داستانی از سروش مظفر مقدم

داستان تنگه ی مرده


"همه از دست غیر می‌نالند   سعدی از دست خویشتن فریاد "

  درگیری تمام شده بود . تنگه ، جا به جا پر بود از لاشه ی تانک‌های سوخته و نفربرهای منهدم شده. سعی کردم به سکوت خو بگیرم ... گوش‌هایم زنگ می زدند و گرداب هایی تیره ، توی مغزم می چرخیدند...

...دشمن را نمی دیدیم.  فقط زمین و  زمان می سوخت... آخر از پشت سر، قطع‌شان کردیم. تنگه که بسته شد، ورق برگشت!
نمی¬دانستم چه‌قدر از پایان درگیری گذشته. منگ وگول، ایستاده بودم کنار فرمانده و گوش می¬دادم.
- عجب جونورایی بودن حاجی! هرچی می¬زدیم‌شون، باز مثل علف هرز سبز می¬شدن.
- زناشونو دیدین بچه ها؟  این پتیاره¬ها چهل تا مرد گردن کلفت رو حریفن!
فرمانده¬مان گفت: بجنبین، تا اذون ظهرنشده کار باید تموم شه.  دستور ستاده!
- اطاعت . الساعه امرتون رو ابلاغ می کنم
- به مسئول پشیبانی بگو لودراش رو بفرسته این‌جا. چن‌تا گودال پدر و مادردار می¬خوام...  بی پدر و مادرای وطن فروش !
□□□□

خورشید را دوخته بودندگوشه¬ی آسمان. کوه¬ها شبیه آدم های نامتقارنی بودند با باسن های بزرگ..
- حواست کجاست سرباز؟ کجایی ؟ باز رفتی هپروت ؟
- امر بفرمایین قربان !
- بیا اینجا .. یالله کلت منو خشاب بزن!
...حدود صد نفر زن ومرد بودند. با لباس¬ فرم های تیره رنگ. کنسروی نشسته بودند روی زمین. سرهایشان پایین بود و نگاهشان را عمدا از ما می¬دزدیدند.
- توبه کنین این دم آخر.. این دنیاتون رو که فاتحه خوندین، اون دنیاتونم آباد نیست...
- کلت را تحویل دادم. با حرکاتی خشک رفت بالای سر اولی .
رویم را برگرداندم و سعی کردم به جمجمه ی متلاشی شده فکر نکنم ..عین دانه های انار می پاشیدند روی زمین ..
- به هم بگرد شل ممد، این ماس ماسکو پرکن!
صدای شلیک کوتاه بود. انگار آدمی مسلول بسرفد...
 صدای تیر برید. چشمم افتاد به آن صحنه :دیدم نشسته کنار یکی از آن‌ها، کلت را گذاشته روی زمین و سرش را گرفته روی زانوهایش. زن نسبتا جوانی بود. زخمی و نیمه جان . صورت اش را درست نمی دیدم .
-    اون قمقمه رو پر کن بیار این‌جا! بجنب
-    
صدایش خط خطی بود و پر از التماس . هیچ وقت اینطوری ندیده بودم اش... قمقمه را دادم و کمی دورتر ایستادم.
مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد صورت زن تغییر کرد. خم شد، پیشانی زن را بوسید و سر قمقمه را گذاشت روی لب‌های داغمه بسته اش.
...دیدم ایستاده و دارد کلت را مسلح می¬کند: ترق ! مغزش پاشید روی خاک.. به همین راحتی !
فرمانده، پشت به نیزه¬های داغ آفتاب ، خمیده بود و دست‌هایش را حایل صورت کرده بود.
همه¬ی جرأتم را بسیج کردم  و پرسیدم: فرمانده  ... تکلیف اینا چیه ؟
- هیچی ..جمعشون کنین وببرینشون عقب ..فعلا هیچی ..
باد وزیدن گرفت و غباری غلیظ دره را پوشاند... دیگر آنجا کاری نداشتم .خواستم برگردم عقب ..
هنوز زیاد دور نشده بودم که صدای شلیک گلوله ای تکانم داد .چند بار پشت هم انعکاس پیدا کرد ..
بچه¬های گردان حلقه زده بودند اطراف تخته سنگی بزرگ . کسی رفت جلو ، خم شد و کلت را از لای انگشت‌های خون مرده و چنگ شده اش بیرون کشید. یکی از بچه ها چفیه¬اش را باز کرد و انداخت روی صورت جسد.
برانکارد که آوردند، بچه¬ها از بهت درآمدند:          
-  "صلوات! فرمانده به جمع شهدا پیوست!"
بالاخره سروصدا فروکش کرد. تکیه دادم به¬تخته سنگ و سیگار له شده¬ای از جیبم درآوردم.
حس غریبی داشتم. مثل حضور در زمینی ناشناس. باد از حرکت ایستاده بود و پرنده¬ها چسبیده بودند به طاق نیل گون آسمان. فرمانده، نشسته بود پشت تخته سنگ و داشت کلت¬اش را خشاب می¬زد. مرا که دید با تعجب گفت :
- پسر جون تو اینجا چکار می کنی ؟ برو سر پستت !
- فرمانده...یه ساعت بیشتره .. تموم شد فرمانده !
سرش را پایین انداخت.
 -  آخرش همه چی تموم می شه پسر جون
- آره فرمانده ..می دونم . هر چیزی یه تهی داره
دوباره سکوت سایه¬ انداخت
- بهم بگو چرا ؟ خیلی وسوسه شدم بپرسم .. هیچ وقت جرات نکردم  بات هم کلام بشم
نگاهم کرد. چشم¬هایش مثل برکه¬ای کم عمق، تن به رنگ سبز پخته می¬زدند.
 گفت: همیشه فکر می¬کردم بین ما و دشمن‌مون یه خط باریکه.  نزدیک¬ترکه بشی، حکما خون موج می¬زنه!
کلمه¬ها یک ضرب شلیک می¬شدند :
- هم¬بازی بودیم و همسایه. بابا نداشت. با مادرش زندگی می¬کرد. دو سالی از اون بزرگ¬تر بودم، اما همیشه فکرمی¬کردم از من عاقل¬ وبالغ تره. همه¬جا و همه وقت سایه به سایه دنبالم بود . هوام رو داشت. توی محله، بین بچه¬های هم سن و سال‌مون برو بیایی داشت... بزرگ¬ترکه شدیم، ازش نکندم. طوری‌ شده بودکه در و همسایه به مادرم می¬گفتن: این دختر عاقبت عروس خودت می¬شه ماه منیر خانوم ! اون وقتا هنوز تلفون نیامده بود. گاهی پنهانکی براش کاغذ می¬نوشتم و توی دلم قند آب می شد .کاغذامو می خوند ولی به رویس مبارک نمی آورد . جون زار می شدم و غیظ می کردم .سر به سرم میزاشت و دستم مینداخت .. تازه داشت شاشم کف می کرد و مثه شلغم قاطی میوه ها می شدم . سال آخر متوسطه بود که انقلاب شروع شد . سر هر دو مون گرم درس و مشق بود ...من هنوز دیپلوم نداشتم .اون داشت برا دانشگاه ملی می خوند . با خودم می گفتم : آخر شاختو میشکونم دختر !
 از راهپیمایی¬ها و اعتصاب توی مدرسه تا عضویت هسته¬های مردمی پله پله رفتم بالا. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، از پیله اومدم بیرون و خودمو پیدا کردم.همون وقت جذب کمیته¬ها شدم.برا خودم یه پا انقلابی دو آتیشه بودم.. بزن- بگیر، مصادره کن ، همه به نفع مستضعفا ...واسه خودمون هیچی نمی خواستیم! توی اون بحبوحه ، بی رد و نشون رفت که رفت .... جسته و گریخته شنیدم رفته توی یکی از  گروهکای چریکی..
جنگ هم شروع شد. داوطلبانه زدم و رفتم جبهه. یه پام تهران بود، یه پام خط. همون سال¬ها، خونه¬شون رو از محله¬ی ما برده بودن .. شاید واسه¬ی این‌که کسی شک نکنه .
خیلی با خودم کلنجار رفتم.  هر وقت تنها می شدم ، فکرش توی¬ سرم جون می¬گرفت. راه می¬رفت، می-خندید،باهام حرف می¬زد! همیشه نصفی از مغز ونصف دلم گرفتارش بود ..دو نداشت !
اون ایام مثل برق و باد گذشت. می دونستم زندست ، یه جایی همین دور وبراست .ولی نه می خواستم و نه می تونستم پیشو بزنم !  فرشته ی عذابم بود .یه تصویر زنده توی تاریک‌خونه¬ی مغزم. لحظات خلوت و تنهایی، مثل بارون تابستون کمیاب بود توی زندگی من. اما وقتی پیش می¬آمد، اجازه می¬دادم سایه ش از کاسه¬ی سرم بیاد بیرون. بنشینه رو به روم ..  دو به دو با هم حرف بزنیم ..آره .. به همین مقدار دل خوش بودم ..
...یه  عصرجمعه ای بود گمانم . مادرش آمد در خونه ی ما. خبر دستیگیری‌شو به گوش مادر من ¬رسوند. التماس کرده بود از من بخواد کاری کنم توی حبس بلایی سرش نیاد ! مادرش می گفت :  به خدا قسم بچه‌م بی¬گناهه، ساده‌ست،  این از خدا بی خبرا گولش زدن، فقط کتاب ورق می زده و روزنومه می¬خونده..."
هول برم داشت...یه دلم آب بود ، یکی آتیش ..بس که غیظم گرفته بود ازش !
□□□□
هرمی سرد گل‌نم زد روی پیشانی¬اش. نفسی عمیق کشید. آستین¬ها را بالا زد و وضو ساخت .. موکتی زمخت و چرک‌تاب پهن بود کف اتاق.  پنچره، با میله¬های آهنی محصور شده بود، کمی مایل به راست ایستاد و سعی کرد حواس اش  را متمرکز کند: الله ... اکبر...!
سراز سجده برداشت. خورشید داشت غروب می¬کرد. هنوز لامپ¬ها را روشن نکرده بودند. صدای خش¬خش گنگی از ته راهروها به گوش می¬رسید. ایستاد جلو  سلول و از چشمی دریچه نگاه کرد .هیچ صدایی شنیده  نمی شد .رفت تو. چند بار پلک زد. زندانی، گوشه¬ای نشسته ، توی خودش فرو رفته بود. در را بست و تکیه داد به آن.
- آمدم خداحافظی کنم ازت.
- نمی¬پرسی کجا عازمم؟!  نمی¬خوای حرف بزنی؟ زبون‌تو دوختن؟
زندانی فقط نگاه اش کرد . لرزی به¬تیره¬ی پشت¬اش دوید، سعی کرد نشان ندهد.
- به امید خدا دارم می¬رم جبهه. اون‌جا بیشتر به وجود امثال من حاجته تا این جهنم دره!
- گوش کن .. من که دارم می¬رم، ولی دلم برات می¬سوزه. سرنوشت برات علی¬السویه است؟ مادر بیچارت چی ؟ نمی¬خوای بدونی قراره چی بشه؟!
- بالاخره می فهمم چی میشه  ..شما برو به جبهه و جنگت برس ..جوش منو نزن ..
- ببین، خودت می¬دونی دوست دارم از این‌جا بیارمت بیرون. به هزار و یه دلیل ! چند خط بنویس. هم خودتو هم منو یه جا خلاص کن!
- محمد آقا! بین ما از این حرفا زیاد رفته. دیگه چیزی نگو. بذار همین‌طور که هست تموم بشه!  
مرد وزن اش را آوار کرد روی دیوار سیمانی . فکر کرد هیچ چیز عوض نشده .حتا توی زندان هم از پس اش بر نمی آمد ! درست مثل دوران کودکی اش . خواست بنشیند وزار بزند اما به خودش نهیب زد :
- باشه. دیگه اصرار نمی کنم ..خودت می دونی .. سرنماز خیلی در حقت دعا کردم! کاش برمی¬گشتی.. ای کاش ..
خواست برود بیرون:  محمد آقا ..  
(در بسته شد)
مرد به تندی راهرو را طی کرد، از چند پیچ گذشت تا رسید به حیاط. نوری تند، تن لخت حیاط زندان  را می¬لیسید.
پشت به نور افکن‌ها ایستاد، سیگاری از جیب اش درآورد و کبریت کشید...
□□□□
هرچی کردم شهید بشم، قسمت نبود. به¬جاش، شدم فرمانده¬ی گردان. قطعنامه زدن. مجبور شدم و برگشتم عقب ..فکر می¬کردم ¬اعدام شده. دیگه از همه ی حزب و گروهکای سیاسی بیزار شده بودم . میفهمیدم اون ها به کشتن¬اش دادند. آخر چی می¬شد اگر چند خط می¬نوشت؟

...پشتم¬ لرزید. حی و حاضر جلو چشمم بودی! من بالا بودم و تو پایین! من قاضی بودم و تو مجرم. زخمی و درب¬و¬داغون بودی.  نشستم کنارت و گفتم: چرا خودتو به این روز انداختی؟ کو رحم و مروتت ؟ کاش همون سال اعدامت کرده بودن ...
گفتم: ای بی انصاف لاکردار ...ببین بعد این همه سال هنوز منو میشناسی ؟!
-    محمد آقا...  تو رو به خدا کارتو انجام بده ! نکنه دستت بلرزه ها ؟
-    قسمم دادی .. چند بار قسمم دادی !
گفتم : توی  زندون ، آخرین دفعه ای که دیدمت می خواستی یه چیزی بگی ..حرفتو خوردی . یادته ؟
- بازم حرفتو خوردی .. کارت اینه ..همه چیزو نیمه تموم  ول می کنی و میری به امون خدا ..    
 پیشانیتو بوسیدم و آبت دادم!  بعد پا شدم و دست به ماشه شدم !
□□□□
صورت فرمانده موج بر می داشت و دور می¬شد. "پیشانیتو¬ بوسیدم"  این کلمات چند بار توی گوش‌های سرباز زنگ زد: "بوسیدم ..بوسیدم ...بوسی ...دم !
باد وزید . پرنده¬ها افق ¬را شکافتند¬ و ناپیدا شدند. سر و صدا اوج گرفت. بچه‌های گردان داشتند نوحه می-خواندند.
پاشدم از جا . بدنم خشک شده بود .کش و قوسی آمدم و مشغول تماشای تنگه شدم. جلو پایم، پوکه¬ای افتاده بود. گذاشتم¬اش توی جیب بغل ام. فیلتر سیگار لای انگشت‌هام حسابی وا داده بود . کندم اش. عصر بود و هوا کم کم خنک می شد ...چشم هایم را بستم و رو به تنگه ی چهار زبر، کام سنگینی گرفتم!


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :