داستانی از سعید دریس

نجواي گمشده

سعید دریس

كوچولو شيرمست و چشمان كوچكش هم سنگين شده بود . طوري كه از زير پلك هاي نازك و لطيف روي هم افتاده، تخم هاي ريز چشم هايش معلوم بود . نجوايي كه برايش مي خواند؛ گويي  كم و كسر بود .آوايش از ميان جنجره جان مي گرفت و موج ممتدي از گلو و دهان بيرون مي جست و توي هوا منتشر و ناپديد مي شد. نجوا را با طنين سنگين و آرامي آغاز مي كرد و جهت آن را متوجه گوش هاي كسي  مي كرد كه حالا آرام و توي هم پيچيده روي زنواهايش سر گذاشته بود و گاه به گاه به روي فرشته هاي توي خواب لبخند مي زد.

نجوا رفته رفته رو به كاستي مي گذاشت . با همان طنين و سنگيني اول ادامه نمي يافت . افول مي كرد . آن چيزي كه در ابتدا به آن جان داده بود ، گم مي شد و ديگر نمي آمد .اين بار بخت يارش بود و شيرمستي و خستگي دست به دست هم داده بودند و خواب زودرسي فرارسيد  و مثل دفعات قبل نشد كه هر چه از نجواهاي  سال هاي كودكي تقليد مي كرد و چيزهايي مي خواند و پشت و شانه هاي كوچولو را با دست مي نواخت ، افاقه نمي كرد و بي تاب گريه سر مي داد وتا بالاخره از زور خستگي مي خوابيد .

او را در تخت گذاشت و به نجواهاي به جا مانده در ذهنش گوش سپرد . بيت هاي كوتاه با ضرباهنگ محلي اش نواخته مي شد و شتاب مي گرفت اما در اوج متوقف مي شد . لهجه ي نجوا را خوب مي شناخت . لهجه ي اهالي كرانه ي رودخانه هايي كه به دريا ي جنوب سرازير مي شدند، نبود . لهجه، بوي باغ هاي سيب و به داشت . بوي چمپاهاي سبز و خنكاي دره هايي با رودخانه هاي كوچك و پركلاغ . اين لهجه با صداي بمباران سال هاي كودكي و آوارگي هاي شهرهاي غريب آميخته بود . توي ته مانده هاي ذهنش تكه پاره هايي از آن  نجوايي كه براي خواهر ها و برادرهاي كوچكترش سرداده شده بود ، پيدا مي كرد و هر چه آنها را سرهم بندي مي كرد ،آن رواني و يكدستي كه سايه اي از آن باقي مانده بود ، نمي يافت .

چند بار شب جمعه سر خاك رفت و خرما خيرات كرد و به چند قاري آفتاب سوخته دستار بسته كه غلط و غلوط  آيات را با آواي غليظ عين، غين ، حاء ، طاء و ظاء مي پوشانند ، اسكناس هايي مچاله كرد و كف دست هاي پينه بسته شان گذاشت . توي آنات آواي آيات با گوشه ي روسري اشك هايش را مي سترد و سعي مي داشت توي طنين آن آواهاي آميخته با طعم خرماي نخلستان هاي كرانه ي رودخانه هايي كه به درياي جنوب مي ريختند ، نجواي كودكي اش را آموخته كند . آموخته را از او آموخته بود و برايش سازگارشدن با درد و مشقت معني كرده بود ؛ مشقت  روز هايي كه هر انساني از آن كم و بيش سهم دارد و صاحب آن نجواها كه زير خروارها خاك كرانه رودخانه هاي درياي جنوب خفته بود ، از آن سهم زيادي داشت تا آخرين لحظه اي كه روي آسفالت داغ روزهاي شرجي افتاد و وقتي به خاك سپرده شد نه تنها جسم نحيف و شكسته اش كه خاطرات و نجواهاي كودكي را با خود برد .

نه صدايي از اوضبط كرده بود و نه فيلمي برداشته بود . از صاحب نجواها فقط تعدادي عكس هاي سياه و سفيد و مشتي كاغذپاره هاي اداري مانده بود و سايه هاي  تكه پاره از صدا كه هر چه سرهم بندي شان مي كرد ،آن رواني نجواها را نداشت .

با چشم هايي كوچك كه دو سه ستاره توي آن برق مي زد ، به او حدقه زده بود . سير شير بود و در انحناي دو زانو جا خوش كرده بود و با حركت موزون گهواره وارش تكان تكان مي خورد اما گوش ها خالي و متتظر بودند . برايش نجواهاي نيمه تمام دفعات پيش را سر داد و سرداد. با همان ضرباهنگ پيشين و همراه هراسي از ناتمام ماندن در اوج . پسرم پسرم را با كلماتي كه در پي اش مي آمد ، آغاز كرده بود و دم مي گرفت . به ذهنش فشار آورد و از دم دستي ترين كلمات روزمره اش بهره برد و آنها را در آستانه ي كشش اوج ناتمام آورد و آورد و آورد كلماتي  كه نه طعم باغ هاي سيب هاي سرخابي و به هاي كرك دار داشت و نه طعم پولكي ها و پوكه برنجي ها . رنگي از مكالمات تلفني و تكيه كلام هاي آدم هاي سريال ها و تكه پاره هاي تعارفات در و همسايه ها داشت .

تخم هاي گرد زير يلك هاي سفيد و لطيف آرام گرفته بود و آب از گوشه ي لب شره مي كرد . جريان آواي نجوا تمام شده بود اما زنگش در ذهنش مانده بود كه همان ضرباهنگ ديرين داشت .

                                                                    


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :