داستانی از منصور علیمرادی

نویسنده : منصور علیمرادی
تاریخ ارسال : سی ام آبان ماه ١٣٩٣


برای دکتر سعید دوراندیش

 

عبدلو
منصور علیمرادی


مرد گفت:
«خدا مرگشون بده .»
زن به پهلو غلطید :
«حالت خوبه؟»
مرد گفت:
« در می زنن.»
زن نالید:
«خدا مرگشون بده»
مرد نفس بلندی کشید.  نیمی از صورت زن در نرمای بالش فرو رفته بود.
زن نفس عمیقی کشید و با صدایی دورگه گفت:
« پاشو درو باز کن، بچه ها رو بیدار کرد.»
مرد گفت:
«محله رو گذاشته رو سرش.»
 و سعی کرد پلکهای سنگین‌اش را باز کند ، ظلمات از شکافِ باریکِ پلک‌های مرد سرازیر شد توی چشمهایش ، کف دست‌هایش را جفت کرد روی هم و خزاند لای کاسه‌ی زانوها و مثل جنینی جمع شد  توی نرمای تخت . زن نیم خیز شد ، شانه های مرد را با انگشتان زیبا و کشیده اش چنگ زد ومحکم تکان داد :
«پاشو درو باز کن، بچه ها رو دیوونه کرد ، اینا که حالیشون نیست، پاشو دیگه..اَه.»
مرد از لب تخت سرید پایین، کورمال کورمال در اتاق خواب را باز کرد،
باریکه ای از نورِ بی‌حالِ توی هال افتاد روی قرمزی تخت وشانه ی ظریف زن. مرد موهای تنک جوگندمی اش را از روی پیشانی بلندش پس زد ، پا کشید  توی پذیرایی، و بند رکابی اش را مرتب کرد ، هرکس که بود رگباری به در می کوبید . دمپایی های زنش را تا به تا پوشید ، از درِ وردی پا گذاشت بیرون و لب تختگاه درنگ کرد:
«کیه؟»
«باز کنین آغای دگدر ، بازکنین که تلف شدم.»

قوزک پایش از ته دمپایی بیرون زده بود و تعادلش را به هم می زد ، روی پله ی سوم که می‌رسید به کف حیاط، سکندری خورد و به پوزه رفت روی زمین، خودش را جمع کرد ، خاک توی دهنش را تف کرد  و شلوارش را تکاند ، پوست کف دست راستش به اندازه ی یک دو ریالی کنده شده بود.
دستگیره ی در را با دست چپ چسبید تا بتواند خودش را سر پا نگه دارد ، شبح مردی توی ظلمات کوچه ایستاده بود.
«بذار پاهاتو ماچ کنم دُگدر ، جان اولادت بذار.»
«چه خبرته ؟ چه می خوای این وقت شب؟»
« دندونم دُگدر، انگار فَکم ترک برداشته.»
 «می دونی ساعت چنده؟»
«اُخ خ خ.»
« با تو ام !عمو! میدونی چه ساعتیه ،ها؟»
«سه ی شب»
کله ی مرد زیر لُنگ بلند محلی اش می جنبید ، گوشه ی لُنگ را مچاله کرده بود توی مشت  و روی طرف راست چانه اش فشار می داد ، قد بلند مرد مثل زبانه ی زنگوله ی شتر به چپ و راست تکان می‌خورد .
« باید تا فردا صبر کنی ، بیای درمونگاه»
« فرداه که بایَت جنازه مو جمع کنی از در خونه ات دگدر .»
«همین که گفتم .»
«من به فرداه نمی کشم،تلف می شم »

تفِ کش کرده ی مرد را بر سینه ی دیوار حس کرد، با خودش گفت : خدا رو شکر که پری نیست ببینه و قشقرق راه بندازه.
رو کرد به مرد که :
« کدوم دندونته؟»
«آخری»
«آسیا ؟»
بیمار می نالید و قد بلند و باریک‌اش در ظلمات تاب می‌خورد. سعی کرد  همراهِ بیمار را در تاریکی ورم کرده ی کوچه تشخیص دهد .
« تنهایی؟»
« مادرم سرکوچه است»
کمی قوت قلب پیدا کرد. مرد بنا کرد به نالیدن :
« اُخ خ ...»
بعد نشست سر دوپا روی زمین و مثل کورها دست کشید روی خاک، قلوه سنگی برمی داشت، دکتر تند شد که :
« چه کار می کنی اونجا؟»
« می خوام بکوبم روی لامروتش»
« نکن فکتو میاری پایین، دیوونه شدی؟»
مرد بر‌خاست و دست اش را به دیوار حیاط تکیه داد:
«فکم اُخ..دگدر ..شکاف برداشته وای ی ی»
دکتر گامی به قفا برداشت :
« این وقت شب کاری از دست من بر نمی آد»
مرد، جلدی نشست روی زمین و کله اش را در میان ستون دست هایش محکم کرد:
«همینجا دراز می‌کشم و جون می‌دم ، وای ی ی»
دکتر لنگه ی در را کمی باز کرد و سرش را  سراند بیرون :
«ساعت سه ی نیمه شبه، ابزار می خواد، می‌فهمی؟»
«بچه هام صغیر و یتیم شدن ای وای»
- حتما کیست داره، باید بکشیش .
- بِکش و گرنه خودمو می‌کُشم دگدر .سه شبه سرم به بالین نیومده ، مسلمونا آخ .
- وسیله ی نقلیه داری ؟
- دارم .
درمونگاه رو که بلدی ؟
- خدا بچه هاتو چراغ دلت کنه .
- نیم ساعت دیگه اونجام .
در خشک و عصبی بسته شد ، دم پله ها دمپایی ها را پرت کرد و یکوری خودش را از در نیم باز هال انداخت داخل ، کلید چراغ خواب را  زد ، شلوارش را از روی چوب رختی برداشت ، زن به پهلو دراز کشیده بود و گردنش بر عکس تا شده بود روی شانه ی چپ و با چشم های خوش حالت اش خیره نگاه می کرد:
- کی بود ؟
- یه مریض .
- چی می خواست ؟
- معلومه .
- این وقت شب ؟
- مگه بار اوله ؟
- روانی شدم .
دست مرد خورد به عسلی کنار تخت ، لیوان آب غلتید تا کنار کمد :
- قرصای من کجان ؟
- می خوای بری درمونگاه ؟
- شغلمه .
- من بچه هامو برمی دارم و می رم کرمان ، نمی خوام تو این شهر پرت مثِ خود دهاتیاشون تربیت شن ، روانی شدن بچه هام ، تو می خوای بمونی بمون .
یکی از قرص ها توی گلوی مرد گیر کرده بود ، پا تند کرد به سمت آشپزخانه ، کلید برق را زد ، پارچ آب را از توی یخچال بر داشت ، سرکشید . تازه متوجه شد چقدر هوای بیرون شرجی و دم کرده بوده است . از کنار تابلو ظرفِ میوه ، جعبه ی کمک های اولیه را برداشت و چپه کرد توی سینی ملامین ، چسب زخمی پیدا کرد ، کف دستش عجیب می سوخت ، زن کُره ایِ توی قاب سینی داشت می خندید . گردنش را خم کرد و سرش را برد زیر شیر آب ، هوای آشپزخانه خفه بود .
سگک کمربندش را محکم کرد ، سویچ ماشین را از روی میز تلویزیونِ گوشه ی حال برداشت .
- می گم اشرار نباشن یه وخت .
زن دم در ایستاده بود و با پشت دست چشمهای درشتش را می مالید :
- همین پریروز بود که مهندس احمدی رو غارتش کردن ، هفته ی قبل هم که اون بنده خدا ، پیمونکاره رو معلوم نشد به کجا بردن.
مرد داشت موهایش را با رکابی اش خشک می کرد :
- یارو داشت مث سگ جون می داد .
زن پشت پیراهنش را گرفت و دم در نگهش داشت :
- دکمه هاتو که باز یکی درمیون بستی . اینم از لباس پوشیدنش .
کفش هایش را از توی جا کفشی برداشت و انداخت بیرون در :
- درارو قفل کن ، از تو .
زن آمد چیزی بگوید که مرد گفت :
- کلید دارم .
لنگه های سردر را به زحمت بست ، نشست پشت فرمان ، رودی از نور، ظلمات را مثل تخته‌فرشی لوله کرد و انداخت آنطرف مزرعه ی ذرت . پیچ رادیو را چرخاند ، کولر گرفت ، باد خنک که به صورت خیس اش خورد قدری به حال آمد ، صدای خشک شن های زیر لاستیک نرسیده به جاده ی آسفالت قطع شد ،
گوینده می خواست خستگی صدایش را با داد زدن بتاراند ، نوربالا زد :
- دروغگو .
موج رادیو را عوض کرد ، به نظرش رسید آنی از سایه ی مرد را توی آینه در خم کوچه دیده است ، خواست دنده عقب بگیرد ، منصرف شد .
- راست می گفت ؟
اگه قصد زورگیری داشته باشه چی ؟
سرعت ماشین کم شده بود ، خواست به خانه برگردد اما دستش به دنده نرفت ، مهندس احمدی را همینطوری چاپیده بودند ،نیمه های شب که به خانه برمی گشته سر راه اش کمین زده بودند: بیچاره دار و ندارش به یغما رفت .
دنده سه ی ماشین به خِر خِر افتاده بود ، کشید روی دو ، ماشین جان گرفت ، واقعا در لحن آن مرد روستایی چه چیزی نهفته بود که نتوانسته بود مقاومت کند . می ترسید ؟
مگر اولین بار است که بیمارها دیروقت شب بیدارش کرده اند ؟ همین یک دندانپزشک است و این شهر کوچک پرت ، آنهم با اینهمه آبادی کوچک و بزرگ در اطراف . طبیعی است ، مردِ بیچاره پاهایش روی زمین بند نبود ، روستایی مردم که شب و نیمه شب نمی شناسند . احتمالا اهل دهات اطراف است .
سعی کرد در آینه ی جلو نور موتورسیکلت مرد را بیابد ، با خودش فکر کرد : چرا موتورسیکلت ؟ احتمالا از روی حرکات ، لباس های بلوچی ، و دستاری که دور کله‌اش پیچیده شده بود، این حدس را زده بود ، بومی های این شکلی معمولا موتورسیکلت ایژ دارند ، چون کارشان شبانه روز به دشت و بیابان است .
ماشین به آرامی در جاده ی خاموش پیش می رفت ، می توانست عطر برگ های عرق کرده ی لیموها را در هوای شرجی خرداد حس کند ، سنگینی هوا را ، و بادی را که داشت از لابلای نخلستان دوطرف جاده نمی وزید، غباری غلیط که جاده ی خلوت را فرا گرفته بود نور چراغِ تیرهای برق را کدر می کرد ، شیشه را کشید پایین ، دستش را بیرون برد و به باد داد ، صدای کشدار شغالی از آنطرف نخلستان آمد و ریخت توی اُتاقک ماشین ، انگشتان نمناکش را مشت کرد ، دستش را سراند داخل و برد روی دکمه ی بالابرشیشه ، نورموتورسیکلت در آینه دیده نمی شد ، با خودش گفت : اگه سر پیچ روبرو راه رو بسته باشن چه ؟ فکر کرد : اولین کاری را که می کند سویچ ماشین را بگذارد کف دست شان ، بر گردد خانه ، و روی آن تخت نرم در آن اتاق خواب نیمه تاریک ، زیر بادخنک کولر گازی بخوابد تا لنگ ظهر ، گور پدر همه چیز . مگر این دویست و شش چقدر می ارزد ؟ تازه، زیر بارِ هند هم که برود، سرهنگ لطفعلی زاده پیدایش می کند ، بیمه هم دارد . نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست ، پایش به شدت کوبیده شد روی ترمز ، ته ماشین سر خورد و پوزه اش لب پرتگاه جاده ایستاد .سگی سیاه ، کمرِ شکسته اش را به زحمت روی آسفالت می کشید و کلوس کلوس می کرد .پیشانی اش را گذاشت روی فرمان ، گلوله ای از پشم و خون توی گودی دست انداز جاده جا مانده بود ، سگ می خواست با دست های کم جانش دنباله ی مچاله شده ی خون آلود اش را به جلو بکشد ، ردی از خون روی عرض جاده برق می زد .
یقه اش را باز کرد ، پیچ کولر را تا آخر چرخاند ، دست برد توی داشبرد ،
قوطی سفید رنگی از لای کتاب ها و سی دی ها بیرون کشید ، آب دهانش را جمع کرد ، قرصی انداخت بالا و به زحمت قورت داد.

رمه ای از حشراتِ سرگشته ، دور و برِ نورِ زردِ چراغِ تیر برق چرخ می زدند ، اتومبیل روی خط سفید به راه افتاد . نور چراغ روی تابلو زرد و شکسته ی بخشداری تا خورد ، پمپ بنزین تاریک را پشت سر گذاشت ، از خم تپه ی قدمگاه گذشت و از حاشیه ی قبرستان قدیمی پیچید به سمت درمانگاه. پرهیب سایه ی درازی را دید که در یک چشم به هم زدن از عرض جاده گذشت.چشمه هایش را چند بار باز و بسته کرد. خیابان در غشایی از غبارِ سرخ غرق شده بود . نارنج های حواشی کانال کنار خیابان راستاراست ایستاده بودند،بی تکان برگی حتی، ردیف مغازه ها لم داده به گُرده ی هم  رو به مغرب مهار کش شده بودند و انتهای خیابان در غبارِ مرده محو شده بود .
فکر کرد : مغازه داری هم شغل بدی نیست، این وقت شب از خونه دربدر نمی شی.
روبروی درمانگاه ترمز کرد ، چند گربه ی فربه از توی سطلِ بزرگِ دم در ساختمان پریدند بیرون و جست زدند
تا کنارِ درخت شهگز پیر که روبروی مغازه ی میلنگ تراشی، تا کمر در ورم غبار گم شده بود ، پیاده شد ، شش جفت تیله ی قرمز در سایه ی تاریک شهگز می درخشیدند ، سرِ پایش را گرفت ، مرد را دید که از سایه ی تاریک شهگز بیرون آمد و زنی که روی جدول نشسته بود قدری جابجا شد و چادرش را روی سر مرتب کرد .
برگشت ، کلید را از گودی زیر ترمز دستی برداشت ، جَلد به راه افتاد و زیر تابلوی  درمانگاه ایستاد ، مرد داشت در پیاده رو می شلید و می آمد . کلید در قفل نمی چرخید ، با خودش گفت : فردا بگویم عبدالله عوض اش کنه . در که باز شد از جا پرید ، فکر کرد صدای قیژژژ خشکِ در، روی پوست غبار خراش انداخته است ، از راهرو گذشت ، کلید برق را زد ، دخترکِ روی دیوار دندان های سفیدش را نشان اش داد ، در دستشویی را بست، سطل را با پا خزاند عقب و در مطب را باز کرد، مرد آهسته از زیر دستش سرید داخل و بخشی از نور سالن ریخت توی مطب .گفت :
- بشین روی یونیت .
رفت سراغ کولر ، درجه را تا آخر چرخاند ، پره هایش را آورد پایین ، روپوش سفید را از روی جالباسی بر داشت ، پوشید ، دکمه های پیرهن اش را تا بالای شکم تو رفته اش باز کرد ، لختی روبروی باد کولر ایستاد، برگشت ، همینطور که پشت به مرد دست هایش را در روشویی کنار میز می شست ، پرسید :
- کجایی هستی عمو ؟
- اهل ده ریگ تصدق .
- از کدوم تیره ای ؟
- ساربانیم ، کارمان اشترچرانی به بیابان هاست .
صدای ناله ی نامفهوم مرد آمد ، انگار کشکی را در دهان بچرخاند. صورت اش را تند چرخاند :
نکنه مسلح باشه ؟
مرد روی یونیت نشسته بود ، و سرش را فرو کرده بود لای کاسه ی زانوهایش و می لرزید . کارپول را برداشت ، فرو کرد میان سرنگ ، گذاشت گوشه ی میز ، رفت سراغ کلید برق ، لامپ سوخته بود ، در اتاق را تا آخر باز کرد ،نفس عمیقی کشید ، خواست مریض را قدری سرگرم کند، پرسید :
- قبلنا با چی دندون می کشیدین عمو ؟
- با کَلبَتَین آغای دگدر .
 خندید :
- کَلبَتَین ؟
- خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دگدُر .
فورسِپس را پیدا کرد ، گرفت روی چراغ الکلی ، زیر و رو کرد تا نارنجی شود ، گذاشت کنار سرنگ ، کشو میز را کشید ، خشاب قرص خالی بود ، حوصله نداشت برود از توی ماشین قرص بیاورد، مردد بود که برود یا نه. کشو را با سر زانو هل داد ، رفت سراغ شیر آب ، شیلنگ ساکشن را وارسی کرد ، وسایل اش را برداشت و دانه دانه چید روی میزِ کوتاهِ کنارِ یونیت .
مرد نالید :
« اُخ خ.»
فکری کرد ، برگشت کنار میز اصلی ، دستمال کاغذی خالی بود ، عرق پیشانی اش را با سر آستین گرفت ، دوتا چسب زخم از توی سبد روی فایل ها برداشت ، ضربدری چسباند روی زخم کف دست اش : الواتور رو کجا گذاشته این منشی ؟
کنار یونیت ایستاد .
 «دراز بکش عمو .نمیشه که ، باید حتما دراز بکشی.»
صدای مویه ی محزون زنی از پشت دریچه ی اتاق جان گرفت ، دستش روی شانه ی مرد واماند :
« صدای چیه؟»
«ننه مه.»
«چه می خونه؟»
«لالایی .»
«لالایی ؟ برای کی ؟»
«بچه اش»
«بچه نداشت که»
 «مرده»
گربه ای توی سالن سر دو پا نشسته بود و زل زده بود به یونیت، لهجه ی زن زیبا بود و ناشناس. انگشتش را روی دکمه ی تنظیم بالابر فشار داد .
«قشنگ دراز بکش.»
پیراهن مرد پر از نپه های چرک بود ، لُنگ را محکم روی سر و دور چانه اش پیچانده بود و خفه می نالید ، جابجا شد ، تکیه کرد به پشتی یونیت ، پاهایش را دراز کرد ، دست دکتر رفت به کلید پروژکتور ، حجمی از نورسفید دیوارهای چرک اتاق را روشن کرد ، نور، توی چشمهای گربه منعکس شد و عکس پیرمرد میان صفحه ی روزنامه ی سر دریچه سرش را تکان داد ، لحظه ای مردد ماند. دوباره به روزنامه نگاه کرد. زنِ روی دیوار هنوز مسواک زدنش را تمام نکرده بود ، با خودش فکر کرد :
«آخرش لثه هاشو نابود می کنه.»
 خم شد تا پاهای مرد را  روی یونیت تنظیم کند، یکهو دست هایش واماند، چشمهایش را باز و بسته کرد، دوباره به پاهای مرد خیره شد، رعشه ای که در انگشت هایش نفوذ کرده بود داشت به تمام تنش سرایت می کرد و حالا پاهایش را آشکارا می لرزاند. دو سم درشت پشم آلو از گلوی پاچه های مرد بیرون می خزیدو صدای مویه ی غریبانه ی زن داشت دورتر می شد.دکتر  روی زانوهای لرزانش تا شد،انگار چال گونه‌ی  زن روی دیوار قدری بزرگ تر شده بود.
جنازه ی عبدلو را که پیدا کردند باران بنا کرد به باریدن، صدای مویه ی زنی از پشت کانکس قوت گرفت، مردمی که در حاشیه ی شهر، در آن محله زندگی می کردند دور و بر کانکس جمع شده بودند، مشهدی فیض الله گفت: صدای مادرشه جناب سرکار.
عبدلو روی صندلی کهنه‌ای توی کانکس متروک شهرداری به حالت نشسته مرده بود، کنار تخت کهنه ی  نگهبانی. سرش کج شده بود روی سینه و مایه ی سفیدرنگی از گوشه ی لب های سیاه اش کش کرده بود تا روی پولیور صورتی نخ نمایی که لبه ی پایین اش از شلور جین فرسوده  بیرون زده بود. زخم کف دستش که مثل شاخه ی نخلی رها شده بود ، در نور   ناخوانده ای  که از در کانکس داخل شده بود دیده می شد. می شد بند چرکتاب رکابی اش را از  زیر پلیور چروک دید. مشهدی فیض الله سر عصایش را گرفت زیر چانه ی عبدلو و رو به رئیس پاسگاه گفت: هوشش خیلی زیاد بود تصدق، دندان پزشکی قبول شد، ولی یَکهویی درس و مشق شو رها کرد، برگشت به اینجا.
رئیس پاسگاه به سربازی اشاره کرد تا سرنگ های مستعمل خونی و خشاب های خالی  قرص را از روی تاقچه جمع کند، سرباز  شهرستانی با اکراه سرنگ ها را که خونی سیاه در کپسول شان دلمه بسته بود جمع کرد و توی پلاستیک مشکی کهنه ای ریخت.مشهدی فیض الله گفت: بچه ی سربراهی بود، یکهویی اینطوری شد تصدق، درس و مشق اش که ول شد باواش دق کرد و مرد، ننه ی بدروزگارش همینه که بیرون ایستاده .  رئیس پاسگاه سری تکان داد که: رفیق بد عموجان، رفیق بد. و فیلتر سیگارش را انداخت بیرون از کانکس. صدای ناله ی زن کم شد و باران روی سقف کانکس شدت گرفت. کارمند اداره ی بهداشت که تازه از راه رسیده بود گفت: خیلی وقته که این کانکس بلااستفاده مانده سرکار، شده پناهگاه ولگردا و معتادا.
جنازه ی  عبدلو را که از کانکس فرسوده بیرون کشیدند، صدای ناله ی زن دورتر می شد و ستونی از دودی شیری رنگ روی قله ی کوه روبرو  رو  پیچ می خورد و به آسمان می رفت.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : حدیث
آدرس اینترنتی : http://

خوب بود..خیلی

ارسال شده توسط : مسعود
آدرس اینترنتی : httpwww.nevisandenarazi.blogfa.com


هوا ابری ست، نفس بالا نمی آید
بزن باران
نوازش کن تن رنجور مردم را
زمین حال بدی دارد...



ارسال شده توسط : ...
آدرس اینترنتی : http://

چقدر خوب می شد بهرام صادقی ملکوت را نمی نوشت و الان سال 1359 بود مثلا آن وقت همه می گفتند به به چه داستان خوبی ولی خوب اون بی انصاف ملکوت را نوشت