داستانی از یوسف شیروانی

هانیه

 

پشت میز تحریرم، روی زمین که نشسته ام، هموست که در را باز می کند و به داخل می لغزد. می گویم:

"هانیه! باز که تویی!"

دستمال سفیدی دور سرش بسته که یک ور آن، درست کنار چپ پیشانی اش، از خون، سرخ است. می آید کنارم بنشیند. دامن سفیدش روی زمین کشیده می شود و نوک انگشتان برهنه ی پایش، زیر نور لامپ برق می زنند.

می گوید:

"باز هم که می نویسی!"

خودش را بهم نزدیک تر می کند. جوری که پارچه ی دامانش و حجم ماهیچه ی پایش به کنار بازویم بگیرد.

کف دستم را روی قاب داغ لامپ چراغ مطالعه می گذارم تا بسوزد.

"هنوز هم از من نمی نویسی؟"

از کمر به سویم خم شده و کف دستهاش را روی قاب زانو گذاشته. رشته های پریشان موهای سیاهش تا روی صورتم دراز شده اند.

می گویم:

" از چه چیز تو بنویسم؟ مرا با تو چه کار؟"

نفسم حین حرف زدن به موهاش می خورند و موج برمی دارند. ساکت که می شوم، چند تار از موهاش به لب هایم چسبیده اند. چشم هایم را روی هم می گذارم و پارچه ی لباسش به صورتم می گیرند. از ران هاش، بوی گل سرخ به مشامم می رسد.

هانیه می گوید:

"چرا از من نمی نویسی؟ من از تو بار گرفتم، بی مروت!"

از جایم می جهم.

"تو از من بار نگرفتی! هیچوقت! دروغ میگویی!"

هانیه موهاش را از روی صورتش کنار می زند. نمی توانم سرم را بالا نگیرم و به گودی گلویش نگاه نکنم. قطره اشکی کنج چشم هاش است اما صداش نمی لرزد.

"تو نبودی که آن روز، مثل بخار در من چنبره زدی؟ از روی لب ها و سینه ام گذشتی و توی زهدانم نشستی؟"

"چند بار بگویم زن. من به تو دست هم نزده ام."

"پس چطور توی دفترت، همین که الان پیش رویت باز است، نوشتی که "چشم های تو را مشق می کنم هانیه"؟ نگو ننوشتی که همین کلمه ها به گواه برمی خیزند و سوگند   می خورند."

"مگر نوشتن هوس، گناه است؟ مگر در خلوت، کاغذ سیاه کردن، کفر است؟"

هانیه بلند می خندد و صدای ریز خنده های کلمه های دفترم هم با آن جمع می شود.

"می خواهم شراب چشمانت را بنوشم هانیه."

صدای کلمه های توی دفترم است و خنده های ریزی که می کنند.

هانیه می گوید:

"بنویس! من را بنویس!"

کف دست راستش را روی سینه گذاشته و انگار به زبان اشاره می گوید:

"جان هانیه!"

مثل آن بار که روبروم ایستاده بود. دستش را گذاشت روی شکمش که بگوید تا به حال سه بار توی آن، جنین شکل گرفته، بزرگ شده، لگد زده و به دنیا ورود کرده. به شکم تختش نمی آید. پارچه ی مانتویش زیر دستش چروک شده اند و سینه های سرکشش چقدر بزرگ جلوه می کنند.

کاش اینها را ننوشته بودم. اما نوشتم. توی همین دفتری که جلد قهوه ای دارد و حالام روی میز تحریر که هر شب، پشتش چمباتمه می زنم و پاهام را از زیرش دراز می کنم، باز است.

هانیه را خطاب می کنم و همانطور که بلند بلند می خوانم، همه ی اجسام و هیاکل به شمایل کلمه درمی آیند و روی کاغذ نقش می بندند.

تو را دوست داشتم هانیه. همیشه از آن کتابفروشی ات که فقط کتاب های کهنه و دست دوم داشت، بوی تو را می خواستم. حتی از لای کاغذهای کهنه ی کتاب ها، می خواستم کلمه ها بوی عطر تو را بدهند. بوی ران های تو را و نفس داغت را به صورتم بزنند. می خواستم که کلمه ها به شکل دهان تو دربیایند و روی لب های من بنشینند.

هیچوقت نگفتم که دوستت دارم. در خیال خودم گفتم و در دفترم نوشتم:

هانیه! دوستت دارم.

نمی دانستم که کلمه ها همدست تو می شوند و کوس رسوایی ام را جار می زنند. گرچه از همین کلمه ها بود که روی لب های تو بوسه شدم، به تماشای عریانیت نشستم و توی زهدانت خانه کردم. عاشقت شدم، شوهرت شدم، فاسقت ... و کودکت.

می نوشتم و از وصال کلمه ها کامیاب می شدم. بوی خوش گناه تا مغز سرم زبانه     می کشید و من گاهی توی خلوتم از خودم شرم می کردم.

تو می لغزیدی و پیش می آمدی و می گفتی بارورم کن! بارورم کن!

صبح جمعه بود و توی کتابفروشی، غیر از تو کسی نبود. من هنوز اسم کوچکت را هم نمی دانستم. از گواهی کسبت که به دیوار زده بودی، خواندم: هانیه. اما صدام توی گلو خفه بود. من فقط با خودم گفتم کاش می شد همین جا، پیش همین کتاب ها با تو عشقبازی کنم.

تو که کتابی را نشانم می دادی، سرت آنقدر نزدیک بود که موهامان همدیگر را لمس کنند. اما من فقط آرزو کردم. در خیال فقط، کنار قفسه ی کتاب هایی که برچسب زده بودی "فلسفه"، پیش کتاب های کانت و راسل، ملاصدرا و سهروردی، با تو عشقبازی کردم و شب توی دفترم نوشتم و کلمه ی من با کلمه ی تو، به حرام جمع آمد و من باز لذت گناه تا مغز سرم زبانه کشید.

نمی دانستم که فردا کلمه ها هم علیه من شهادت می دهند. کلمه هایی که مخلوق منند و اگر قلم نجنبانده بودم، هیچگاه از عدم به وجود نمی آمدند تا همدست تو شوند و بگویند که تو از من بار گرفته ای.

هانیه انگار هنوز راضی نشده. دامن سفیدش را روی زمین می کشد و از من، قدمی دور می شود. پشتش به من است و می گوید:

"این را هم بنویس که به چشم های من قسم جلاله خوردی."

"نخوردم! هیچوقت!"

و صدای خنده ی ریز کلمه های دفترم بلند می شود.

"دستت را دور کفلم حلقه کردی و رانهایم را که بوی گل سرخ میدادند، بوسیدی."

به دفترم نگاه می کنم.

"نخندید! ... نبوسیدم!"

ولی می خندند. کلمه های توی دفترم این بار، بلندتر می خندند.

چشم های تو اسم اعظم خدایند و موهای رنگ خورده ی قهوه ایت، شراره های خاکستر شده ی آتش دوزخ. به همان ها قسم هانیه، به ران هات که بوی گل سرخ می دهند که تو خالق خدایی اگر خدا نباشی.

و از این کفر گفتن هام لحظه ای هم احساس گناه نمی کردم. شاید برای اینکه در خلوت ذهن بود و فقط آنقدر فشار می آوردند که توی دفتر جلد قهوه ای مکتوبشان می کردم و وقتی از حالت مبهم و گنگ ذهن، به عینیت کلمه می رسیدند، قدمی بیشتر به سوی وجود برداشته بودند و روشن تر می شدند و برای همین بود که ساعتی فکر می کردم و ساعتی می نوشتم.

کلمه ها باز بلند خواندند. از مادگی هانیه این بار و معجزه ی باز شدن رود نیل و گذر بنی اسراییل و هانیه بهم نگاه کرد و لبخند زد.

چشم های تو را مشق می کنم هانیه و روی ناخن های پایت، برگ گل رز می چسبانم. قطره عرق روی گودی کمرت می شوم و عشوه ای که یک بار برای من به گردنت دادی.

نمی توانم به چشم های هانیه نگاه کنم و موج کلمات دفتر، توی اطاق هنوز هم روان هستند. مثل غباری صبحگاهی.

"من دختر نیستم. سه تا بچه دارم و این روزها دارم از شوهرم طلاق می گیرم. شوهرم یعنی ... دادگاه حکم داده که بچه ها پیش او باشند."

کلمه ها هم با هانیه همراه می شوند.

هانیه باکره نبود. شاید باید از رنگ ناخن هایش و رشته های پیچ خورده ی موهایش که تا کنار لب هایش کش می آیند، می فهمیدم. امروز برام گفت. گفت که سه بار گرمی جنینی را در شکم پرورانده و هر سه شان را شوهرش از او گرفته.

هانیه گفت:

بعد که تو فهمیدی من باکره نیستم، گم شدی. دیگر کلمه ها هم خبر ندارند تو چه کردی. چون که مرا قابل نوشتن نمی دانستی. به کتابفروشی هم نیامدی. لذت آن کتاب ها را هم از یاد بردی، تا حداقل به بهانه ی آنها به دیدنم بیایی. نیامدی! هیچوقت! حتی وقتی که شنیدی من با پسر جوانی روی هم ریخته ام. نه مثل تو در ذهن، در خیال، که در واقعیت و تو این را هم تصویر نکردی. دیگر من برایت مردم. کلمه ها فقط از آگهی استخدامی که روی درب مغازه دیدی، خبر دارند. اینکه مالک مغازه بیرونم کرده و از اینکه دیده بودی نوشته به خانمی "متعهد به کار" نیازمندیم، متعجب شده بودی.

 

می گفتند زنی کتابفروش زنا کرده و باید به حکم شرع، سنگسار شود. وسط میدان شهر شاید. من اینها را فقط شنیده ام. هیچوقت به دیدن نرفته ام. فقط شنیده ام که مرد را تا کمر و زن را تا شانه چال می کنند و مومنان باید او را سنگسار کنند و لحظه ای هم تشویش به دل راه ندهند که از "وسواس خناس" است.

روز اجرای حکم را هم از دهان رهگذران شنیدم و آنها از کی؟ جارچی ها برای روزگار قدیم بوده. شاید دهان به دهان چرخیده. من فقط تا توی کوچه ی خودمان آمدم و به کودکانی که می دویدند تا به میدان شهر برسند، نگاه کردم که پا به پای مردمانی در تکاپوی رسیدن بودند، بعضی خندان.

من تا سر کوچه رفتم و به خورشید که داشت به وسط آسمان می رسید، نگاه کردم و بعد به سایه ام که همین جور کوتاهتر می شد و صدای جیغ هانیه بود که به گوشم خورد؟ یا هلهله ی مردمانی که نهیب می زدند؟ من گوش هام را با دو دست پوشاندم و صدای هانیه هنوز هم می آمد و به سوی خانه دویدم و دیوارهای خانه ها و کوچه ها تنگ     می شدند و به خانه که رسیدم، به سمت اطاقم دویدم و لای دفتر را باز کردم که بنویسم. که بنویسم که در هولم و این هول را به جان کلمه های توی دفترم بیندازم. اما دفتر را که باز کردم، کلمه ها هم خون چکان بودند و داشتند مویه می کردند ...


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :