مشاهده ویژه نامه "داستان" نوروز 1396

داستانی از قباد آذرآیین
لوله ی کت وکلفت و ناقلای نفت، از توی اتاق تنگ و ترشمان می گذشت..مادر یک جل آلتی کشیده بود سرتاسر لوله – جل آلتی را مادرو شش تا خواهرم ، با پارچه و کهنه های دم قیچی بافته بودند و هزار رنگ بود. ما، پسرها از آشغال دانی جلو خیاطی ها برایشان پارچه های اضافی و دم قیچی می آوردیم- شب ها جا می انداختیم پایین لوله، سرهامان را می گذاشتیم روی ...
داستانی از قباد آذرآیین

ادامه ...
داستانی از رسول آبادیان
اسمشان را گذاشته ام مادر مرده،همه شان مادر مرده اند. هیچ فرقی هم بینشان نیست، چه احساساتی باشند و لطیف وکم سن و سال وچه خشن باشند وپیر سگ. دلم برای همه شان می سوزد. راستش هیچ کدامشان را آدم حساب نمی کنم. درجواب مثلا محبت های بعضی شان که به خاطر جوانی و خوشگلی ام می خواهند دست بردارم از ...
داستانی از  رسول آبادیان

ادامه ...
داستانی از بهاره ارشد ریاحی
صدای آمبولانس در سرم می‌پیچد ولی سرم را برنمی‌گردانم. به خانم جان نگاه می‌کنم که نشسته روی خاک و با ناخن‌هایش زمین را می‌کند. صدای جمعیت از پشت سرم هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود.
- به عزتِ شرفِ لا اله الاا...
صدای صلوات فرستادن در گوشم قطع و وصل می‌شود ...
داستانی از بهاره ارشد ریاحی

ادامه ...
داستانی از احمد آرام
قاعدتاً باید بگویم تمام وقتم در بازار بورس می گذرد ؛ در حجمی از صداها و ارقام شناور ! همیشه در طول روز ، پس از پایان کار و بازگشت به خانه ؛ طبق آیین دنیای مجازی ، نصفی از پیامک های احمقانه موبایلم را در جهت تأمین امنیت خانواده پاک می کردم . از صبح تا حالا به چهل و پنج پیامک دریافت شده ی بی خطر هم جواب داده بودم ، و چندتایی از شماره های لج درآر و مُخل آسایش را هم چپانده بودم توی دوزخِ بَلَک لیست . این ...
داستانی از احمد آرام

ادامه ...
داستانی از ژیلا تقی زاده
با دو سه تا جعبه شیرینی رفته بودم بیمارستان امام؛گفتم قبل از تحویل سال یه جوری دل مریض ها رو شاد کنم.بایدفکرشو می کردم ترافیک قفل میکنه.بهارم تلفن پشت تلفن که:«مامان کجایی؟هفت سین چی؟......بچینم؟».نمیتونه که بچه ام فقط هشت سالشه.بهش گفتم:«بهار آنتن ندارم...با بابات تخم مرغ هارو بپزین شروع کنین رنگ کردن تا من برسم».حرفم نصفه بود که قطع شد ...
داستانی از ژیلا تقی زاده

ادامه ...
داستانی از علی جانوند
همراهم زنگ خورد. اصلا حوصله جواب دادن نداشتم. از موسیقی زنگ که خودم انتخاب کرده بودم و زمانی ساعت‌ها گوشش می‌کردم و حظ می‌بردم، حالم بهم ‌خورد. خواستم گوشی را روی سکوت تنظیم کنم، اسمش را دیدم با دلهره که مبادا آخرین زنگ باشد و ارتباط قطع شود، با دستپاچگی جواب دادم ...
داستانی از علی جانوند

ادامه ...
داستانی از احمد حسن زاده
زندگی مثل ساحل دریا بعد از جزر است؛ شیارهای باقیمانده بر روی ماسه‌ها هم آدم‌هایش. این‌را لیلا گفته بود. خیلی قبل از رفتنش، آن‌زمان که با هم رفته بودیم جزیره قشم لباس بخریم. می‌خواستیم شو لباس تو خانه من راه بیندازیم و همه دخترهای آشنا را دعوت کنیم، لباس بفروشیم، پول جمع کنیم و برویم. تو ساحل جزایر کوچکِ ناز نشسته بودیم ...
داستانی از احمد حسن زاده

ادامه ...
داستانی از محسن حکیم معانی
سرت را نیم­دور چرخانده­ای رو به در و دست چپت دراز شده طرف آن. چشم‌هایت که خلاصه تمام زندگی بود، چرخیده رو به بالا و رد سیاهی ریمل از گوشه چشم چپ تا مرز شقیقه دوست‌داشتنی‌ات کشیده شده.
تمام این‌ها را چقدر دوست داشتم. چقدر دوست دارم هنوز. نمی‌خواهم به هیچ چیز دست بزنم. خودبه­خود یک فرم هنری پیدا کرده همان‌طور که وقتی زنده بودی چیزی به جز هنر ناب نبودی. هنر برای هنر. هنری که به درد هیچ‌کس نمی‌خورد حتی خودت ...
داستانی از محسن حکیم معانی

ادامه ...
داستانی از ابراهیم دمشناس
زن در را باز كرد. اژدر توي كاپشن چرم توي قاب درآمد. دست‌هايش را محكم توي جيب برده بود. زن كنار رفت. گفت: گربه دستاتو خورده؟
جيب‌ها را خالي كرد و دستانش را توي چشم او تكان داد.
زن گفت: اين آشغالا چيه؟
همه را توي دستان زن گذاشت، قرص و قطره و شاهدانه را ...
داستانی از ابراهیم دمشناس

ادامه ...
داستانی از سعید دریس
كوچولو شيرمست و چشمان كوچكش هم سنگين شده بود . طوري كه از زير پلك هاي نازك و لطيف روي هم افتاده، تخم هاي ريز چشم هايش معلوم بود . نجوايي كه برايش مي خواند؛ گويي كم و كسر بود .آوايش از ميان جنجره جان مي گرفت و موج ممتدي از گلو و دهان بيرون مي جست و توي هوا منتشر و ناپديد مي شد. نجوا را با طنين سنگين و ...
داستانی از سعید دریس

ادامه ...
داستانی از احمد درخشان
جناب سروان همتي اصلاح كرده و لباس فرم ‌پوشيده پشت ميز صبحانه نشست. ليوان شيرش را كه سرمي‌كشيد روزنامه صبح را ورق زد.
شيدا كره را كشيد طرف خودش و گفت:‌ حالا نمي‌خواد چشمت رو بدوزي به اون روزنا... نفسش بند آمد وقتي شوهرش را ديد كه چطور رنگ باخت و سرخ شد و ...
داستانی از احمد درخشان

ادامه ...
داستانی از رحیم رسولی
بچه ها کی می تونه بگه کلاسش پایینه یعنی چی؟
چن نفری دستشون رفت بالا
رفتم پایین قلنجش رو شکستم اومدم بالا. دیدم اون یکی هم انگار بدش نمی یاد. خواستم برم پایین، دیدم بالا سرم وایساده ...
داستانی از رحیم رسولی

ادامه ...
داستانی از مهناز رضایی (لاچین)
آن روز صبح ساعت که زنگ زد، یکه خوردم. برگشتم طرفِ کُوی که مثل فنر تا خورد و توی تخت نشست. چشم‌هایش را گشاد کرد و خیره شد به من. کوبید توی سر ساعت؛ روی هر دو زنگ فلزی‌اش. ساعت پرت شد روی قالیِ نقش درختی و از صدا افتاد ...
داستانی از مهناز رضایی (لاچین)

ادامه ...
داستانی از میر رزاق راشدی
ازخانم خلیلی خیلی خجالت می کشیدم.خانم خلیلی دم درایستاده بودومن هم که زبانم بندآمده بود گفتم: س..س..سلام.
پارسال هم که توی سید یحیی اورادیدم ازاو خجالت می کشیدم.داشت دعا میکرد,ضریح سیدیحیی را گرفته بودودعا می کرد ...
داستانی از میر رزاق راشدی

ادامه ...
داستانی از اسماعیل زرعی
از جلو می‌رفت‌؛ نه مستقیم‌، تقریباً یک‌بر‌؛ طوری ‌که نصفی از صورتش را می‌دیدم‌؛ و لبخند‌ش را‌، که مژده داشت‌، شیطنت داشت‌‌؛ یا چیزی دیگر. لب‌هاش مرتب می‌جنبید؛ تعارف می‌کرد. بو ماهی پاک‌ کرده همه ‌جا را پُر کرده بود‌؛ بو‌، و صدای قرائت‌ِ قرآن‌، که از فاصله‌ای دور می‌آمد. در را که باز کرد‌، بیشتر شد‌؛ بقدری‌که یکهو پرت شدم عقب. مهتاب‌، وسط‌ِ اتاق خم شده‌، با یک دست جلو چادرش‌ را گرفته بود و با دست‌ِ دیگر‌، سینی استیل‌ِ دسته‌دار را ...
داستانی از اسماعیل زرعی

ادامه ...
داستانی از یوسف شیروانی
پشت میز تحریرم، روی زمین که نشسته ام، هموست که در را باز می کند و به داخل می لغزد. می گویم:
"هانیه! باز که تویی!"
دستمال سفیدی دور سرش بسته که یک ور آن، درست کنار چپ پیشانی اش، از خون، سرخ است. می آید کنارم بنشیند. دامن سفیدش روی زمین کشیده می شود و نوک انگشتان برهنه ی پایش، زیر نور لامپ برق می زنند ...
داستانی از یوسف شیروانی

ادامه ...
داستانی از آزاده طهور
نیم‌ ساعتی صبر کرد تا پدر چراغ را خاموش کند و صدای خر و پفش را از اتاق بغلی بشنود . از زیر پتو بیرون خزپرید. از بالای سراو و مادرش گذشت ،. وارد هحال شد ،. طوری که بیدار نشوند . رفت بالای پشتی‌‌ های قرمز ترکمن و دستش را پشت ساعت دیواری سُراند و عقربه را یک‌ساعت جلو برد . تقه‌‌ ی در از جا پراندش . چند لحظه ایستاد ،. چراغ قوه انداخت و عقربه‌ها را چک کرد . دوباره سکوت. هیچ صدایی نمی‌ آمد ...
داستانی از آزاده طهور

ادامه ...
داستانی از معصومه عابدین
وقتی توی آیینه کنسول وسط پذیرایی روسری اش را مرتب می کند، دهانش را می بینم که مانند ماهی باز و بسته می شود و بی وقفه حرف می زند .دراین حال اصلا به این فکر نمی کند که گوشهایم دارد از صدای زیر و جیغ مانندش ، وز وز می کند . همه اش به خاطر اصرارهای میناست که به اوسپرده مثلا سرم را گرم کند . اما مینا هم نمی فهمد که من دلم این آدمها و این چیزها و حرفها را نمی خواهد ، دلم می خواهد جلوی پنجره ی باز رو به حیاط بایستم و ...
داستانی از معصومه عابدین

ادامه ...
بخشی از یک رمان
منصور علیمرادی
رخت هایش را که زن خدامراد شسته بود و روی بند انداخته بود تا خشک شوند، پوشید. زلفی شانه کرد و روغن زد. هوا سرشار از سبکی و نشاط بود. گرمای روز خوشایند بود و مزارع چشمگیر. از جوی آب پرید و به سمت خانه ی خان راه کج کرد. پسرک صبح آرام خزیده بود توی باغ کربلایی بلال؛ سر کرت ایستاده بود، سینه ای صاف کرده بود: «آغا!» ...
بخشی از یک رمان 
منصور علیمرادی

ادامه ...
داستانی از محمد عابدي
جوجه گنجشكه مي‌گفت: چيه. مادره مي‌گفت: چيه چيه. جوجه گنجشك مي‌گفت: چيه. مادره به‌اش مي‌گفت: چيه چيه. جوجه گنجشكه مي‌گفت: چيه چيه. مادرش مي‌گفت: چيه چيه چيه. جوجه مي‌گفت: چيه چيه. مادر مي‌گفت: چيه چيه چيه ...
داستانی از محمد عابدي

ادامه ...
داستانی از تبسم غبیشی
فنجان را جلوی نور پنجره ی آشپزخانه کج می کند و آرام می پرسد: نیتت چی بود خاله جان؟
دفتر و خودکار را توی دستم فشار می دهم. سرم را می برم کنا ر سرش و نقش های درهم ته فنجان را نگاه می کنم.
ذوق زده جواب می دهم: نمایشگاه جدیدم ...
داستانی از  تبسم غبیشی

ادامه ...
داستانی از علیرضا فراهانی
لیوان را روی اوپن می گذارد . ساعت از ده گذشته . تلخیِ عادت شده ای ته گلوی مرد چسبیده است . از چراغ خواب، باریکه نوری به تاریکیِ نشیمن خانه پاشیده است . رد باریکه ی نور را می گیرد و بر لبه ی تخت می نشیند . زن نگاهش را برنمی گرداند . مرد ، کلافه از درون آینه نگاه می کند ...
داستانی از علیرضا فراهانی

ادامه ...
داستانی از پوریا فلاح
هیچ کس یادش نیست اولین بار چه کسی به او گفت کُرچِلَنگ.
وقتی به دنیا آمد و قابله روی تشت، سر و تهش گرفت تا توی دهان بچه را خالی کند؛ همه طوری نگاهش می کردند که انگار پسر نیست! که انگار سوگلیِ خاندان سه لنگ نیست؛ که انگار پدر و مادرش خدا کرم و زهره نیستند و مادر بزرگش ننه والیه نیست ...
داستانی از  پوریا فلاح

ادامه ...
داستانی از ناهید کهنه چیان
تو از کدوم طویله فرار کردی مردک!
زنگ تفریح بود و همه مان گوش تا گوش نشسته بودیم توی دفترمدرسه...همه انگار که برق گرفته باشدمان، یکه خوردیم و سرچرخاندیم طرف همکار تکیده ی سبزه روی خجالتی مان ... باورمان نمی شد این حرف از دهان او بیرون آمده باشد ...گوشه گیر و کم حرف ...
داستانی از ناهید کهنه چیان

ادامه ...
داستانی از سمیه کاظمی حسنوند
حامد خمیازه ی کشداری کشید و گفت: ((کجاییم؟ نرسیدیم هنوز؟))
گفتم: ((دیگه رسیدیم. چقدر خوابیدی! پدر خواب رو درآوردی.))
چشم هایش پف کرده و قرمز بودند، گفت: ((ساعت چنده؟)
نگاهی به ساعت اتوبوس انداختم و گفتم: ((شیش ونیم، از خود کاشون تا تهرون خوابیدی.))
از پنجره ی اتوبوس بیرون را نگاه کرد و گفت: ...
داستانی از سمیه کاظمی حسنوند

ادامه ...
داستانی از سروش مظفر مقدم
بابایم فانوس به دست، قوز کرد و سرید بیرون. افتادم پی‌اش. آن‌قدر رفت تا رسید پشت دیوار انگوری. فتیله‌ی فانوس را کشید بالا و تکیه داد به دیوار. نفسم پس خورد توی سینه‌ام. از دور صدای خردشدن برگ‌ها و بوته‌های خشک را شنیدم. پرهیبی سیاه نمایان شد... ...
داستانی از سروش مظفر مقدم

ادامه ...
داستانی از خاطره محمدی
خانم واو وقتی صبح با صدای بلندگوی نمکی از خواب بیدار شد پهلوبه‌پهلو کردن بی‌فایده بود دیگر خوابش نمی‌برد. کش‌وقوسی رفت و هرچه به ذهنش فشار آورد دید دیشب خوابی ندیده که امروز از فکر کردن به آن حالش خوب شود. خانم واوا یک ان به ذهنش رسید خودش یک روز خوب بسازد ...
داستانی از خاطره محمدی

ادامه ...
داستانی از سیروس نفیسی
- جَلدی بپرید بالا، خیلی راه داریم تا کارگاه.
- اشکالی نداره من خودم بیام دنبالتون؟
مرد نگاهی به سر تا پای جوان انداخت؛ شلوار پارچه ای رنگ و رو رفته، اما صاف و صوف و پیراهن آستین بلند تمیزی که بالا تنه نه چاق، نه لاغرش را قالب گرفته بود ...
داستانی از سیروس نفیسی

ادامه ...