داستانی از هاینریش بل
برگردان : علی عبداللهی

هاینریش بل

ترجمه ی علی عبداللهی

 

دایی فِرِد من[1]

 

دایی فرد من تنها آدمی است که خاطرات سالهای بعد از 1945 را برایم قابل تحمل می کند. دایی در یک بعد از ظهر تابستان از جنگ برگشت، آنهم با تنها دارایی خود: یک قوطی کنسرو که آن را محکم با نخ از گردنش آویزان کرده بود و چندتایی ته سیگار که با دقت گذاشته بودشان توی یک قوطی کوچک.اول از همه مادرم را در آغوش گرفت، من و خواهرم را بوسید و بریده بریده کلمات"نان، خواب، توتون" را از دهانش بیرون پراند، افتاد روی کاناپه و یادم می آید که چون قدش خیلی از کاناپه بزرگتر بود، آخرش برای استفاده از آن، مجبور شد یا زانوهایش را تا کند یا از کاناپه آویزان شان کند. در هر دو حال بازهم بهانه ای داشت تا با عصبانیت تمام چند کلفت بار آبا و اجداد پدربزرگ و مادربزرگمان کند که این کاناپه را برای ما به یادگار گذاشته بودند. او عوض قدردان بودن از آنها- مثل ما-، به کرات آن نسل شریف را خرفت و یبس خواند، سلیقه شان را به خاطر انتخاب رنگ صورتی پخ و جیغ جیغی به سخره گرفت، ولی بدون یک ذره ناراحتی، مدام روی همین کاناپه لم می داد و تا لنگ ظهر می خوابید.

بماند که خودم هم در آن برهه از زمان، در آن خانواده ی خوشنام کاری درخور خانواده ی محترم مان نداشتم. پدر کشته شده بود و مادر با چندرغاز مستمری بازنشستگی روزگار می گذراند، تنها وظیفه ی من، جوان چهارده ساله، این بود که در حد توانم، هر روز یک بخش از بازمانده ی دارایی هامان را تبدیل کنم به پول ، یا با نان، زغال و توتون تاخت شان بزنم. در آن روزها،"زغال" بهانه ای بود برای بزرگترین تجاوزات ممکن به حریم "مالکیت"، چیزی که بعدها عبارت خشن " دزدی" رویش گذاشتند. ماجرا از این قرار بود که من هر روز خدا، برای دله دزدی یا معامله از خانه بیرون می زدم. و مادر با آنکه بر ضرورت انجام این کار ناشایست وقوف کامل داشت، باز هم صبحها موقع ترک خانه برای انجام چنان وظیفه ی شاقی، هر بار با چشمهای اشکبار، بدرقه ام می کرد. در آن شرایط فوقش می توانستم یک بالش را با نان ، یک فنجان را با آرد، و سه جلد از آثار" گوستاو فرایتاگ" را با پنجاه گرم قهوه تاخت بزنم. من وظیفه ام را با جدیت و هیجان یک ورزشکار انجام می دادم ، ولی همین جدیت و هیجان، گاهی توام می شد با اندکی خشونت و ترس، به سبب آنکه"معیار ارزشها"(این اصطلاح آن وقتها ورد زبان بزرگترها بود.) به کل جا به جا شده بود و من گاهی متهم می شدم به بی صداقتی، طوری که گاهی خودم هم به شک می افتادم که نکند همینطور باشد، چون بین ارزش واقعی شیئی که آبش می کردم با برآورد مادرم از ارزش آن، تفاوت از زمین تا آسمان بود. چه وظیفه ی حساس و شاقی به من محول شده بود: سوداگری میان دو دنیای ارزشی به کل متفاوت از هم ، که به شخصه فکر می کردم دارند با هم نزدیک می شوند.

به محض پیدا شدن سرو کله ی دایی فرد، به دلمان صابون زدیم که حالا دیگر دایی در حکم مرد خانه کمک حالمان می شود. ولی درهمان روز اول، اشتهای مهارناشدنی دایی پاک توی ذوقم زد. وقتی موضوع را رک و پوست کنده با مادر در میان گذاشتم، مادر از من خواهش کرد کمی دندان روی جگر بگذارم تا دایی فرد فرصتی پیدا کند و " خودش را بازیابد"، ولی هشت هفته طول کشید و دایی ما "خودش را باز" نیافت. همچنان هزار جور بد و بیراه نثار کاناپه ی نقلی می کرد، ولی روز و شب رویش پلاس بود ، یا راحت راحت چرت می زد و می خوابید، یا با لحنی محزون و دردآلود، شرح می داد که موقع خواب ترجیح می دهد با چه حالتی روی کاناپه قرار بگیرد.

تصور من از توصیفات اش این بود که دوست دارد با حالت قهرمان پرشی گوش به زنگ شنیدن سوت آغاز مسابقه، روی کاناپه ی نقلی قرار بگیرد. خیلی دوست داشت بعد از ناهار، به پشت روی آن ولو شود ودر حالی که کنده های زانو را بالا زده، یک تکه نان گنده را بکند و کیفور به نیش بکشد، بعد یک نخ سیگار بپیچد و دود کند، و آخرش هم تا موقع شام بگیرد بخوابد. دایی درشت اندام بود و رنگ پریده.روی چانه اش جای زخمی مانند تاجِ گل بود، که حالت سردیس مرمری ترک خورده ای به چهره اش می داد.

با آنکه خورد و خواب زیادش حسابی نگرانم کرده بود، ولی باز هم دوستش داشتم. چون دایی فرد تنها کسی بود که می شد با او دست کم در مورد بازار سیاه حرف بزنم، بی آنکه کارمان به مجادله بکشد. حتی به اتفاق هم به نظریات تازه ای در مورد این مبحث رسیده بودیم و او هم از قرار معلوم از تضاد میان این دو دنیای ارزشی چیزهایی حالی اش بود.

ما هرچه اصرار می کردیم از جنگ حرف بزند، زیر بار نمی رفت و می گفت چیز دندان گیری در چنته ندارد که ارزش گفتن داشته باشد.تنها موردی که گاهی برای ما تعریف می کرد، معاینه ای بود که در ارتش از او گرفته بودند، و آن هم از این قرار بود: فردی ارتشی با صدایی نخراشیده و نتراشیده به او دستور داده بود توی یک لوله ی آزمایش ادرار کند، دایی که گویا در آن لحظه ادرارش نمی آمده، به خاطر سرپیچی از فرمان مافوق، از همان زمان تمام سابقه ی نظامی اش را در مظان تشکیک قرار می دهد و از این بابت یک لکه ی منفی روی پرونده اش می نشیند.می گفت علاقه ی وافر رایش آلمانی به ادرارش، چنان بدگمانی ای در او برانگیخته بود که در طول شش سال جنگ نتوانسته بوده بر آن غلبه کند.

دایی فرد حسابدار بود و بعد از گذشت چهارهفته لنگر انداختن روی کاناپه ی خانوادگی، مادرم به نرمی و ظرافتی خواهرانه ازش خواست پی­جوی شرکت قبلی اش بشود. دایی هم با زیرکی انجام این ماموریت را انداخت به دوش من، ولی من هم بعد از کلی پرس و جو و گشتن ، در یکی از مناطق شهر ویرانه ای پیدا کردم به ارتفاع تقریبی حدود هشت متر، از آنجا که حدس می زدم لابد شرکت در منطقه ی بمباران شده ی شهر واقع بوده، گفتم حتماً شرکت دایی هم آنجاست و از خیر گشتن بیشتر گذشتم.

 نتیجه ی پرس و جوی من البته که دایی فرد را خوشحال کرد، دوباره لم داد روی کاناپه ، سیگاری پیچید، آن را آتش زد و پیروزمندانه به مادرم نگاه کرد، بعد از او خواست خرت و پرتهای قدیمی اش را بیاورد. وسایل توی یک مجری میخکاری و مهر و موم شده گوشه ی اتاق مادر بود. دوتایی با انبردست و چکش افتادیم به جانش و بازش کردیم. این اقلام در آن بود: بیست جلد رمان با حجم و قطع متوسط، یک ساعت جیبی طلایی، -پر از گرد و خاک ولی سالم- ، دو جفت بند شلوار،چند دفترچه ی یادداشت، گواهی اتاق بازرگانی، و یک دفترچه ی حساب پس انداز با هزار و دویست مارک موجودی. دفترچه ی حساب برای برداشت موجودی، و همه ی اشیاء برای فروش به اضافه ی دیپلم اتاق بازرگانی را در اختیار من گذاشتند. موجودی حساب همان اول جور شد، تمام خرت و پرتها را هم آب کردم غیر از دیپلم بازرگانی، چون نام دایی با مرکب درشت رویش نوشته بود و هیچ جوری کاریش نمی شد کرد. چهار هفته ای هیچ نگرانی بابت نان و توتون و زغال نداشتیم. خیالم تخت شده بود چون دیگر مدارس بازگشایی شده بود و من هم باید برای ادامه ی تحصیلاتم به مدرسه می رفتم.

امروز که مدتی از اتمام  تحصیلاتم می گذرد، بازهم سوپهای مدرسه های آن زمان یادم است، خاطره ی خوشایند خوردن یک وعده غذای اضافی و کم و بیش بی دردسر و البته بی جنگ ودعوا؛ چیزی که در آن زمان به نظام آموزشی هم جذابیت و هیجان خاصی می داد.

ولی رویداد مهم آن زمان این بود که دایی فرد بعد از هشت هفته برگشت خوشحال کننده از جنگ به خانه، ناگهان دست به یک ابتکار جالب زد.

صبح یکی از روزهای اواخر تابستان، از روی کاناپه ی همیشگی بلند شد و با چنان شوق و دقتی به سر و رویش صفا داد که ما از کارش جا خوردیم، از مادرم لباس زیر تمیز خواست، بعد دوچرخه ی مرا امانت گرفت و مدتی غیبش زد.

برگشت دیرهنگامش، به خانه پر از سروصدا بود و توام با بوی تندی که از دهانش بیرون می زد. سروصدا هم مربوط می شد به یک دوجین سطل رویی که با یک طناب بسته بود به هم و کشان کشان می آوردش. ما زمانی از سردرگمی بیرون آمدیم که بو بردیم  تصمیم گرفته در آن شهر کاملاً ویران گلفروشی بزند. مادرم که نسبت به دنیای ارزشهای بعد از جنگ بدگمانی عجیبی داشت، بی بروبرگرد نقشه اش را رد کرد با این استدلال که در این گیرودار کسی گل می خواهد چه کار. ولی خیلی زود مشخص شد که سخت در اشتباه بود.

صبح روزی که به دایی فرد کمک کردیم سطلهای پر از گل را برساند به کنار خط تراموا، یعنی به محل کسب تازه اش ، یک روز فراموش نشدنی در عمرم است. هنوز خاطره ی گلهای زرد و قرمز و میخکهای خیس شادابش جلوی چشمم است. هیچ وقت یادم نمی رود که دایی با قیافه ای بشاش رفت میان چهره های غمزده و گرفته در وسط ویرانه ها و یکبند فریاد می زد: " آهای، گل! ترو تازه و بی کوپن!"در آن لحظه چقدر خوش قیافه شده بود. فکر کنم لازم نباشد از گسترش دامنه ی کسب و کارش حرفی بزنم، که عینهو ستاره ی دنباله دار بود. دایی چهار هفته بعد صاحب سه دوجین سطل شد و دو شعبه گلفروشی سیار دایر کرد، یک ماه بعد هم کسب و کارش مشمول پرداخت مالیات شد. از آن به بعد شهر از این رو به آن رو شد. هر گوشه یک دکه گل فروشی سبز شد . با اینهمه باز هم عرضه به اندازه ی تقاضا نبود، از آن به بعد دیگر دایی و همکارانش ، سطل رویی بود که می خریدند و دکه ی چوبی که جا به جا برپا می شد و گاری دستی پر از گل که به کوی برزن پا می گذاشت.

فقط گل تر و تازه نبود که از در و دیوار شهر بر سر و روی ما سرازیر شد، بلکه نان و زغال هم مرتب در خانه به هم می رسید. پیشرفت کار طوری بود که من توانستم دلالی در بازار سیاه را ول کنم و همین خودش در تحکیم اخلاقیات و تقویت روحیه ام تاثیر بسزایی داشت. دایی فرد دیگر مدتهاست برای خود آدم موفق و خوشنامی شده. هنوز هم شعبه های گلفروشی اش را گسترش می دهد، صاحب ماشین شده و من را هم به عنوان وارث اش تعیین کرده. حالا از من خواسته اقتصاد بخوانم تا پیش از دستیابی به ارث و میراث اش، حساب و کتاب یاد بگیرم و بتوانم به امور سروسامانی بدهم.

امروز که می بینمش- مرد تنومندی نشسته پشت فرمان ماشین آلبالویی رنگ- به نظرم عجیب می آید که واقعاً یک زمانی در زندگی ام اشتهای او خواب خوش را از من ربوده بود. 

 


[1] .Mein Onkel Fred


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :