نگاهی به عنصر روایت در شعر روبروی هیچ کس،کتایون ریزخراتی
حسین آتش پرور

نویسنده : حسین آتش پرور
تاریخ ارسال : یکم فروردین ماه ١٣٩٣


خداحافظی

 

خداحافظی هنر پیشه ی محشری ست :

به نظر می رسد از گناهت چشم پوشی کرده

نیم چرخی می زند روی پاشنه

طوری زل می زند توی مردمک هایت

انگار هر ثانیه یک انبار مهمات منفجر می کند.

 

حتا در آرایشگاه هم تنهایت نمی گذارد :

با یک جاروی بلند

موهای صاف

مجعد

مشکی یا بلوند را از زیر صندلی های سرخ

جمع می کند.

آن قدر این نقش را خوب بازی می کند

که ، به غیراز دستمزد آرایشگر،

باید به او هم انعام بدهی.

 

گاهی مشکل گوارشی پیدا می کند.

ناچاری گل کاسنی و گل سرخ دم کنی.

آنوقت صفی بلند از تُوها تشکیل می شود

پشت در.

 

گاهی جسور می شود

و ماه بزرگ را می بلعد.

حتا بعداز عمل سزارین هم

زود از تخت پایین می آید

با هلال باریکی در بغل.

 

وقتی خیاط است،

فقط لباس های مردانه می دوزد،

لباس های زیر مردانه با کراوات.

 

گاهی مراسم خواستگاری را به هم می زند.

باز این بهتر از زمانی ست

که یک بچه به دنیا می آید.

 

زنِ خداحافظی فیلسوف است.

مردِ خداحافظی دست های بزرگی دارد.

وقتی به جان هم می افتند،

زمین لرزه می شود

بچه هاشان چمدان های کوچک و سرزمین های متعدد دارند.

خیلی زود زبان باز می کنند:

خداحافظ.

 

( روبروی هیچ کس،کتایون ریزخراتی، بوتیمار،1392،صص.28-26)

 

 

این شعر از طریق یک دگردیسی که باعث آشنایی زدایی در آن می شود، به سمت روایت، وارد حوزه داستان می گردد.

با توجه به گفته ی بالا در این متن دو اتفاق کلی و مهم داستانی رخ می دهد:

1-   [خداحافظی ] تبدیل به یک شخصیت [تیپ] می گردد.

2-   متن این شخصیت را روایت می کند.

با این حساب من سعی خواهم کرد با تقسیم بندی متن موجود، حرف هایم را در همین دو حوضه و پیرامون آن جمع کنم:

تبدیل یک عمل، و یک کار که شعاع های آن به گونه ای تقریبی مجازی است [ خداحافظی]

به[شخصیت]  در این جا آشنایی زدایی است. شاعر می آید و هویت یک شخصیت و تیپ شناخته شده [هنرپیشه] را برای [خداحافظی] وام می گیرد تا بتواند آن عمل را بهتر بیان، توضیح دهد و تصویر کند.

بعد از این دگردیسی[ خداحافظی] به[ هنرپیشه] در درون این متن ما به سفر یک روایت می رویم و در پایان چنان که خاهید دید از سفر روایت برخاهیم گشت.

در گذشته شاعران ما در شعرشان داستان و روایت داشتند. و در روایت هایشان از زبان شعر استفاده می گردند؛  از رودکی بگیرید و بیایید به امروز. وجه غالب این بوده است.روایت آن چیزی که شعر امروز کم دارد، یا ندارد. و داستان امروز هم کم دارد یا ندارد و از آن طفره می رود. اخوان ثالث  سازه ای را که به شعر نیمایی افزود همین روایت است. روایت و داستان آن سازه ی  اولیه  است که می تواند از پراکندگی ذهن خاننده در متن جلوگیری کند. دست او رابگیرد و همراه شعر و داستان و یا هرمتن دیگری سفر کند و با خودش آن ها را این طرف وآن طرف ببرد و بگرداند؛ اصلن می تواند با او عروسی وبعد زندگی کند؛کاری که همین شعر می کند.

این متن در همان قدم اول وقتی به ما می گوید:

1-   خداحافظی هنرپیشه ی محشری است:

تکلیف منِ خاننده ر ابا خودش روشن می کند

خداحافظی تبدیل به یک شخصیت می شود؛ شخصیتی کلی و ترکیبی. با هویت شناخته شده . هنرپیشه کارش بازی است. از این جا به بعد ما با یک هنرپیشه ی همراه خاهیم شد؛ هنرپیشه می تواند زن. مرد .کودک یا همه ی این ها بشود و هر هویت متضاد ثانویه ای برای خود در مقطع های زمانی مختلف نشان دهد.وقتی صحبت از هنرپیشه می شود فراموش نباید کردکه این شخصیت یک تیپ سیال است.مرتب نقش عوض می کند. و در نقش هایش می لغزد و جابجا می شود؛ هنرپیشگی شغل است. نسبت به آشپز ، راننده یا استاد دانشگاه وسعت دارد . او می تواند خودش باشد و همه باشد. نقش او نقشی است  فراگیر، عمومی و نامحدود.

پس اگر این شخصیت را در هرحالت و لباسی در این داستان دیدید برای ما نباید ناآشنا و دور از ذهن باشد.

2-به نظر می رسد از گناهت چشم پوشی کرده

نیم چرخی می زند روی پاشنه

طوری زل می زند توی مردمک هایت

انگار هر ثانیه یک انبار مهمات منفجر می کند.

در این قسمت شخصیت هنرپیشه به استقلال رسیده و لباس عوض کرده تا بازی اش را در این روایت زندگی کند؛ شخصیت جایگزین خداحافظی. حالا این شخصیت است که ما را در سرزمین شعر با خود به همه جا می برد. و ما [ من- تو- او] جزیی از او شده ایم و با هم زندگی می کنیم. در دلهره هایش سهیم شده ایم وقتی که ما را ویران و منفجر می کند. حتا در آرایشگاه هم تنهایت نمی گذارد.

3-حتا در آرایشگاه هم تنهایت نمی گذارد :

با یک جاروی بلند

موهای صاف

مجعد

مشکی یا بلوند را از زیر صندلی های سرخ

جمع می کند.

آن قدر این نقش را خوب بازی می کند

که ، به غیراز دستمزد آرایشگر،

باید به او هم انعام بدهی.

این قسمت یک تابلو مستقل است. ضمن آن که از حالت کلی و عمومی خارج می شود، به سمت جزء و داخلی می رویم: همراه او ، از او فاصله گرفته و دست زیر چانه می گذاریم و به نمای آرایشگاه نگاه می کنیم.

4-گاهی مشکل گوارشی پیدا می کند.

ناچاری گل کاسنی و گل سرخ دم کنی.

آنوقت صفی بلند از تُوها تشکیل می شود

پشت در.

در این قسمت روایت به خصوصیات شخصیت می پردازد.

      5- گاهی جسور می شود

           و ماه بزرگ را می بلعد.

          حتا بعداز عمل سزارین هم

          زود از تخت پایین می آید

           با هلال باریکی در بغل.

شخصیت این جا از خودش بیرون می آید و به نمایشی زیبا دست می زند. : ماه بزرگ را می بلعد تا هلال باریکی متولد شود و تداوم خداحافظی را به ما گوشزد کند.

          6- وقتی خیاط است،

                فقط لباس های مردانه می دوزد،

                لباس های زیر مردانه با کراوات

در این جا و قسمت قبل روایت به تفکیک جنسیت اشاره می کند و آن را ادامه می دهد:

              7- گاهی مراسم خواستگاری را به هم می زند.

                     باز این بهتر از زمانی ست

                    که یک بچه به دنیا می آید.

و همچنان روایت این زندگی تداوم می یابد.

                  8-زنِ خداحافظی فیلسوف است.

                      مردِ خداحافظی دست های بزرگی دارد.

                       وقتی به جان هم می افتند،

                     زمین لرزه می شود

                     بچه هاشان چمدان های کوچک و سرزمین های متعدد دارند.

                     خیلی زود زبان باز می کنند:

                       خداحافظ.

در پایان روایت کاملی در چرخه خدافظی- شخصیت –خداحافظی داریم

 

15/11/1392


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :