چهره ی شگفت / درباره فروغ فرخزاد / م .ح . عباسپور

نویسنده : م .ح . عباسپور
تاریخ ارسال : سیزدهم مهر ماه ١٣٩٣


چهره ی شگفت

    ویرجینیاوولف در تقابل با این عبارت که؛ محال است زنی در گذشته، حال یا آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد،1 به «جودیت» نامی اشاره می کند که هم دوره و خواهر شکسپیر است و بازیگوشی ها و تیزهوشی های برادر همه در او هست. الا این که فضای حاکم بر بریتانیای عصر «الیزابت» مانع از آن می شود که والدینش او را به مدرسه بفرستند و آموزش برای او محدود می شود به چهار دیواری خانه ی پدری اش. در نتیجه او مجبور می شود به صورت پراکنده و پنهانی کتاب بخواند. چراکه وظیفه ی اصلی او در خانه آن است که جوراب ها را وصله کند و مراقب باشد غذا سر نرود. بعد برخلاف میل خود و به اصرار پدر با یک تاجر زاده ازدواج می کند اما چیزی برای او عوض نمی شود. و مجبور است شاهد قتل عام استعداد های خود باشد. بعد او که شیفته ی تئاتر است از مدیر تئاتر می خواهد که به او بازی بدهد و او که مردی چاق و بد دهن است بازیگری زن ها را به رقصیدن سگ تشبیه می کند و دیگر مردها می خندند. اما در نهایت حس ترحم مدیر گل می کند و پیشنهاد او را می پذیرد. البته نتیجه ی این توافق برای جودیت نه تحقق رویای بازیگر شدن که رسوایی ناشی از آبستن شدن او از مدیر بازیگر هاست. و در نتیجه با خودکشی، از صحنه ی ادبیات مفروض کنار می رود. وولف با استناد به این استعاره ی غریب همه ی حرف خود را می زند. به این معنی که اگر شکسپیر خواهری هم داشت به همان میزان از زیرکی و نبوغ، فرجامی جز خودکشی در انتظار او نبود. و اگر جامعه ی ادبی بریتانیا و به طور عام تاریخ ادبیات جهان خالی از نامهایی جون جودیت است، نه بی استعدادی زن ها که شرایط حاکم بر جامعه بوده است. این ادعای وولف در تاریخ ادبیات کشورهای شرقی از جمله ایران به همان شدت و بیشتر حتی صدق می کند. می توان گفت اگر حافظ هم خواهری داشت- به همان میزان از نبوغ- در فضای آشفته و بی رحمانه ی پس از مغول فرجامی بهتر از جودیت نداشت. اما وولف و فروغ همه ی این قواعد را به هم می زنند و خود به بازی می آیند. بازی ای که پر از اشکلک است و باید در آن انتظار هر گونه شکست و سر شکستگی و رسوایی را کشید. البته کار فروغ تهور آمیزتر و به همان نسبت ستودنی تر است. چراکه همزمان با وولف و در کنار او زنان دیگری از جمله کاترین منسفلد و ویتا سکویل وست و از قبل هم، کسانی چون جین استن، جرج الیوت و خواهران برونته پا به میدان مبارزه گذاشته بودند و او زیاد هم تنها نبود. حال آن که فروغ تنها بود. تنهای تنها و در پس زمینه ی ذهن خود تا قرن ها حتی نامی نداشت که موجب دلگرمی اش بشود. تنها ابیات کمی از رابعه نامی که شاعر بود و به همان اندازه پارسا و عارف؛ از ده قرن قبل لابه لای صفحات تاریخ ادبیات به چشم می خورد. و هم عصر او شاعره ای چون پروین اعتصامی که نخواست یا نتوانست تا پایان عمر پا را از دایره کوچک چهار دیواری آشپزخانه بیرون بگذارد و زنانگی در او خلاصه می شد در گفتگوهای تنهایی بین سوزن و نخ و ماش و عدس و ... این چیزها. در واقع تنها وجه اشتراک او با فروغ مرگ هردوی آن ها تقریباً در سنی مشابه بود. پروین 35 سال عمر کرد و فروغ 33 سال. آن ها متعلق به دو دنیای متفاوت بودند و در منتهی الیه سلایق و خواست ها از هم واقع شده بودند. انگار در دو سرزمین متفاوت به دنیا آمده بودند و هیچ سنخیتی با هم نداشتند. به همین خاطر است که فروغ خیلی کم و یا اصلاً از پروین، نامی به میان نمی آورد و بالعکس آن همه به نیما و دنیای او نزدیک است. از همین جاست که جنسیت را باید یک امر ثانوی به حساب آورد و در ردیف آخرین چیزهایی که آدم ها را به هم گره می زند.

   به همین خاطر است که سیمون دو بووار نویسنده ی فرانسوی و خالق کتاب معروف «جنس دوم» معتقد است که زن ها، زن به دنیا نمی آیند بلکه زن می شوند. یعنی این جامعه است که زن ها را زن می کند. و اما زن هایی که پا را از حیطه ی تنگ زن بودن بیرون گذاشته اند دست کم در ادبیات و هنر این دیار انگشت شمار اند. فروغ بی شک سر آمد همه ی آن هاست و همه ی آن هایی هم که بعد از او پای به این عرصه نهادند. چه نه تنها او راه را برای آن ها هموار کرده بود بلکه برساخته های آن ها هم، هم سنگ هم نبود و از این خیل کوچک البته می شود غزاله علیزاده را مستثنا کرد که او هم به مثابه ی نویسنده ی به سوی فانوس دریایی نتوانست بین دنیای متن و دنیای بیرون سازگاری برقرار کند و در یک روز بهاری  به زندگی خود خاتمه داد. در کنار این دو اسم بزرگ- فروغ و غزاله- دیگرانی هستند که خالیِ هم جنس های خود را در ادبیات هزار ساله پر کردند. نویسندگانی چون سیمین دانشور، گلی ترقی، منیرو روانی پور و ... که هر کدام گوشه ای از این تابلو تناقض آلود را رنگ زدند. اما در این بین و انگار تا همیشه فروغ یک استثناست و چیزهای زیادی دست به دست هم داد که از او یک "استثنا"بسازد. جسارت و میل به خلاف آمدی که از همان ابتدا در او بود و سر به «عصیان» کشید در برابر همه چیز و بیش از همه قواعد دست و پاگیری که جامعه برای هزاران سال بر پاهای او- زن ایرانی- تنیده بود. از این حیث و به تأسی از تعبیری که هایدگر فیلسوف آلمانی برای هم وطنش «نیچه» به کار برده بود باید گفت فروغ شاعر پس فرداست و هنوز زمان او نرسیده است. و می توان در نوع آوری، تأثیر گذاری و کشف و ارائه ی دنیاهای جدید، او را در کنار حافظ و مولانا قرار داد و از حیث جسارت و بی پردگی در ردیف خیام و صادق هدایت و از حیث صداقت و یگانگی در گفتار، سرآمد همه ی این ها. چیزی که از او هنرمندی یگانه ساخته است نه صرفاً بیان تند و جسارت آمیز او، بلکه یکی شدن اوست با برساخته هایش. چیزی که در مورد بزرگانی چون شاملو و اخوان ثالث کم تر به چشم می خورد و حتی در مورد هدایت که پا به پای نوشته هایش شکل گرفت، زندگی کرد و تباه شد. از این حیث شاید بتوان او را در کنار بزرگ ترهایی چون «سورن کیرکه گار» فیلسوف دانمارکی ، ونسان ونگوگ نقاش هلندی و کافکا، نویسنده ی چک قرار داد.

    شعر فروغ برخلاف همتای او و نزدیک ترین رقیب او یعنی احمد شاملو در نوعی بی خودانگی شکل می گیرد. به عبارتی شعر در او بیش از آن که پی آمد دانسته ها باشد، محصول تجربه های زیست شده است. به همین خاطر است که هیچ گاه به آن چه تا آن زمان ساخته است قانع نیست و همیشه در پی تجربه ی دنیاهای تازه تری است. از این حیث می توان هر کدام از شعرهای او را به خصوص در دو مجموعه ی آخر یک «تولدی دیگر» به حساب آورد، همان طور که هر کدام از تجربه های او را از حیث ورود به سرزمین ها ی ناشناخته و مرزها ی ممنوعه، می توان یک «عصیان» انگاشت. با این وصف شعر فروغ صرفاً رنج مویه های تنهایی و سر خوردگی های یک زن، از اجتماع و دیگران نیست. او اهل سر به گریبان گرفتن و نالیدن و شکوه کردن نیست. و به جای همه ی این ها و در عوض آن همه سکوتی که هم جنس های او در طول ده قرن تاریخ ادبیات کشور پیشه کرده بودند، از پیله ی تنهایی اش بیرون می آید و پا به میدان مبارزه می گذارد.

    ما به لحاظ زمانی البته با دو فروغ سروکار داریم؛ در فروغ اول یعنی فروغ سه مجموعه ی اول، فردیت غالب است و کم تر پیش می آید که شاعر به مسائل جامعه بپردازد. و قالب شعر هم غالباً چهار پاره است: رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود / عشق من و نیاز تو و سوز و سرما /  از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح / بیرون فتاده بود به یکباره راز ما.( گریز و درد، از مجموعه ی اثیر) در مجموعه ی دوم کمی خستگی از عشق، تکه هایی از پارادوکس زبانی و آشنایی زدایی را چاشنی شعر فروغ می کند: دیگرم گرمی نمی بخشی / عشق ای خورشید یخ بسته / سینه ام صحرای نومیدیست / خسته ام از عشق هم خسته (اندوه تنهایی، از مجموعه دیوار) و در مجموعه ی سوم فردیت همچنان هست و «تو»یی که مخاطب شغرهای شاعر است، اما او سعی می کند با گذر از موانع جسم و تن، به دالان های روح معشوق پا بگذارد: در پشت شیشه های اتاق تو / آنشب نگاه سرد سیاهی داشت / دالان دیدگان تو در ظلمت / گویی به عمق روح تو راهی داشت.

   در هر حال «روایت» در شعر معمولاً غایب است و بیشتر شعرها خطابی است. همچنان که سنگینی احساس و عاطفه مانع از توصیف می شود. حتی آن هنگام که از معشوق فراتر رفته و به «زندگی» و «شعر» می رسد همچنان لحن خطابی است: آه ای زندگی منم که هنوز/ با همه پوچی از تو لبریزم/ نه به فکرم که رشته پاره کنم/ نه برآنم که از تو بگریزم (شهر زندگی، از مجموعه عصیان) نیز: همه ذرات جسم خاکی من / از تو ای شعرِگرم، در سوزند/ آسمان های صاف را مانند / که لبالب ز باده روزند (شعر زندگی، از مجموعه ی عصیان). در تولدی دیگر که به گمان پاره ای از منتقدان تولدی دوباره در شعر فروغ است این «من فردی» جای خود را به «من اجتماعی» می دهد. این مجموعه با شعر «آن روزها» آغاز می شود. شاعر به مرحله ای از شعور و آگاهی رسیده است که بر روزهای خوب گذشته غبطه می خورد. حالا همه ی آن روزهای خوب و سالم سرشار و آسمان های پر از پولک و شاخساران پر از گیلاس، سپری شده اند و شاعر در برهوت متن ها و واژه ها گرفتار آمده است. معشوق در این جا دیگر یا غایب است و یا به تصویر مبدل، سیاه، ناخوشایند و غیر متعارفی در آمده است: معشوق من / با آن ساق های نیرومندش/ چون مرگ ایستاد/ خط های بی قرار مورب / اندام های عاصی او را / در طرح استوارش /  دنبال می کنند.( معشوق من، از مجموعه ی تولدی دیگر)

   در این جا پای توصیف و روایت به شعر فروغ باز می شود و شاعر جای خودش را به دیگری، به «چهره ی شگفت» می دهد که ناگفته های خود را بر زبان بیاورد: و چهره ی شگفت/ از آن سوی دریچه به من گفت / «حق با کسیست که می بیند / من مثل حس گمشدگی وحشت آورم / اما خدای من/ آیا چگونه می شود از من ترسید؟ / من، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد / بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام / و عشق و میل و نفرت و دردم را / در غربت شبانه ی قبرستان / موشی به نام مرگ جویده است. (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر).

    حالا دیگر شاعر به دنیای سرد و تاریک خو گرفته است و نومیدی به درون کلمات او رخنه کرده است. ملاتی که انگار بهتر از هر ماده ی دیگری کلمه ها را به هم می چسباند: و چهره ی شگفت / با آن خطوط نازک دنباله دار سست / که باد طرح جاریشان را / لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد/ و گیسوان نرم و درازش / که جنبش رهایی شب می ربودشان / و بر تمامی پهنه ی شب می گشودشان / همچون گیاه های ته دریا / در آن سوی دریچه روان بود / و داد زد: « باور کنید / من زنده نیستم» (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر). این جا دیگر شاعر به مرز «مرگ آگاهی» رسیده است و احساسات کودکانه و «بام های بادبادک های بازیگوش» و «گوشواره های گیلاس» و «برگ گل کوکب»، جای خود را به «غارهای تنهایی» و «ارواح کور» و «کودکان مفلوج» داده است: آه ای صدای زندانی/ آیا شکوه یأس تو هرگز/ از هیچ سوی این شب منفور / نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ / آه ای صدای زندانی / ای آخرین صدای صداها...(آیه های زمینی، از مجموعه ی تولدی دیگر).

    «آیه های زمینی» در واقع نوعی «سرزمین بایر»2 فارسی است. دنیای سیاهی که تنها یک بار دیگر به این شدت در آثار فروغ و در فیلم «خانه سیاه است» به تصویر کشیده شد. دنیایی که در آن «زن های باردار نوزاد های بی سر می زایند» و «گاهواره ها از شرم به گورها پناه می آورند» و «بره های گم شده دیگر صدای هی هی چوپانی را در دشت ها نمی شنوند». این ویرانی و این سیاهی البته بیش از آن که به محیط بیرون برگردد در ذهن شاعر رخ می دهد. او بیرون از دایره ی انسان های زنده قرار گرفته است اما می داند که دیگران هم چیزی جز «تفاله ی یک زنده» نیستند: خاموش شد / و پهنه ی وسیع دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر کرد / آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب زندگی / مخفی نموده اید / گاهی به این حقیقت یأس آور / اندیشه می کنید/ که زنده های امروزی / چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟ (دیدار در شب، از مجموعه ی تولدی دیگر) اما او به مرزی از تهی و به مرزی از حس مرگ رسیده است که به همین تفاله ها حسرت می برد. شاعر به مانند هر روشنفکری که غرق شدن در مفاهیم او را از ریشه های زندگی بریده است، به هر آن چه بوی زندگی می دهد غبطه می خورد: چگونه روح بیابان مرا گرفت / و سحر ماه از ایمان گله دورم کرد! / چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد/ و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد! / چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود / و گرمی تن جفتم / به انتظار پوچ تنم ره نمی برد! (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر).

     زندگی در دنیای متن، شاعر را هر لحظه از زندگی راستین دور کرده و به جایی می رسد که دیگر توان لذت بردن از چیزها را از دست داده است: به من چه دادید ای واژه های ساده فریب / و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟ / اگر گلی به گیسوی خود می زدم / از این تقلب، از این تاج کاغذین / که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟ (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر) این جاست که نوستالژی شاعر آغاز می شود و به هر چه رنگی از زندگی دارد غبطه می خورد. او می خواهد به این بهشت گم شده، به هفت سالگی، به کوچه های معصوم برگردد و در همان لحظه می داند این کار چقدر بیهوده است- بازگشت به میان آدم هایی که از جنس آن ها نیست.-

    صداقت شاعر در پشت این لحن ملتمسانه نهفته است و می خواهد دوباره به سطح بیاید و از برخورد با آدم ها و اشیاء دچار هیجان و لذت بشود. او از دنیای «چراغ های مشوش»، «خانه های روشن» و «جامه های آفتابی» طرد شده است و دیگر هیچ نشانی از زنانگی و زن بودن در خود احساس نمی کند. تنها می تواند به آن ها التماس کند که: مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل / که از ورای پوست، سرانگشت های نازکتان / مسیر جنبش کیف آور جنینی را / دنبال می کند/ و در شکاف گریبانتان همیشه هوا / به بوی شیر تازه می آمیزد (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر). و باز غبطه خوردن به رخدادهای معمول زندگی: کدام قله کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوشبختی-/ و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ / و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی / و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها/ (وهم سبز، از مجموعه ی تولدی دیگر) و این همان حسی است که در مهمانی عروسی خواهر کافکا به سراغ نویسنده می آید و خود را از همه ی مهمان ها فرودست تر می پندارد و همان حسی است که لا به لای کلمه های «به سوی فانوس دریایی» هست؛ حس بیهودگی ناشی از درگیر شدن با کار هنری و شکست و میل به پا پس نهادن: همه اش زیر سر خانم رمزی بود. و لی لی مانده بود و در چهل و چهار سالگی، بی آن که قادر به انجام دادن کاری باشد، عمرش را تباه می کرد و آن جا ایستاده بود با نقاشی اش بازی می کرد، با چیزی که نباید با آن بازی کرد، و همه اش تقصیر خانم رمزی بود. او مرده بود. پله ای که روی آن می نشست خالی بود. او مرده بود.3

                                                                                                                م.ح.عباسپور- زمستان 91

 1.       اتاقی از آن خود، ویرجینیا وولف، ترجمه صفورا نوربخش، ص77

2.       عنوان مجموعه ی شعری از تی اس الیوت، شاعر انگلیسی

3.       به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، ترجمه صالح حسینی ،  ص176 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :