داستانی از سمیه کاظمی حسنوند

اتوبوس کاشان-تهران
سمیه کاظمی حسنوند


حامد خمیازه ی کشداری کشید و گفت: ((کجاییم؟ نرسیدیم هنوز؟))
 گفتم: ((دیگه رسیدیم. چقدر خوابیدی! پدر خواب رو درآوردی.))
 چشم هایش پف کرده و قرمز بودند، گفت: ((ساعت چنده؟)
 نگاهی به ساعت اتوبوس انداختم و گفتم: ((شیش ونیم، از خود کاشون تا تهرون خوابیدی.))
 از پنجره ی اتوبوس بیرون را نگاه کرد و گفت: ((تو نخوابیدی؟))
 گفتم: ((من؟ تو بگو یه دقیقه! عوضش تو جبران کردی.))
 هنوز آفتاب روی سر شهر پهن نشده بود. آپارتمان های سر به فلک کشیده و اتوبانهای پر از ماشین توی
ذوق می زدند.
حامد با خنده گفت: ((تهرون تهرون که میگن همینه؟))
 بعد مکث کوتاهی کرد ودوباره گفت: ((دارم از گشنگی می میرم.))
 گفتم: ((الان می برمت یه جایی که توی عمرت ندیدی و نخوردی.))
 با نوک انگشت گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: ((حتما همون حلیم فروشیه که وقتی اینجا خدمت
بودی پاتوق خودت و دوستات بوده.))
 گفتم: ((آره، اگه تو هم یه بار از حلیمش بخوری، تا آخر عمرت یادت میمونه.))
 از دیشب کمی سردرد داشتم. دهانم مزه ی بدی می داد. ترش کرده بودم. اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاده
 بود. از بالا که نگاه می کردم زیر پایم پر بود از ماشین و آدم.
پیرمردی که ردیف جلو نشسته بود با صدای بلند گفت: ((آقا چرا را نمی افتی؟ من ساعت نه میخوام برم
 دکتر.))
 راننده از آینه ی روبرویش نگاهی به مسافران انداخت و دنبال صاحب صدا می گشت. نگاهش روی پیرمرد
میخکوب شد و گفت: ((می بینی پدرجان، چراغ قرمزه، میخوای از روی ماشین ها بپرم؟)) پیرمرد دوباره
گفت: ((تازه بعد از شیش ماه نوبتم شده، نوبت دکتر دارم.))
 شاگرد شوفر سرش را به طرف پیرمرد چرخاند و گفت: ((می رسی پدر جان، می رسی.))
 پیرمرد گفت: ((اینطور که اوسات میره تا شب هم نمی رسم.))
 حالا دیگر بقیه ی مسافرها شروع کرده بودند به جمع و جور کردن وسایلشان. از شیشه ی جلوی اتوبوس
به چراغ راهنما و تایمرش نگاه کردم. روی عدد چهارده بود و همینطور داشت پس میرفت، سیزده، دوازده
 و...
پیرمرد توی صندلی اش جابجا شد و دوباره گفت: ((لااله الا الله.))
 راننده از آینه به پیرمرد نگاه کرد و سری تکان داد. حامد گفت: ((همه عجله دارن، نگاه کن.)) و با دست به
 زن و مردهایی که آنطرف خیابان در حال راه رفتن بودند اشاره کرد.
گفتم: ((آره، همه عجله دارن.)) شاگرد شوفر از روی صندلی¬اش بلند شد و طاقی های اتوبوس را با فشار
دست پس زد. هوای دم صبح توی اتوبوس جریان گرفت. بوی دود توی سرم پیچید. حامد گفت: ((چه
 بوی بدی، حالم به هم خورد.)) حالا چراغ سبز شده بود و اتوبوس به راه افتاد. پیرمرد گفت: ((خسته
 نباشی، الانم را نمیفتادی!))
 شاگرد شوفر که حالا سر جایش بغل دست راننده نشسته بود به طرف پیرمرد سر چرخاند و گفت: ((چته
پیرمرد؟ از وقتی سوار شدی غر میزنی، عجله داشتی سوار طیاره میشدی خو))
پیرمرد گفت: ((ده هزار و پونصد تومن کرایه ندادم که دیر برسم! انصاف هم خوب چیزیه، فقط واسه پول
گرفتن زرنگید))
 صدای مردی از صندلی های عقبی بلند شد که گفت: ((بابا صلوات بفرستید)) و مسافرها صلوات فرستادند.
 پیرمرد چاق بود و نیمرخ آفتاب سوخته و قرمزی داشت با ریش های یکدست سفید و کلاه کاموایی قهوه
ای رنگی که روی سرش بود. اتوبوس حالا افتاده بود توی ترافیک. ماشین ها همه سر جایشان میخکوب
 شده بودند و از اگزوزهایشان دود بیرون می زد. اتوبوس در جا می لرزید.
پیرمرد دوباره گفت: ((بفرما، باز وایساد.))
 راننده گفت: ((بر شیطون لعنت، من که نمیتونم از سر ماشین ها بپرم، اصلا مگه دست منه))
 پیرمرد گفت: ((اصلا من همین جا پیاده میشم))
 راننده دستش را بلند کرد و گفت: ((بفرما، خوش اومدی))
 پیرمرد گفت: ((ده هزار و پونصد تومن پول دادم که منو ببرید ترمینال پیاده کنید، حالا میخواید اینجا منو
 بذارید و پولمو بخورید))
 شاگرد شوفر گفت: ((حالا ما هیچی بهت نمی گیم به احترام موی سفیدته، ول کن معامله هم نیستی!))
راننده گفت: (( ولش کن ! هر چی می خواد بهش بده، اعصاب نداریم والا))
 شاگرد گفت: ((می خوای پیاده بشی؟))
 پیرمرد گفت: ((آره، اما تا پولمو نگیرم نمی رم. فکر کردید سرگردنه است اینجا!))
 شاگرد گفت: ((حالا چقدر باید بهت بدم؟)) و دست کرد از توی جیب اش یک اسکناس دوهزار تومانی
 بیرون آورد و به طرف پیرمرد دراز کرد. پیرمرد شیشکی کشید و گفت: ((همین؟))
 راننده که دو اسکناس پنج هزار تومانی را توی هوا تاب داد گفت: ((بیا، اینو بهش بده))
 شاگرد پول را گرفت و به پیرمرد داد. پیرمرد گفت: ((پونصد تومن منو می خواید بخورید؟))
 شاگرد گفت: لعنت بر شیطون، پس اینهمه راه سوار اتوبوس شدی چی؟ حساب نیست؟))
 راننده گفت: (( همون دو تومنی که توی دستته رو بهش بده، آدم نمیدونه چی بگه والا!))
شاگرد پول را به پیرمرد داد و گفت: (( از پول خودتم بیشتر بردی، تو دیگه کی هستی؟))
پیرمرد پول را گرفت و توی جیب اش چپاند. راننده در اتوبوس را زد. پیرمرد کفش هایش پاره  پوره بود با
 شلوار رنگ و رو رفته ی سیاهی که کرک انداخته بود. پیرمرد در حالی که داشت پیاده می شد زیر لب
 حرف های نامفهومی می زد. شاگرد شوفر گفت: ((ساک و چمدون نداری؟))
پیرمرد جواب نداد و از پله ی اتوبوس پایین رفت. دوباره در بسته شد. شاگرد شوفر گفت: (( بری که بر
 نگردی! اگه به احترام موی سفیدش نبود...))
ترافیک روان شده بود و دوباره را افتادیم. حامد داشت از پنجره ی اتوبوس شهر و خیابانها و آدمها را نگاه
می کرد. به ترمینال که رسیدیم، پیاده شدیم. حامد گفت: ((حالا کجا بریم؟))
 گفتم: ((حالا می ریم حلیم بخوریم، مغازش همین پشت ترمیناله. با نون سنگک خاشخاشی و دارچین و
 روغن حیوونی. فقط هم با گوشت بوقلمون درست میکنه لاکردار))
حامد گفت: ((دهنم آب افتاد، از گشنگی دلم ضعف میره))
 گفتم: ((اون موقع که سرباز بودم، پنجشنبه، جمعه ها میومدیم اینجا. از اون سر شهر می کوبیدیم، که بیاییم
 اینجا، فقط واسه حلیمش. این چند ساله همیشه مزه اش زیر زبونم بود، هر چی هم حلیم می خوردم، به پای
 حلیم اینجا نمی رسیده.))
 از در پشتی ترمینال بیرون زدیم. گفتم: ((حالا باید بریم اون دست خیابون ))
عرض خیابان را رد کردیم. مغازه ها هنوز بسته بودند. بجز آش فروشی ها و کله پاچه ای ها. جلوتر که رفتیم
 گیج شدم و گفتم: ((پس کجاست؟))
 حامد گفت: چی شده؟. گفتم: باید اینجا باشه. و با دست به مغازه ای که کرکره هایش پایین بود اشاره کردم.
 حامد گفت: ((شاید هنوز باز نکرده! ))
گفتم: ((نه بابا، بعد از اذون باز می کنه همیشه))
 روی کرکره ی مغازه کاغذی چسبانده شده بود. جلوتر رفتم. روی کاغذ تایپ شده بود، "این مغازه به علت
استفاده از گوشت الاغ تا اطلاع ثانوی پلمپ شده است". دست و پایم شل شد. باورم نمی شد. حامد جلو
 آمد و نوشته ی روی کاغذ را بلند بلند خواند و بعد زد زیر خنده و گفت: (( پس خوشمزگیش بخاطر
گوشت الاغ بوده))
 معده ام داشت سر بالا می آمد. حالم به هم می خورد. آفتاب تازه داشت روی سر شهر می کشید. روی
 سکوی جلوی مغازه نشستم. نسیم خنکی روی صورتم دست می¬کشید.


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :