شعری از محسن سرمچ

روزگارم از تولد دست و پايي لمس دارد

آسمان یک جاش می لنگد ، جهانم نقص دارد
                                                                                   
مادرم ميگفت, بايد از خدا ترسيد, گفتم
من نمي خواهم خدايي را که مادر ترس دارد
 
"سيزده" سالم که شد, حسي به من ميگفت,تقويم
بعد از اين باخود برايت روزهايي "نحس "دارد
 
اين صداي مضطرب را ميشناسم, باز بابا
"بي گهرهاي فراوان "در نگاهش ياس دارد
 
باز, ابروهاش را "هشتاد و هشتي" کرده, چون رود
در تنم آغوش "سبزش جنبشي" بي نقص دارد
 
با تو بودم زير باران, آمدم يک آن بگويم
تا " ابد " من دوست......ديدم گفتنش هم"حبس "دارد


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :