داستانی از شیرین هاشمی ورچه

چهارُمین

سی آبان هزار و سیصد و نود و شش، هوای خاکستری و  بی تابی کلاغ ها دلم را آشوب می کند. هزار و سیصد و نود و شش را با هم جمع می کنم تا برسم به یک عدد تک رقمی. می شود "یک". سال تولد خودم را جمع می کنم، می شود "چهار". چهار منهای یک می شود سه. سه با چهار می شود "هفت". دنبال یک عدد چهار رقمی می گردم که جمعش بشود هفت. هزار و سیصد و دوازده را جمع می کنم می شود هفت.  موتور جستجو، دوست این روزهای من است. بیربط ترین چیزها را هم بزنم، بالاخره ربطی برایش پیدا می کند ...
علی اصغر بروجردی، معروف به اصغر قاتل!
فکر کنم امروز می خواهد سر به سرم بگذارد... اولین قاتل زنجیره ای شناخته شده در ایران. قاتل سی و سه پسر خردسال و نوجوان. سه و سه می شود شش. روز ششم تیر ماه هزار و سیصد و سیزده  به دار آویخته شد. هزار و سیصد و سیزده را جمع می کنم می شود "هشت" ! هشت نفر را در ایران به قتل رسانده...
سال هزار و دویست و هفتاد و دو به دنیا آمده. جمع تک رقمی آن می شود "سه". جمع تک رقمی امسال به اضافه ی جمع تک رقمی سال تولد او می شود "چهار". درست مثل جمع اعداد روز تولد من...
صدای زوزه ی باد بلند می شود و من فکر می کنم گاهی این عددها و شماره ها چقدر می توانند دلهره آور و ترسناک باشند.  تعداد مقتولین در عراق به دست او، بیست و پنج نفر و در ایران هشت نفر. جمع تک رقمی بیست و پنج کشته در عراق می شود "هفت". هفت را از هشت کم می کنم می شود "یک" . جمع امسال هم "یک"!
نمیدانم اصغر قاتل میخواهد سر به سرم بگذارد یا موتور جستجوی گوگل یا حال و هوای خاکستری صبح؟ شاید هم عددها  امروز قصد آزارم را دارند... من در جهان اعداد به دام افتاده ام. عددها مرده را زنده می کنند و زنده را مرده. حالا دقیقا ساعت ده صبح است و جمع تک رقمی آن می شود "یک"...
در عراق تنقلات به بچه ها میفروخته  و در ایران بامیه. با خوراکی فریبشان می داده.  تا همین نقطه ی پایان جمله ی قبل، سیصد و شصت و پنج کلمه شده.  جمعش می شود "پنج"؛ یعنی من، به علاوه ی امسال...
من هنوز به امسال نرسیده ام! هر چه حساب می کنم از امسال چیزی بخاطر نمی آورم! صورت ایران شریفی نیا لابلای تصاویری که مربوط به اصغر قاتل است پیدایش می شود. یک قاتل دیگر... او در سال هزار و سیصد و چهل و نه به جرم قتل، دستگیر و اعدام شد. جمعش می شود "هشت". اصغر قاتل هشت نفر در ایران را کشته است...
بیجه معروف به خفاش شب در سال هزار و سیصد و هفتاد و شش، پای چوبه ی دار رفت. جمع می کنم می شود "هشت"... اصغر قاتل هشت نفر را در ایران کشته است...
اصغر قاتل با آن گردن کوتاه فرو رفته در شانه و لب های دالبری و بیرون زده و دماغ پت و پهنش روبروی من ایستاده و با آن نگاه تیز و سردش که زیر ابروهای فشرده و پایینش سنگر گرفته ، به من زل زده است. سرد و بی حرکت با سایه ی نیشخندی مرموز...
صدای زوزه ی باد قطع شده است و آفتاب از پشت پرده ی پنجره ی اتاق سرک می کشد. تا نقطه ی آخر جمله ی قبل، پانصد و شصت و سه، جمعش می شود "پنج". هزار و سیصد و دوازده، اصغر قاتل شناخته می شود. یعنی پنج به اضافه ی "دو". راز قتل های زنجیره ای بر ملا شده است.
ایران شریفی نیا دخترهای شوهر" دومش" را کشته است. فاطمه ی پنج ساله را خفه کرده و زهره ی ده ساله را انداخته توی چاه... "دو" دختر خردسال به اضافه ی جمع سنشان روی هم می شود "هشت" دوباره این هشت لعنتی. تعداد متولدین سال هزار و سیصد و نود و شش تا همین لحظه یعنی ساعت یازده و بیست و دو دقیقه ی صبح سی آبان، یک میلیون و سی و شش هزار و صد و سی و دو در آمارگیری لحظه به لحظه سازمان ثبت احوال ثبت شده است. جمع تک رقمی آن می شود "هفت".  هفت منهای "سه" می شود روز تولد من.
من عدد "چهار" هستم. چهارمین از هشتمین قتل در ایران... نمی دانم هنوز بامیه دوست دارم یا نه. در همان سال هزار و سیصد و دوازده جا ماندم. نه اسمی از من برده شد و نه خاطره ای از من بجا مانده. فقط یک عدد خشک و خالی شده ام در چند گزارش قدیمی به جا مانده از سال های دور. هنوز سایه ی اصغر روی تنم سنگینی می کند و با خودم فکر می کنم همه جا اسم پدر و پدربزرگش هم هست اما هیچکس نمی داند حتی نام پدر من چه بود... ازمن فقط  عدد"چهار" باقی مانده. تازه همین چهار را هم خودم روشن کردم وگرنه در همان دسته ی هشت نفری، کسی چه میداند کدامش اولین بود و کدامش آخرین . حتی اگر روشن نمی شد که بیست و پنج نفر در عراق و هشت نفر در ایران را به قتل رسانده، من در یک بسته ی سی و سه تایی گم شده بودم. خوشبختانه این مطلب ثبت شده و من در یک دسته ی هشت تایی، راحت تر جای خودم را پیدا می کنم.
من چهارمین کودک مقتول از "هشت" نفرهستم . عددی که همیشه هست و میان میلیون ها چهار، شکل هر چیزی را به خود می گیرد جز من... اما یک نفر هست که  در سال هزار و سیصد و نود و شش من را پیدا کرده. از میان هشت تا، من را انتخاب کرده و با اینکه نه می داند اسم من چه بوده و حتی چه شکل و شمایلی داشتم، به این فکر می کند اگر کشته نمی شدم ، شاید ایران شریفی نیا را اتفاقی می دیدم و نمی گذاشتم آن روز در بندر انزلی، زهره را توی چاه بیاندازد... یعنی از "دو" تا یکی کم می شد. درست حدس زده. دلم می خواست اگر یک روز دختر دار شوم، اسمش را بگذارم زهره!


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :