مغاک / داستانی از امیر حسین محمدی

نویسنده : امیر حسین محمدی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢


مغاک

لیک چون (دیده ات ) بیمار شد، تنت نیز ظلمانی می شود. پس بنگر که نوری که در تو هست ، ظلمت نباشد!


                                                                                                                                    " انجیل لوقا "


این جا هم دلم ضعف می رود. نیمه های شب صدای  هولناک  خرد  شدن  شیشه ی  اتاقم در همه ی آبادی پیچید. آرام به  سمت قاب  چوبی  پنجره رفتم.  قسمتی  از شیشه  فروریخته  بود و دندانه های  آن جا به جا ، باریک و تیز مانده  بود. خوابم نمی آمد.
روی  پتوی  چهار  خانه ام  نشستم  و  منتظر اذان  صبح  ماندم. شاید  بعد از این  مدت  نمازم  را  مرتب بخوانم. سنگ ، پای  رختخوابم  افتاده بود. ازدوردست ها  صدای  ناله ی سگی به گوش می آمد.زانوهایم سست  شده بود:" یاخَفَی‍  الاَلطافِ  نَجِنا  مِماحذُرُ وَ نَخافُ بِجاهِ ..." چه  قدر  دهانم  خشک  و آمیخته  به بوی  عجیبی  بود!  دستم  را دراز  کردم و  کیسه ی  جای نان را کشیدم. چند تکه  نان خشک، ته اش مانده بود.گمانم این وقت ها بود که صدای اذان گلدسته ی مسجدی همان نزدیکی بیدارم کرد.
و من در آن جای شلوغ، چیزی شبیه به یک  جشن  بزرگ، در کنار  زنی پوشیده در چادر نماز نشسته بودم. و فرجام کار همین نبود!حتا این جا سعی می کنم که  خودم را از آن صبح و آن واقعه دور کنم. شاید فراموش کنم آن ها را. و حتي رخداد آن غروب را که میان جمعیت وارفته و خسته  ایستاده بودم. بعضی ها  که مرا  با  آن  حالت  می دیدند احساس می کردم زیرنگاه های آنان شماتت، خودش را نشان می دهد. تاکسی آمد و من میان جوانی با لباس هایی که بیرون از دایره عرف  بود و دختری با  موهایی رها، انگار که  موها  به روسری  ته سر دهن  کجی بکند و تنها با پس رفتن روسری بود که آن موها جذبه ی صورتی که  زیر طیف آرایش رنگ ها  بود را آشکار  می کرد و نشان می داد  که صورت ساده نیست، در صندلی عقب  نشستم. صدای قهقهه آن ها حتا وقتی که از ماشین بیرون آمدم پشت سرم بود. زمانی که به ساختمان آمدم صدای جزجز حلقه های گوجه در روغن،  اتاق را انباشته بود. در برابر سماجت دوستم، انگیزه ای به خوردن در من نبود. روی  تخت چوبی افتادم. دانه های  تسبیح، لرزان و مضطرب  روی هم  می افتاد و لب های  من  می جنبید. بعد خسته شدم. ابتدا طاق  باز خوابیدم و سپس  مدتی  به  پهلوی  چپ.
طولی نکشید که به پهلوی راست افتادم و بعد دوباره ... به  ذهنم  زد در محوطه ی باز قدم  بزنم. بی هدف  دور حوض بزرگ دایره ای آن می گشتم و بعد گمانم گردنم  تیرمی کشید. آسمان  را نگاه کردم. ماه  گویی  قیراندود  بود و فقط انحنای باریکی  از آن به شکل  مضحکی  روشن بود. وقتی  سرم  را بلند کردم، جایی میان اتاق، زیر  نوری  که گویی  کاهلانه  خودش  را  روی کلمات  می ریخت، " اعترافات قدیس آگوستین" پیش  رویم بود:" و زمانی  ما  نیز سراسر  تاریکی بودیم. بقایای  تاریکی  را با تن های  خود حمل می کنیم، تن هایی  که  در اثر عواقب گناه، اجسامی  بی جان اند، تا  آن زمان که صبح بدمد و سایه ها  کنار  روند." و "  بسیاری  از مردم، از اعماقی  قیرگون تر  از مغاکی  که  ویکتورینوس در آن  به  سرمی برد، به  سوی  تو رجعت  می کنند."
شاید راست می گفت دوستم که: " آینده ی ما هم، اینجاست. با همین کتاب ها  این لباس ها و اعمال مرتبط  با آن ها." حالا  ذهنم  از همه ی آن کتاب ها خالی است:" عوارف المعارف"، "البدائه"، " معاد شناسی" و چند کتاب دیگرکه پیش رویم جایی از دیوار، کنار سجاده ای متبرک، سوار برطاقچه ی کوچکی بودند. توی همان اتاق آداب نماز و صرف بود با وسایل پخت و پزی ساده که زندگی حس دیگری به خود می گرفت. خامس آل  عبا  ما  را از هر گناهی محفوظ می داشت. به  تدریج  به زندگی در آن محیط خو گرفته بودم. روزهای پنج شنبه  و جمعه  کاری  نداشتیم. فقط  کسانی  که می ماندند، ادعیه ای بود که  صبح ها فریضه ی آن باید به انجام می رسید. برای  ثواب  آن می ماندم. گاه می شد که عصر ها یکی دو  خیابان  را به  قصد خرید  یا از سر تفنن می گشتیم. اما  این خیابان گردی ها و آن جا  در سطح برخوردها با مردم و شمایل زن هایی که همانند مینیاتورهایی اغواگر ذهن هر مردی را پریشان می کردند، بعدها انعکاس آن ها چون  رسوبی  بر ذهن  می ماند. بعضی   شب ها  هنگام  خواب  تصویر های فسق و فجور زنان و دختران، بی اراده  برابر چشمانم  می آمد  و آزارم  می داد. بی حیا و لجوج. سقف  چوبی این جا هم انگار ذهن را وحشی  می کند  تا اندام خوش  ترکیب و گونه های  ترد و سفید او را به این جا بکشاند و من تماماً شیطانی ...اما با ذکر ائمه و فرستادن چند صلوات از چنگ آن تصویر های شریر آزاد می شدم و حالم  بهتر می شد.و سپس خود را میان مستمع های زیادی می دیدم که از  فراز آن ها حرف  می زدم و دست هایم   را همراه با سر و گردن  به این  سو و آن سو تکان  می دادم و گاه آن ها را مخاطب سوال های خودم قرار می دادم. و در این  حال  کیفیتی  بود. شاید یک جور  رضایت! حالا خودم  تنها باید نماز صبح را بجا آورم. دستم  را  به صورتم می کشم. ریشم به طرز عجیبی دراز شده و صورتم انگار سنگین شده.چند روز از آمدنم  می گذشت  که اولین بار نماز جماعت  را با ترس و لرز و در هیات " امام"  و  توی  "گرد کوه"، همین جایی که دیگر از چشمشان  افتادم  بجای آوردم. " بسیاری  از مردم، از اعماقی  قیرگون تر  از مغاکی  که ویکتورینوس در آن به سر می برد، به سوی  تو رجعت  می کنند."  نذر کرده  بودم. کاش  تو هم  بودي. یادم می آید که  بعد روحانی نماز را فراموش کرده بودم و در صرافت  این بودم  که آداب را صحیح بجا آورم. گرچه زمان هم  از دستم  در می رفت و می شد که  ارکان  را کوتاه و گاه بلند بجا آورم.به هر روی به خیر گذشت. وقتی آدم چند حرف  از علما و بزرگتر های خودش بشنود و آن ها بگویند که نماز را وقتی جلو می ایستی  چگونه بجا آوری  و بگویند  آن همه  نفس   روحانی   تو  را  کمک  می کند که تنها  نیستی، آن  وقت  آدم قوت می گیرد و...
برایت  بنویسم  که اکنون یک سال است که به این آبادی اعزام شده ام. امروز  عصر مردم  آبادی حرمت  آن همه مجلس ختم  و مجلس شادی که در کنارشان بودم را شکستند. می گویند  که  میرزاصالح  حرمت  مقدسات را نمی گزارد. خلاف شرع می کند.
همین مراد می گوید که چشم ناپاک به دخترش داشته ام و چند بار خواسته ام به دخترش تعرض کنم. چه حرف ها که  نمی زنند!
و حسن  نعره  می کشید  که :" همه ی نماز و  روزه هایمان  باطل بوده  با این ناخلف!" و حسن، آن روز مرا  بلند  کرده  بود.
روزی که جماعت آمده بودند. صلات ظهر بود. رکعت دوم بود که احساس کردم پرده ای مات  روی چشم هایم کشیده  شد. انگار نیرویی  همه ی اندام هایم  را منقبض می کرد. بعد دیگر چیزی ندیدم. حسن می گفت که پشت سرم غوغایی بوده و همه  نماز را رها کرده بودند. با این حال،حرمت پدرم را هم نگه نداشتند.اقلاً بگویند این پسر حاج آقاست! کسی که سال ها توی بازار دادوستد داشت. توی  بازار بود و هر معامله را به تقید طبق "مکاسب" و آیین  آن  انجام می داد. همیشه هراس داشت که احکام  مغشوش
شود و شارع مقدس بی محل گذاشته شود.
شب جمعه به تنهایی به مسجد رفتم. تا صبح توی مسجد از سردی، صدای برخورد دندان هایم را با هم می شنیدم و منتظر بودم تا بار دیگرشبح اش را ببینم و گرمای وجودش مرا تسلی دهد. اما تا خود صبح هیچ اثری از او ندیدم:" اَمَن یُجیبُ المُضطَرُاِذا دُعاهُ وَ یَکشِفُ السوُء". همه اش این نبود. به  یاد می آوردم  که  پای درس  آن ها خیلی چیزها یاد گرفتم. کلاس معاد شناسی را دوست داشتم  که ارتباطی  با عوالم دیگر داشت و رویاهای  صادقانه و خواب که میان کلام آن علما درهمین بحث ها تبلوری شورانگیز می یافت. ازهمه ی  این ها  کمک می گرفتم  تا آرام شوم. آیا آدمی به تناسب درجه ی نیت و خلوصش بدان راه می یابد و آن را می چشد؟ وقتی عالم  بزرگوار صدق کلامش بود که می گفت  قاضی  ابوعلی محسن تنوخی  صاحب "فرج  بعد از شدت" آورده است که :" شبی از شب ها نماز بسیار بگزاردم و ادعیه ی ماثوره به اخلاص بخواندم و در خواب  دیدم که به کنار دجله  بیرون رفتم، بر ساحل مردی دیدم، نشسته. هر بار که دست در آب دجله کردی، به کلی بسته شدی، چنان  که یک  قطره آب از دست او بیرون نرفتی و زمین دجله خشک شدی و آب بر زبر یک دیگر مترکب می گشتی تا کوهی بلند شدی. و چون دست از آن بیرون
آوردی، دیگر بار جریان دجله به حالت اول  رفتی. من از عظمت  آن حال و هیبت آن مرد  تعجب  نمودم و بترسیدم  و فرا رفتم  و ..." در این معنا چیزی بود که دست هایش  می لرزید و آن جمع کوچک  با چشم های  بازمانده، تو گویی  که کلمات در هیات تصویرهایی  شگفت، آن ها  را با  خود می برد. به  تدریج که این کلاس ها را می رفتم بیشتر از خودم مراقبت می کردم و نفس سیری ناپذیر را رها نمی کردم.
 اما من در آن جای شلوغ، چیزی شبیه به یک جشن بزرگ، در کنار زنی پوشیده در چادرنمازنشسته بودم. وقتی  به اطرافم نگاه کردم همه ی دوستان آمده بودند با عباهایی سیاه و چشم هایی پر از رگه های  درشت خون! دست هایم  می لرزید:" انا نخاف من ربنا یوماً عبوساً قمطریراً." وقتی به زن  نگاه کردم اسباب صورتش با معماری عجیب و زیبایی خاصی دیده می شد. این جا توی گرد کوه، دختر مراد با گونه های ترد و سفید، چیزهایی از آن  زن را با  خود داشت. وقتی می خندید، گونه هایش چال می شد و موج می بست توی سفیدی زلال پوستش دایره دایره!و تو شاید بتوانی تصور سنگ ریزه ای را  بکنی که تن آبی زلال و ایستا را بشکند. این ها  را در خنده اش  دیده ام. روی  گونه هایش  نقش می بندد آن همه دایره روی هم! وقتی دست  در آب  حوض فرو می برم تا وضو بگیرم  به یاد خنده اش می افتم. و هنگامی که به فرصت های گناه با او می اندیشم، به خدا پناه می برم. بالاخره پچپچه ها دنبالم راه افتاد و روز به روز اطرافم خالی شد تا دیگر کسی نماند. اما من نمی دانستم چهره ی آن زن را کجا دیده ام .
حالت شهوتناکی داشتم! کلمات عربی از جایی توی همان جمع ، گنگ و نامفهوم، برمی خاست و امتداد می یافت.من بی اعتنا به آن ها و لباسی که بی هدف در آن فرورفته بودند، آکنده از سرخوشی ای بودم که تا آن  وقت  تجربه نکرده  بودم. گفتم :" اما تو کیستی؟"  گفت :" چیزی که می خواهی، همان!"  گفتم:" آخر از  کجا ...؟" گفت :" خواسته ای. در انتظارش  به سر برده ای."
حرف هایش نامفهوم بود. به نظرم آمد گفت و گوی عبثی بود. چرا همه اش دلم ضعف می رفت؟ مدت آزگاری است که فکر آن زن روی سرم آوار می شود. چند وقت پیش، پنهانی به امامزاده ی شهر رفتم و نشستم و گریه کردم. العیاذ باالله فکرهای ناجوری از سرم گذشت. خداوند افکار ناپاک ما را بشوید. صبح  آن روز کلاس دیر شده بود و من زمانی رسیدم که  پشت در اتاق صدای آن روحانی می آمد که :" و امید آن دارم که گناهان بسیار ما را کفارت آن باشد که چون ما از این جهان بیرون شویم این حکایت بماند و بخوانند."
                                                                                                                 کرمانشاه/بهمن90


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :