شعرهایی از مظاهر شهامت

1

پنهان شده است

ماه زنازاده

میان کف دست مرده آخر !

 

برف

به جستجوی دهان عمیق مایاکوفسکی

قطار روسی را تعقیب می کند

 

و هنوز

کشان کشان می برند پاسبانها

درختی را

که  از صف نان خارج شده بود

 

2

خالی سرخ در پیشانی اش

و سیاه

در دو دست او

این کودک خیس را بردارید

و

آویزان کنید از ارتفاع کلمه ایی زیبا

و بعد

ریسمان خیابان را بپیچانید

تا چکه کند چرکابه اش

 

حالا !

بعد از این شهر ترسناک

انگشت اشاره کودک

جاده ایی را می گرداند در میان مثلث نقطه هایش  

که هربار در کنجی باریک

به آخر می رسد

و ارتفاع هر کلمه

به آرامی

در خاکی خیس ناپدید می شود  

 

3

این عجیب است

خیلی باید عجیب است این

چشم سیاه پاسبان

که آمد مرا بازداشت کرد !

 

چند آهو گریخته بودند از شعر من

و پیشتر دهن زده بودند از موی بلند نیچه 

بوی ناف داشت چند کلمه

فریفته بود توریست های اتوبوس را

و چند سطر

پیچیده بود به پوتین های سیاه مامور

 

عجیب چشم سیاه پاسبان بود

و میدان هایی

که پوتین ها را به صدا درمی آورد

راننده دست تکان می داد به کرگدنی در معنایی دور

و اتوبوس در سیاهی یک چشم سیاه ترمز نمی گرفت

 

توریست ها می خواستند جایی بایستند

یک جای خوب

یک جایی با بوی ناف

و تور بیندازند در هوا

و از هوا چیز جنبنده ایی را بگیرند

یکی از آنها برنو ستارخان را می خواست صدای گاو می داد

یکی از آنها پای پیاده را عریان در سفر دور دنیا در هر چند روز

یکی دیگر کمی چند دقیقه ماهیچه های دست هرکول

حتی یکی انقلابی باشکوه را در میدانی سرخ

 

و اتوبوس در سیاهی یک چشم سیاه ترمز نمی گرفت

راننده دست تکان می داد به کرگدنی در معنایی دور

چشم سیاه پاسبان شاید از شب آمده بود

شاید از غاری تاریک

شاید از دهانی عمیق زنی در کنار خیابان

 

و پاهای برنزی آهوها تا همیشه از سنگفرش می گریختند

 

4

از بوته زار سطرهای عاصی

گذشته بود باد

و بارانی که بارید

خاصیتی از فرسودگی داشت

سگی

بسته شده

به واژه خالی نیمکت

واق می زند به نقره ماه

خواب زن فرو می لغزد به سطوح اندام مرد

دریا

از دهان چوبی قایق آواز می خواند

و شهر ساحلی جنگزده

هنوز کلمات زخمی بسیار دارد 


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :