داستانی از میر رزاق راشدی

خانم خلیلی

 

از خانم خلیلی خیلی خجالت می کشیدم. خانم خلیلی دم در ایستاده بود و من هم که زبانم بند آمده بود گفتم : س..س.. سلام.

پارسال هم که توی سید یحیی اورادیدم ازاو خجالت می کشیدم.داشت دعا می کرد ,ضریح سید یحیی را گرفته بود و دعا می کرد:

یا قاضی الحاجات , یاقاضی الحاجات.

حالا هنوز هم از خانم خلیلی خجالت می کشم , وقتی او را می ببینم دست و پایم می لرزد , ضربان قلبم تند می زند , دهانم خشک می شود گویی هورمون آدرنالینم فعال می شود و زانوهایم سست می شوند. می دانم دراینجور مواقع هرکسی مرا می بیند بلافاصله می گوید: چرا رنگت پریده؟ و من که خودم نمی دانم رنگم پریده, زبانم بند می آید و نمی توانم بگویم: هی هی هیچ.

آن روز توی صف نانوایی هم زبانم بند آمده بود.

خانم خلیلی توی صف  زنهابود , من هم توی صف مردها. هر دو آخر صف بودیم , آخر صف طوری به هم متصل شده بود که نفس های گرم خانم خلیلی را روی صورتم حس می کردم

آن روز هم دست و پایم میلرزید و قلبم تند می زد , با خودم گفتم: پس چرا صف تکون نمی خوره؟

خانم خلیلی که انگارصدایم را شنیده باشدآهسته گفت:

چه عجله ای هست؟وبعد اصافه کرد: کاشکی دنیا همین جا تموم می شد.

نمی دانم چرا خانم خلیلی خیلی دلش می خواست همان جا دنیا تمام می شد اما من آن روز هم ازخانم خلیلی خجالت کشیدم.

و تا هنوز هم از خانم خلیلی خجالت می کشم , اما خانم خلیلی می گوید چه اشکالی داره گاهی وقت ها پیش می آد... و بعد لرزشی توی صدایش می افتد و می گوید: هروقت تو را می بینم به یاد آقای خلیلی می افتم و هروقت هم که مرا می بیند , می گوید: نانوایی شلوغه یاخلوت؟ و من که از او خجالت می کشم می گویم : ن..ن..نمی دو دونم.


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :