد و فرياد‌كشان. سرم را كمي بالاتر مي‌گيرم. صورتم از زير كلاه شاپوي خاكستري نمايان مي-شود. به نزدیکی من که می رسند، قدم کند می کنند و یکی شان می گوید: بچه ها مرد اسکلتی. مرد اسکلتی!
-    نه بابا مرد اسكلتي نيست.
-    به خدا خودشه. نيگاش كن. خود خودشه.
بچه ديگري آب دهنش را قورت مي دهد و با صدایی لرزان مي گويد: اینجا چي مي خواد؟
-    نمی دونم حتما دنبال غذا می گرده. بهش غذا بدیم؟
-    نه نه مامانم می‌گه هرکی به مرد اسکلتی نزدیک بشه عین اون می‌شه. زود باشید فرار کنید.
و همانطور که نگاهشان را به من دوخته‌اند، دوان دوان دور می‌شوند و هر چند قدم که می‌روند نفس‌نفس‌زنان برمی¬گردند و باز پشت‌سرشان را نگاه می‌کنند که مبادا دنبالشان افتاده باشم. به این جمله فکر می¬کنم: «هرکی به مرد اسکلتی نزدیک بشه عین اون میشه.»
باد از كاسه چشم ديگرم، مستقيم وارد مي¬شود و می¬پیچد توی جمجمه¬ام. سردی¬اش من را به شب سردی می¬برد که وقتی همسرم در خانه را برایم بازکرد وحشت¬زده و مضطرب پرسید: دستت چی شده؟
آن وقت بود که متوجه شدم دست راستم همراهم نیست و هرچه فکر کردم یادم نیامد. همسرم که این را تحمل نمي¬كرد، نیمه شب شال و کلاه کرد و به کافه میدان رفت. دستم را جای دست مرد یکدست شهر دید که حالا دو دست داشت و شده بود كافه‌چي ميدان شهر. بعد ازکلی جروبحث با هم، مرد به او گفته بود که من با میل خودم دستم را به او داده¬ام که بتواند کارکند و برای زن وبچه اش نان‌آور باشد.
همسرم آن شب مهربان¬تر از همیشه شد. هرچند که بغض را می¬شد ازعمق نگاهش فهمید. اما چند روز بعد دیگر تاب تحمل من را نداشت وقتی که با صورتی استخوانی و بی¬پوست وارد خانه شدم. دستی روی استخوان¬های گونه¬ام کشیدم و بازهم یادم نمی¬آمد که پوست صورتم را چه کار کرده‌ام. همسرم دوباره شال و کلاه کرد بعد از گشت و گذار در میدان شهر، پوست من را روی صورت دختری دیده بود. به خیال آن که به او خیانت کرده¬ام به سمت دختر رفته و پوست من را از صورتش کنده بود. بعد دیده بود که پوست صورت دختر سوخته است و دختر گفته بود که همسر تو به میل خودش این کار را کرده تا مردی عاشقم شود و بتوانم زندگی کنم. همه این ها را من از همسرم شنیده¬ام و اصلا حرف¬هایی که می¬زد،  واقعه¬اش را به یاد ندارم.
روزي دیگر وقتی به خانه آمدم دوباره همسرم شال و کلاه کرد و این بار بدون این¬که حرفی بزند ساکش را برداشت و وقتی می-خواست بیرون از خانه برود، جلویش را گرفتم و گفتم: چرا؟

من را جلوی آینه برد. خودم را دیدم که هیچ گوشتی به تنم نمانده و من اصلا به یاد نمی¬آوردم که چه اتفاقی برایم افتاده است. نگران ا زهمه چیز جلوی همسرم را گرفتم و گفتم: مگه نمی¬گفتی که سیرت از صورت بهتره؟ من که هنوز سیرتم رو از دست ندادم من هنوز هم همون مرد خوبم. نیستم؟
لبخندی تلخ روی چهره خسته و بی‌حالتش نشست و گفت: امروز عقیدم عوض شده و میگم که همون قدر که سیرت مهمه صورت هم. کسی كه سیرت و صورت رو به هم برتری میده یه احمقه یه احمق فرقی هم نداره که کدوم رو به کدوم ترجیح میده.
رفت و دیگر نیامد. بعد از آن  داستان¬های من با نام داستان¬های مرد اسکلتی  درشهر پیچیده بود که هربار چیزی از بدنم را به کسی داده¬ام. اما من چيزي يادم نمي آمد.
 روزی  یواشکی دم در کافه میدان، گوش ایستادم و شنیدم که من روزی برای سیرکردن سگ وگربه¬ها، وسط میدان لخت شده¬ام و اجازه داده¬ام که گوشت بدنم را تکه¬تکه بردارند و بخورند، تا زنده بمانند. و باز هم من اصلا یادم نمی¬آمد و این را مردم شهر از نهایت بخشندگی¬ام می¬دانستند که می¬بخشم و به یادم نمی¬ماند.  همين حالا هم هیچ چیزی ندارم جز همین استخوان¬های باقی مانده.
هنوز هم وسط میدانم. ایستاده، خسته و بی‌حرکت. توده سیاهی از سویی می¬آید و روشنایی از سوی دیگری محو می¬شود.  به سمت کافه میدان شهر قدم برمي‌دارم. از برخورد استخوان¬هاي كف پايم به سنگفرش¬هاي خيابان، صداي سم اسب به گوش مي¬خورد. دور تمام میزها شلوغ است و همه باهم درحال حرف زدن. نوشيدني می¬خورند. می¬خندند. سیگار می¬کشند. حرف می¬زنند. شوخي مي¬كنند. لحظه به لحظه حاضران که متوجهم می¬شوند، سکوت آرام آرام درکافه پخش می¬شود و حالا همه به من نگاه می¬کنند. با خودم می-گویم: تو که شهره شهرشدی پس حرکتی بکن و چیزی بخواه.
كلاه شاپويم را از سرم برمي‌دارم. روی میزي می¬روم  و كف دستم را روي جمجمه¬ام مي¬كشم و می¬گویم: سلام دوستان. شماها مرد اسکلتی رو می¬شناسید؟

انتظاردارم که همه با هم یک صدا بگويند بله و چه انتظار بیهوده¬ای وقتی که فقط نگاه سردشان را به همراه دارم.
ادامه می‌دهم: همتون داستان¬های مرد اسکلتی رو شنیدید. مطمئنم. یا شاید هم دوست دارید یک بار دیگه من برای شما تعریف کنم.
نگاه¬های مات مانده و سکوت تنها چیزهایی است که می¬توانم توصیف کنم.
-    پس باشه براتون تعریف می¬کنم. یکی بود یکی نبود. یه مردی بود که همه چیز داشت. زن، کار، زندگی، یه هیکل خوب، یه چهره زیبا.  از یه زمانی شروع کرد و هرچی داشت رو یواش یواش به مردم داد تا این¬که زنش ترکش کرد.  کارش رو از دست داد. اون حالا هیچی برای از دست دادن نداره. اما مي¬دونم خيلي روزها به ماها نياز داره. كمك مي‌خواد. اما چيزي نمي¬گه. غرورش بهش اجازه نميده از كسي درخواست كنه. به نظرتون ما نبايد انسان باشيم و بهش كمك كنيم؟ انقدر انسان و بخشنده بوده كه هرچي بخشيده رو هم يادش نمياد. اما شماها كه يادتون هست. نمي¬خوايد كاري بكنيد؟
کافه همچنان غرق در سکوت است. انگار که هیچ چیز این سکوت را نمی¬تواند بشکند. سکوتی که رزه رزه وجودم را مثل خوره می-خورد. لبخندی می¬زنم و می‌گویم: خیلی ممنون كه به حرف هام گوش داديد.
اما نه. روي ميز رفتن و آن حرف‌هاي من چيزي جز تخيلات من نيست. من پشت پيشخوان كافه ايستاده‌ام و كافه¬چي پنجه‌هاي دودستش را درهم فرو مي‌كند و آرنج‌هايش را روي ميز مي¬گذارد و مي¬گويد: چيزي مي‌خواستي؟
نگاهش مي‌كنم. تنها سكه توي پالتويم خاكستري¬ام را مي¬گذارم روي پيش‌خوان و مي‌گويم: «يه ليموناد لطفا.»
كافه‌چي پوزخندي مي¬زند و مي¬گويد: «از كي ليموناد نخوردي بدبخت؟ با اين پول، آب خوردن هم بهت نميدن.»
متوجه كسي مي¬شوم كه از پشت پالتويم را مي¬كشد. برمي¬گردم و دختركي را مي¬بينم كه التماس مي¬كند: آقا تو رو خدا كمك...

صورت اسكلتي¬ام را كه مي¬بيند، باقي حرفش را مي¬خورد. سرجايش انگار خشك شده و حركتي نمي¬كند. سكه را از روي پيشخوان برمي¬دارم و به سمت دخترك مي¬گيرم. ترس دارد از گرفتنش. سكه را كف دستش مي¬گذارم. پنجه‌هايش را مشت مي¬كند. نمی‌دانم از ترسش یا از نیازش.
از کافه خارج مي¬شوم و دوباره مي¬ايستم وسط میدان شهر. صدای زوزه سگ¬ها و میومیوی گربه¬ها می¬آید. تنها چیزی که دارم يك كلاه شاپو است و يك پالتو و يك چشم. مردی كور كه كاسه‌اي به دست دارد، از دور می¬آید درحالی که يك دستش را زیربغلش زده و سردرگریبان است و دولا دولا می¬آید که شاید سرما کمتر بگزدش. نزدیکم که می¬رسد انگار حضورم را حس مي¬كند. كاسه¬اش را به طرفم مي¬گيرد. دندان¬هایش از شدت سرما به هم می¬خورد. پالتويم  را درمی¬آورم و تنش مي¬كنم.
نگران است كه مبادا كسي هستم كه مي¬خواهد آزارش بدهد. بعد كه گرماي پالتو را حس مي¬كند، آرام¬تر مي¬شود. لبخندي مي¬زند. همه چيز ديگر برايم تمام شده است. خسته شده‌ام از اين مردم. خسته شده‌ام از خودم. تنها چشمم را هم در مي¬آورم و كورمال كورمال صورت مرد كور را جستجو مي¬كنم و چشمم را در كاسه چشم¬هايش مي¬گذارم. حالا من تنها یک اسکلت هستم و كلاه شاپويي روي سرم و دیگر هیچ.
باد همچنان مي¬وزد و از لاي دنده¬هايم هم عبور مي¬كند و مي¬رود.  صدای سگ و گربه¬ها نزدیک¬تر می شود. چه قدر صدای‌شان برایم در آن سکوت ميدان شهر دلنشین است. حس مي¬كنم حالا سگ¬ها و گربه¬ها، میدان را پرکرده¬اند و همگي نگاهم مي¬كنند. از بعضي¬هاشان صداي زوزه¬اي مي¬آيد انگار دلشان به حالم مي‌سوزند. شايد برخلاف مردم آن¬ها من را خوب مي¬شناسند.
ديگر رمقی درتن ندارم و نمی¬خواهم که داشته باشم. حس مي¬كنم سگ¬ها و گربه¬ها دوره¬ام کرده‌اند. باد سرد پاییزی این بار محکم‌تر از قبل، انگار که سرمای تمام سنگ‌فرش¬هاي شهر را یک¬جا جمع کرده باشد، می¬آید و می¬کوبد به  استخوان¬هایم. در لحظه‌اي تمام استخوان¬هایم فرو می¬ریزد و در میدان شهر پخش می¬شود. جمجمه¬ام روي زمين مي¬افتد و كلاه پاشو همچنان روي آن است. خوشحالم كه از اين كه به سگ و گربه¬ها هم با مرگم چيزي به آن¬ها مي‌رسد.
حالا روحي هستم كه مي¬بينم و مي¬شنوم و ديگر سرما اذيتم نمي¬كند. احساس آزادي مي¬كنم. احساس رهايي. سگ و گربه¬ها هرکدامشان تکه¬ای ازاستخوانم را برمی¬دارند اما هیچ کدام مشغول لیسیدن نمي¬شوند. الان باید فقط استخوان¬های من را  لیس بزنند و لذت ببرند. اما این کار را نمی‌کنند.
صداي خرد¬شدن استخوان¬هايم، آدم¬هاي توي كافه را بيرون كشيده و به حرکت سگ و گربه‌ها نگاه می¬کنند. یکی¬شان می¬گوید: ما که از اون‌ها کمتر نیستیم. بیاید واسه مرد اسكلتي کاری بکنیم.
استخوان¬های مرا سرهم می‌چینند و دوباره نمای اسکلتی‌ام نه مثل قبل، اما شبیه آن برپا می¬شود. یکی می¬گوید: این¬طوری که جالب نیست. باید یه کمی بهش رنگ و لعاب بدیم.
با خمیر، فضای خالی استخوان¬هایم را پر می¬کنند. آن¬قدر پر که شبیه مردی چاقالو می¬شوم. هر كسي از خودش لباسي مي¬دهد. يكي پيراهن. يكي كت. يكي كفش. يكي پالتو. يكي كروات. و حالا لباس كامل و زيبايي، اسكلتم به تن دارد. یکی می¬گوید: اصلا بیاید اسم ميدون رو هم بگذاریم میدان مرد اسکلتی. چطوره؟
همگي هورا مي كشند.
كافه چي مي¬گويد: به ياد مرد اسكلتي همه ليموناد مهمون من.
دوباره همه هورا مي¬كشند و به سمت كافه مي¬روند.

****

فردای روز مردنم است. مردم مجسمه¬ام را وسط میدان شهر می‌بینند و تابلوی میدان مرد اسکلتی را. همه می‌گویند: چه مجسمه زیبایی. بعضي بچه¬ها از بزرگترهايشان می‌پرسند: اسم ميدون مرد اسکلتیه اما چرا مجسمه انقدر چاقالوئه؟
و کسی جوابی نمی¬دهد. نمي¬دانم شايد كسي يادش نيست كه مرد اسكلتي كه بوده.
جواني كيف به دوش با دوربيني كه به گردن آويزان كرده، به ميدان نزديك مي‌شود. نگاهي به مجسمه وسط ميدان مي¬كند و نگاهي به مردم. به سمت مردي يك چشم مي¬رود كه پالتويي به تن دارد. مي¬گويد: ببخشيد آقا من يه محقق هستم. مي¬خواستم درباره مرد اسكلتي اطلاعاتي جمع‌آوري كنم.
مرد بغض می کند و مي گويد: درباره مرد اسكلتي؟!
-    بله شما مرد اسكلتي رو مي‌شناختيد؟
مرد يك دستش را روي چشمش مي‌گذارد و بعد يقه پالتويش را بالا مي¬كشد و مي¬گويد: بله مي¬شناختمش. خيلي خوب. همه مي-شناختنش. انسان بزرگي بود. من سال¬ها کور بودم. سال‌ها گدايي مي¬كردم...
و شروع مي¬كند از من براي مردی که خودش را محقق می‌خواند، ساعت‌ها صحبت مي¬كند. اما من مرد پالتو¬پوش يك‌چشم را هم به ياد نمي‌آورم.



 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :