شعری از فاطمه مسیح پور


کاشتم دستِ بي تنِ خود را
روي پيشاني اش جوانه زدم
آآآآه  آخر طنابِ دارم شد
موي آشفته اي که شانه زدم

تن تتن تن تتن تنيده بهار
به تن قبله هاي وارونه
کشف شب،کودتاي کابوس و ...
نفرت مارپله از پونه

ما مسيحِ صليبِ سوگنديم
وقت مردن،دو بار ميمرديم
و قسم هاي تازه اي را با
نان داغ و پنير ميخورديم

خورده ايم و نخورده سرمستيم
باغ انگور هاي آباديم
تاکسي را نشسته در مترو
مي رويم انقلاب و آزاديم

حسرت عکس هاي با لبخند
ساکن کوچه هاي بي عابر
آخر قصه هاي بي پايان
وسط شعرهاي بي شاعر

دختر"لم يلد و لم يولد"
مادر آيه هاي کوتاهيم
حضرت شعر خوب ميداند
چيزي از جان او نميخواهيم

تن فروشيِ شعر توي کتاب
از همان اول اشتباهي بود
آخرِ زل زدن به آينه ها
اولين نقطه ي تباهي بود
چشم بستم و چشم وا کردم
هرچه ديدم فقط سياهي بود
جنگ با لشکر زمين و زمان
من نمي جنگم عشق!  تسليمم...

 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :