نگاشتی بر احوال شعر دیگر
مهران شفیعی

 دیگران
نگاشتی بر احوال شعر دیگر

شعر دیگر ، انگار حال و هوای دیگری داشت . با آدم های دیگری هم روزگارش رقم خورد . انگار نه سودای نام و نشانی داشتند و نه شور و تکاپویی برای ژست و کتاب های رنگارنگ . از قبیله ی دیگری آمده بودند . از حوالی آشنایی که شاید امروزِ ما چندان سر آشنایی و دوستی با آن نداشته باشد . نه سکوت آنها را می فهمیم و نه سادگی ظاهر آنها را . و نه حتی با بی تعهدی سیاسی آنها که در حال و احوال آن روزهای دهه ی چهل و پنجاه رسم و رسوم شاعر بود کنار می آییم . اصلا مگر میشود وقتی تمام اهل هنر یک جامعه از آشوب و حکومت و خفقان زمان خود سخن می گویند شاعرانی از پس کوچه های ناآشنا ، با احوالاتی غریب و زبانی پیچیده دل در گرو هستی و ذات کلمه داشته باشند و از عرفان بنویسند . آن هم در روزگار آدم های تازه کراواتی شده و کافه نشینی که سودای مدرنیته شدن ادبیات و ساخت و بافت جامعه در سر می پروراندند . حالا شاعرانی ردا به تن که در سکوت آمدند و در سکوت رفتند . و آنهایی که هنوز نیم نفسی در رگ هایشان باشد در کنج خانه روزگار می گذرانند .
وقتی حرف از آدم های دیگر می زنیم تنها بیان یک نحله ی شعری نیست بلکه سخن از آدم هایی ست که در ظاهر ساده ی آنها درون پیچیده ای خفته که تنها و تنها در سکوت و ساخت کلمه بیدار می شود . در پستوی احوالات خویش و در تکاپوی رسیدن به خویشتنِ خویش . آنجا که حسین بن منصور شهید فریاد انا الحق میزند و آنجاست که آدم های دیگر پی نجوا می شوند و خود را می زیند . درست مقابل شعری که متعهد می شود تا از آرمان های یک جامعه بگوید ، این شعری میشود که خود متعهد می کند و مدعی آن است که می توان به گونه ی دیگری هم نوشت . به گونه ای که جادوی واژه ها از حکمت وجودی واقعیت تا چیزی فرای واقعیت پیش می برد . نه از سر تفنن که خود آرمانی ست برای کشف آن تصویر فوری که فراروی ذهن تصویر میشود . آنجا که نگاه باز می ماند و کشف جهانی در انتزاع شاعرمسئله می شود . اما این چیزی نبود که بر مذاق آن روزها خوش بنشیند . چنان که محمد مختاری در کتاب چشم مرکب می نویسد روزگاری بود که اگر بهترین شعر را می نوشتی اما جدل ومخالفتی با حکومت نداشتی و در راستای شاعران اجتماعی زده ی  آن دوران نبودی هرگز بین شاعران و روشنفکران آنگونه که باید پذیرفته نمی شدی  . چنان هم شد . هر کدام به نوعی گوشه گیر بودند و آنچنان که باید پذیرفته و معرفی نشدند . حتی در شب های شعر گوته که اتفاق نیکی به سال 56 رقم خورد رد و نشانی از شاعران دیگر نیست تا بیش از پیش مهجورتر باشند . تا بوده چنین بوده و تاهست چنین خواهد بود . ذات هنر با تمام زیبایی های مسحور کننده اش ، با تمام آرامشی که برای پریشان احوالی انسان هنرمند رقم میزند بی رحم و فراموشکار است . هرچند که تاریخ در گذار زمان و پوست اندازی خود به یاد خواهد آورد چه کسانی آمده و چه کاشته و  دروکرده اند. و این سرگذشت غم انگیز بسیاری از شاعران دیگر است . بسیاری چون قاسم هاشمی نژاد ، بیژن الهی ، هوشنگ چالنگی ، پرویز اسلامپور  ، بهرام اردبیلی ، فیروز ناجی ، محمود شجاعی ، قاسم آهنین جان و نیز حمید عرفان .
شعر دیگر که نقطه عطف آن در ویژگی های زیبایی شناختی ، استعاری و نشانه شناسی آن است حالا مهجور و ناشناخته جزوه ای از ادبیات ما شده است . مهجور در نقطه مقابل شعرهای ساده انگارانه ای که قوام واستحکام آن تا جایی پیش می رود که تنها یکبار نگاه خواننده را دریافت می کند . اما شاعران دیگر چقدر محبوبیت و شناخت بین اهالی علاقه مند به شعر را دارند . چقدر مفهوم دیگر دوباره خوانی و معرفی شده است ؟ در اجتماع شعری امروز که با تریبون های مستقل ، مجلات کاغذی ، فضای مجازی و دیگر امکانات نشر وارتباط همراه است نشانی از این شعر و شاعران آن یافت می شود ؟ حتی هنوز شاعران روشنفکر دهه ی هفتاد این جریان شعری و آدم هایش را با حقیرترین نگاه ممکن می نگرند . چیزی به مثابه چوپان هایی که از سرگین واسب وگوسفند می نویسند ، پشمینه می پوشند و زیست روستایی دارند . چرا آنتولوژی های شعری که منتشر می شوند پرونده ای برای این آدم ها نیست . هراس نام بردن از آن ها در نشریات ومجلات وقتی که متنی در این موضوع خواستار انتشار می شود و یا نامی اگر برده در شعور اندک شاعران پوپولیستی ، هذیان و پرت وپلا خوانده می شود .
ملاک انتخاب نسل  ما که انگار آگاه تر به مسائل پیرامون خود می نگرند چیست ؟ ملاک این نسل درس خوانده و کتاب خوانده از انتخاب آدم های ادبی خود چیست ؟ تا کجای قهقرا باید پیش رفت تا چیزی به سطح سلیقه ی آسان مخاطب امروز اضافه گردد . نسل گزیده خوان و مشتاق سطحی ترین مفاهیم لوث عاشقانه در آثار ادبی که روز به روز بر شمار آن افزون میشود . گمان می رود نسل امروز بسیار باید به آنچه بر او گذشته بنگرد و پیش از آنکه وهم مدرنیته برداشته دوباره به نسل های قبل تر خود برگشته و دقیق تر و با حجاب تر بخواند . آنقدر که مفهوم کلمه در هستی را بیابد . که کلام شاعر باید دور از هرگونه اسراف کلمه باشد . که نگاه انسان را بیابد و شاعری که از نگاه غافل باشد به پرت و پلا و اضمحلال مطلق می افتد . چیزی که شاعران شعر دیگر با حجاب و سکوت بر آن مستولی گشته و مغناطیس کلمات در کلام شاعر ، آن لذت و شمایل یک حظی را شکل می دهد که در مواجهه ی با متن با موقعیت زیستی شاعر و متنی که در آن اتفاق افتاده است همسو شویم .
" در جهت هفت برادران که به یک زخم می میرند / تو می تازی / هم تاختِ اسبانی / که فرمان رهایی شان / چون فرمان اسارتشان / نوشته نیامده ... بیژن الهی "

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :