بخشی از یک رمان
منصور علیمرادی

بخشی از رمان در دست چاپ« شب جاهلان» ،

منصور علیمرادی، نشر نون

 

خانه ی نظام خان


رخت هایش را که زن خدامراد شسته بود و روی بند انداخته بود تا خشک شوند، پوشید. زلفی شانه کرد و روغن زد. هوا سرشار از سبکی و نشاط بود. گرمای روز خوشایند بود و مزارع چشمگیر. از جوی آب پرید و به سمت خانه-ی خان راه کج کرد. پسرک صبح آرام خزیده بود توی باغ کربلایی بلال؛ سر کرت ایستاده بود، سینه ای صاف کرده بود: «آغا!»
«جانم.»
«خان منو فرستیده پی شما.»
«جنابِ نظام خان؟»
«هاه.»
«تو چه کاره شی؟»
«بابام نوکر خانه.»
«چه کارم داره، می دونی؟»
«نِمدونَم.»
«بگو عرض کرده بعد از ظهر خدمت می‌رسم، حتما.»
پسرک این پا و آن پا کرده بود: «آغا!»
«چیه؟»
«تو اهل شهرستان تهران اَستی؟»
« بله، من اهل تهرانم.»
«در شهر تهران کار هم گیر میایه به آدم؟»
«آره، گیر می آد.»
«پس تو خودت...»
«راستش من از شهر خسته شدم.»
«به سیاه‌ پوست ها هم کار گیر میایه؟»
«سیاه و سفید معنی نداره، اونجا از این خبرا نیست.»
«عه؟ راست می‌گی؟»
«آره.»
«سیاه‌های شهر وضع شون خوبه؟»
«گفتم که. اونجا از این خبرا نیست؛ هرکی که زحمت بکشه وضعش خوب می شه. ببینم می‌خوای فرار کنی بری شهر؟»
« فرار که نع، یعنی...»
«نترس من دهنم قرصه.»
«امنیه‌ها دستگیر نمی کنن به آدم؟»
«نه، برای چی دستگیر کنن؟»
«اصلند می خواین داس رو بدین به من که جای تو کار ‌کنم، بعد شما همه اش هی حرف بزنین؟»
«باشه، بیا.»
«یانی سیاه ها نوکر نیستن؟»
«نه عزیزم، اونجا سیاه و سفید معنی نداره. تازه می‌تونن زن سفید پوست بگیرن.»
«نه!»
«آره.»
« باهاشون وصلت می‌کنن؟»
«آره خب، بستگی به زرنگی آدم داره، چرا نکنن آخه؟»
«من ایقَد زرنگم، ایقَد زرنگم که نگو».
«خیلی خب، تو برو من بعد از ظهر میام.»
« شهرستان تهران دوره؟»
«نه اونقدرا.»
« به نظرت آبگرمِ «قلعه پرویز خان» دورتره یا تهران؟»
«الان کار دارم. باید برم حمام کنم. یه روز دیگه بیا حرف می‌زنیم.»
«آخه می‌ترسم این خدامراد پیداش بشه.»
«نترس.»
«آغا.»
«جانم!»
«هرچی گفتم بین خودمون می مونه؟ به هیچ کی چیزی نمی گین؟»
«نه، مطمئن.»
«یه روز میام جاتون کار می کنم.»
لباس‌هایش را گذاشته بود زیر لبه ی پتو تا چروک شان گرفته شود. پوتین‌هایش را روغن محلی مالیده بود و برق انداخته بود. داشت به سمت خانه‌ی خان می‌رفت. از کانال بزرگ آب که گذشت، پسرک سیاه پوست صدایش کرد: «هوووی آغا، آغا!»
«جانم!»
«من ایقد زرنگم...!»
در آهنیِ بزرگ چارتاق باز بود. در زد. کلفت خانه داشت پای درخت توتِ پیر را که ریشه هایش از همه طرف بیرون زده  بود جارو می‌ کرد، کمر راست کرد، نفسش را بیرون داد و پا کشید به سمت در.
 زنی ترکه ای و بلندقد که بالای پنجاه سال داشت، گل‌های ورودی عمارت را با آب پاشی حلبی  آب می‌داد: «کیه بلقیس؟»
«بی بی  ! می‌گه با خان کار داره.»
«بگو بیایه داخل.»
زن جذاب بود و به قاعده؛ خرامیدنش آهنگی نرم داشت. دهان که باز می‌کرد، ردیف دندان‌های سفید و صدفی اش چهره اش را دوچندان گیراتر می کرد، صورتش یکهو می درخشید. دامن مشکی بلندی پوشیده بود که از کمرگاه چین می‌خورد و لبه‌ی دامنش می‌افتاد روی صندل‌های ظریف بندری.
از خیابان شن ریزی شده و بزرگ باغ که دو ردیف درخت جَمِ کهنسال مشایعتش می‌کردند گذشت. چند درخت انبه و نارنج بر حیاط سمت چپ سایه انداخته بود و زیر درختِ توتِ پیر، سکویی سیمانی ساخته شده بود برای بهارها و تابستان ها که در بخشی از آن خانه ای چوبی و تابستانه ساخته شده بود.
نزدیک پله‌ها، زن آب پاش را بر زمین گذاشت: «خوش اومدین آقا، خان تو اتاقشون هستن.»
داوود گفت: «شما باید بی بی «پری ماه خانم» باشین، درسته؟
زن خندید و زیبایی محو دوید توی گونه‌های روشنش: «شما باهوشین و همون طور که شنیدم  بانزاکت.»
صدای سنگین خان که داشت شاهنامه را به آواز می‌خواند از اتاق کناری می‌آمد:
«سخنگوی دهقان چه گوید نخست
که تاج بزرگی به گیتی که جست؟

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد؟
ندارد کس از روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر
بگوید تو را یک به یک، دَر به دَر

که نام بزرگی که آورد پیش؟
کرا بود ازان بَرتران، پایه بیش.»

پوتین‌هایش را درآورد و به دنبال صدا وارد اتاق شد. هیکل تنومند و پیرِ خان پشت منقلی مسی سنگر گرفته بود. لم داده بود به پهلوی راست؛ روی دو متکای تمیز که وسوسه‌ی هر آدمی را برای خوابی عمیق بیدار می‌کرد.
خان تکانی خورد، شاهنامه را بست و داوود روی کِناره‌ی دم در نشست.
«راحت باشین جانم. منزل خودتونه اینجا.»
پشت سر خان، تعدادی کتاب به طور نامنظم چیده شده بود توی قفسه های کمدی چوبی که به قاعده ی قد یک مردِ متوسط گوشه ی دیوار جا خوش کرده بود. عطف گلستان سعدی، منازل العارفین، نصیحت الملوک، الهی نامه‌ی عطار و هفت پیکر در تاریکنای اتاق دیده می‌شد. بالای قفسه‌ها عکسی از دکتر محمد مصدق قاب گرفته شده بود؛ با همان عصای همیشگی در عکس‌های همیشگی، با همان صورت خشک و مصمم و همان نگاه های پُخته و سرد. پنج-تیری دستکِش، در زاویه‌ی دیوار قرار داشت که لوله¬اش به سمت عکس سردار اسعد بختیاری نشانه رفته بود که غرق در قطاری از فشنگ‌های درازِ نوک تیز -در بالای کمد- به عمارتی کلاه فرنگی چشم دوخته بود.
«چه عکس خوبی جناب خان!»
«عکس سردار، فرزند؟»
«بله.»
«عارضم که ...این عکس رو فرزند، بعد از فتح تهران، خود سردار به پدربزرگم –مرحوم هدایت الله خان انتظام دیوان-  هدیه کرده بود. دقت کنی امضاء شم پاشه.»
«بله، دیده می‌شه.»
«سردار مرد میهن پرستی بود باباجان.»
«بله.»
اون عکس کناری هم فقیرعلی شاه ریگ آبادیه، سرور دراویش و اهل فقرمیانرود. همون که محاسن بلند داره.»
«بله می بینم.»
«بگذریم. شکایت ات عالی بود جانم، توی پاسگاه دیدم، بخصوص که با شعر سعدی شروع کرده بودی:
«بنی آدم اعضاء یکدیگرند..
مرحبا، مرحبا...»
«لطف دارید جناب خان.»
«دنیا بی حساب و کتاب شده جانم. تریاک می‌کشی؟»
«مرحمت عالی زیاد، اهلش نیستم خان.»
«تو جوان خوبی هستی فرزند. آفرین. دوران ما هم دیگه به سر اومده جانم. حساب و کتاب از دست همه در رفته.»
«چه عرض کنم.»
«می گن همه جا آشوبه، بوی انقلاب می‌آیه، راسته؟»
«سرم از این چیزا درنمی ره خان.»
«نترس جانم، اینجا نامحرم نیست.»
«حقیقتاً عرض کردم خان.»
 به شکاف دیوار در بالای عکس خان خیره شد که رو به سقف عمیق تر می‌شد.
«ئی مردک به درد حکومت داری نمی خوره فرزند. انگلیسا آوردنش. به عرضم می رسی جانم؟ انگلیسا. مردمو بدبخت کرد. بخصوص با اون اصلاحات ارضی کذایی اش. تمام زمین ها رو خرد کرد و داد دست دهقان بی ظرفیت. اون یارو امینی که دربست نوکر امریکایی‌ها بود. خوب شد اربابش تو آمریکا سقط شد.
«کی؟»
«همین کِنِدی.»
«آهان.»
هیکل خان پشت منقل موج خورد، صدا زد: «بلقیس!»
پیرزن نفس نفس زنان گلوله شد توی اتاق. «بله صاحِب!»
«چای تازه دم بیار. چای بهار نارنج.»
«چشم صاحب.»
بلقیس از توی سالن خانه برگشت: «صاحب!»
«چیه بلقیس؟»
«زلفعلی اومده می‌گه با خان کار واجب داره.»
«بگو بیایه بلقیس.»
«چشم صاحب.»
صدای یاللهِ زلفعلی در راهرو پیچید. چشمش که به داوود افتاد جا خورد. خم شد به سمت خان: «اجازه بدین  دستتون رو بگیرم " خان.»
«لازم نیست، چه شده زلفعلی؟»
زلفعلی فرز نشست سرِ دوزانو گوشه‌ی دیوار: «هِچی صاحب.»
«بگو. راحت باش. این مرد محرمه.»
«امروز ئی خدامراد یَک حرفایی می‌زد که به نون و نمک سفرهَ ت می‌خواستم جرش بدم.»
«در چه موردی زلفعلی؟»
«زبانم لال، خاک به دهنم، پشت سر شما بدگویی می‌کِرد. گفتم نمک خان بزنه به کمرِ خودِت و بچه هات.»
«خب!»
«گفتم حواستون به ئی بی پدر و مادرای نانجیب باشه.»
«خب!»
«عرضی ندارم خان. دستبوسم.»
«خوب کردی زلفعلی. الان مهمون دارم. فردا بیا ببینم جریان چه بوده.»
«خدا سایه‌ی شما رو از سر ما کم نکنه صاحب. ما سر سفره‌ی شما بزرگ شدیم.»
برخاست. مردد رفت توی هال، دوباره برگشت: «صاحب!»
«بگو زلفعلی.»
«اون تکه زمینی که قول دادی برای یورتِ من و بچه‌هام...»
«گفتم که فردا بیا زلفعلی.»
کلاله‌ی دودی غلیظ در کلاهک خالی سقف سرگردان بود. بلقیس با احتیاط سینی چای را خزاند به جلو. عطر بهار نارنج با بوی تریاک قاطی شد. خان نیم خیز شد و روی پوست بره نشست.
«زمین‌ها را آش و لاش کِرد و بست به دُم دهقانا. خرده مالک هم که کارگر نمی گیره. خودش و خونواده ش کار می کنن. در نهایت  سر دو گروه بی کلاه ماند جانم. خان بلاگرفته و رعیت بی زمین. امسال مگه سالِ پنجاه و شش نیست؟»
«آخراشه.»
«من مرده و تو زنده فرزند، اگه تا چار – پنج سال دیگه این مردک دوام آورد، بگو لعنت به گورِ پدرت بباره نظام-خان. به هر حال آدمِ قدیمی نانِ مفت نخورده که حرف مفت بزنه جانم.»
 کله‌ی بلقیس در قاب درکج شد: «صاحب! «مشهدی نیاز» التماس کرد بیایه به خدمتت، گفتم نع.»
«بگو بیایه بلقیس.»
«خداوند سایه ی شما رو از سر ما کم نکنه صاحب.»
مشهدی نیاز مردی بود بلند قامت با اندامی پیچیده؛ از آنها که به نظر می‌آمد گاوهای وحشی و اسب‌های چموش خان را سال ها رام کرده اند. هر دو دست پهنش را بر سینه گذاشت و کنار داوود نشست: «از این حدود می گذشتم، گفتم بیایم به دست بوسی.»
«سلامت باشی نیاز. مزرعه چطوره؟»
«به لطف شما. گرازها خرابی می‌کنن، ولی خب باید یکی از همین شب‌ها بنشینم به «شَپانی ».»
«تفنگ خواستی، به بی بی پری خانم بگو.»
«چشم خان. حضرتعالی عرض کنم که ئی اسپندیار هم برای خودش آدم شده صاحب.»
«چطور؟»
«می گفت حق و حسابم پیش خان گیره؛ باید سه به یک می‌داد، پنج به یک داده. آدم به این نمک نشناسی؟ حضرتعالی می‌خواستم گردنش رو خرد کنم، گفتم شری درست می‌شه. خوبیت نداره پای شما به پاسگاه باز شه.»
«غلط کرده.»
«حضرتعالی گفتم تو سر سفره ی خان بزرگ شدی بی غیرت.»
«روزگار عوض شده نیاز.»
«عرضی هم داشتم خان.»
«بگو.»
«تصدقت بشوم. حضرتعالی می خواستم زمینِ پشت کانال را اگه به کسی قول ندادین «بغل کار  » بردارم. هرچی نباشه بچه‌های حضرتعالی هرجا که باشن نوکر شما هستن صاحب.»
«فکر کنم، بعدش خبرت می دم.»
«تصدقت. خدا سایه‌ی شما رواز سر حضرتعالی کم نکنه.»
بلقیس ظرف میوه را گذاشت کنار منقل و مثل سایه در میانه‌ی سالن محو شد.
«نارنگی دستکار خودمه فرزند؛ یعنی خودم خال زدم.  تو کل منطقه ی میان رود از کوهپایه تا جلگه نمونه اش پیدا نمی شه.»
«ممنونم جناب خان.»
«اگه مشکلی داشتی به خودم بگو فرزند. تو آدم با سواد و با درایتی  هستی. کارگرزاده نیستی. قدیمی گفته: یا از پیر قدیم بپرس یا از برسرآمده. این را هر آدم خرفتی می‌داند جانم حالا این که  چه شده سر و کارت به اینجا بیفته؟ خب خدا به داند. برای این تازه به دوران رسیده هم کار نکن. بیا پیش خودم و حساب و کتاب زندگی به دست تو. خودم همین جا نگه¬ات می‌دارم فرزند.»
«لطف دارین جناب خان.»
«در ضمن، دوسه تا زحمت هم برات داشتم.»
«بر دیده، درخدمتم. امر بفرمایید.»
«بنده دید چشمام دیگه به قوت قدیم نیست. دیگه آدم گذشته نیستم. اون حافظه ی گذشته هم کور شده فرزند. یک روز که سرت خلوت بود بیا. می‌خواهم یَک گزارشِ استخون داری بنویسم به دربار؛ بلکه بیشتر از این، این آبادی تکه پاره نشه. البته که دربار پر از همین تازه به دوران رسیده‌هاست، ولی خب، ما ضرب المثل محلی  داریم که می‌گه: سنگی  می زنیم به درختِ بی بَر، شاید زد و دونه ای افتاد.»
«چشم جناب خان.»
«یک نامه ی بلند بالایی هم به دفتر نخست وزیر...»
«چشم.»
«و اما خواهش اصلی.»
«امر بفرمایید خان.»
«بنده سال های ساله که یه کتاب تاریخ نوشتم، تاریخ منطقه فرزند، و بیشتر هم تاریخ همین حدود البت. عارضم که در خاندان ما مردان بزرگ کم نبوده جوان، مردان کاری و وطن پرست و گره گشا، بعله. داشتم عرض می کردم که خب شیوه ی نوشتنی ما شیوه ی تقریر و تالیف ما شیوه ی قدیمه، هذا هذا حساب سیاق. شما جوان ها تحصیل کرده ی امروزین بحمدالله، همه رقمه کاربلدین. هم علم دارین و هم استعداد. بنده هم دیگه اون حال و حوصله ی قدیم رو ندارم تو این سن و سال. به همین خاطر گفتم که این کتاب رو حضرتعالی که نور چشم مایید یک بازنگری بفرمایید، هر جا گفتم اضاف و کم کنید تا اثری شایسته و آبرومند درست بشه، دستمزدش هم هر چه شد به روی دیده.»
«نفرمایید خان، خدمتی از بنده ساخته شه حتما و با افتخار.»
 صدای گفت و گوی بلقیس با کسی از توی حیاط می آمد. خان گفت: « با اجازه آماده بشوم برای دست نماز.»
داوود گفت: «بنده هم اجازه بفرمایید از خدمت مرخص شم.»
«برو به سلامت فرزند. البته که اینجا منزل خودته. فراموش نکن.»
آمد توی حیاط. مردی روستایی داشت با پری ماه خانم بلندبلند حرف می‌زد: «بی بی! به روح پدرت مرحوم گرامی-خان، داشت در مورد خان بد می‌گفت نمک نشناس. یانی نمکِت بزنه به جون هر دوازده بچه م، اگه زبون به کذب  بگردونم.»
داوود دم در ایستاد و یک بار دیگر به خنده‌های بی بی پری ماه خانم خیره شد و به حالت دلپذیری که یک هو در گونه‌هایش می دوید. از در باغ بیرون رفت.
آفتاب بر گرده‌ی تپه‌های باستانی اُریب می‌تابید. هوا تمیز بود و صدای آواز زارعی از پنبه زاران حاشیه‌ی شتررود می‌آمد. از روی چینه‌ی گِلی باغی پرید. درختان شاداب انار باغی را دور زد، از کنار ردیف پرتقال‌ها که در زیر سایه‌ی نخل های بلند قد کشیده بودند گذشت، از روی جوی آب پرید و از آن طرف دیوار کج کرد به سمت تپه‌های باستانی.
کدخدامحمدحسین، پیشاپیش چند زارع بیل به دوش از روبرو می آمدند، جوی آب را وارسی می کردند و کدخدا هرازگاهی می داد، سلام و علیکی شدند، کدخدا فوری دست های اش را در پشت کمر قفل کرد، قوس کمرش راست شد و را موقرانه راه کج کرد:
«به به! چشم ما روشن»
«عرض ادب دارم.»
«از بس که تو آدم باتربیتی هستی، آفران.»
«لطف دارید جناب کردخدا.»
«از کجا تشریف؟»
«منزل جناب نظام خان بودم جناب کدخدا.»
«کم لطفی می کنی، منزل ما نمی آیی، ولی خب به خانه ی ..کم لطفی فرزند.»
«نفرمایید چشم.»
«خواستم گزارشی به دفتر نخست وزیر بنویسی...کم لطفی می کنی فرزند.»
«چشم، امر بفرمایید چشم.»
«کدخدا خداحافظی کرد، شنید که به همراهانش می گوید:« گفت امر بفرمایید، دیدین چه باتربیته؟ آفران، بچه ی تهرانه.»
پیرمردی که دسته بیل اش را عصا کرده بود و از قفا به دنبال دیگران پا می کشید روبروی اش درنگ کرد:
«بابام.»
«جانم.»
«دیدی؟ ادای خوانین رو درمی آوَرَه همه اش.»
بعد خندید پا تند کرد که خودش را به زارعین برساند...


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :