انگشت شست روی دماغ مامان
داستانی از رضا سلیمانی

نویسنده : رضا سلیمانی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اسفند ماه ١٣٩٢


(( انگشت شست روی دماغ مامان ))

- رضا سلیمانی

من وقتی کوچک بودم همیشه یک آرزو داشتم وهی از خدا می خواستم که به ما شش بچه بدهد . من همیشه وهر جااین ارزو را می کردم تا این که خدا بعد از یک سال بهمان یک بچه داد .  اول که نوزاد بود خیلی با نمک بود . وهیچ کاری نمی توانست بکند  . آن موقع خانه ما پرمهمان بود ،  وقتی خواهرم سه ساله شد ماجراهای ما هم شروع شد . او کارهای عجیبی می کرد وقتی من خواب بودم او بیداربود ،  موقعی از خواب بیدار میشدم که به مدرسه بروم تمام کتابهایم را خط خطی کرده بود .

 اولش فکر کردم فقط اخر کتابم رو خط انداخته ولی سر کلاس وقتی معلم گفت کتاب بنویسیم رو روی میز بذارید وتکلیف مربوط به درس رو انجام بدید  ، خیالم راحت بود چون همیشه قبل از اینکه خانم بگه من تکالیفم رو تو خونه انجام داده بودم اما اون روز کتاب رو که باز کردم چشمام از حدقه بیرون زد تمام  صفحه خط خطی شده بود  . من هم واسه این که معلمم تنبیه م نکنه تمام صفحه رو با پاکن پاک  کردم اما اینجا یه مشکل دیگه داشتم واون این بود که پاکنم رنگ مداد روپخش میکرد  ، خلاصه حسابی تو دردسر افتادم .

  تازه زنگ بعد هم امتحان بنویسیم داشتیم  ولی من کلی عصبانی بودم وامتحان رو خراب کردم وقتی اومدم خونه از دست اتوسا ناراحت بودم ولی اتوسا کوچولو بود و نمیشد سرش دا د زد وتنبیه ش کرد .

 هر موقع هم که می خواستم سرش داد بزنم مامان می گفت انگشت شست رو دماغ مامان ، این یه قانون بود بین من و مامان ، هر وقت خرابکاری می کردم یا گند می زدم به چیزی  ، بایستی به نشانه معذرت انگشت شستم رو می ذاشتم رو دماغ مامان ...اگه می بخشید انگشت شستش رو می ذاشت رو دماغم . اگه هم نه دماغش رو از زیر انگشتم می برد اونور...

فردا که به مدرسه رفتم خانم معلم نمره ها رو خوند ومن هفده ونیم  شده بودم من همه نمره هام همیشه بیست میشد حالا هفده ...من رو باش دعا میکردم شش قلو بیاریم همین یه قلش هم کلافمون کرده  .

از اون روز به بعد کتاب ها رو زیر سرم میذاشتم ومی خوابیدم  ،  یه روز هم بلوز وشلوار مدرسه م رو برداشته بود وبا جوهر رنگ زده بود من که می خواستم به مدرس برم حرصم گرفته بود مادرم لباسهام روانداخت تو ماشین ، کمترین تایم لباسشویی نیم ساعت بود من هم که مدرسه رفتنم نیم ساعت دیر شده  بود دلم می خواست کله اتوسا رو بکنم  یه روز  هم که یکی از فامیلهامون که به مسافرت اومده بودن ویه دختر سه ساله داشتن  اتوسا با دخترشون صبح زود بیدار شده بودن وسر یه عروسک با هم دعواشون شده بود سر صداشون واسه ادم خواب نمی ذاشت تازه سری صبح بودم وقتی واسه استراحت نداشتم امروز هم امتحان علوم داشتیم علوم هم نوزده شدم .

 کم کم دارم از چشم معلم می افتم . ظهر سر سفره خواهرم دستش رو کرد تو غذای من واشتهام  رو کور کرد.

شب دیگه بجز کتابهام لباسهامم قایم کردم اتوسا هم یه بازی جدیدی اختراع کرده بود . همش می خواست بازی کنه اسم بازیش رو گذاشته بود دماغ بازی ...  قانون بازی هم اینطوری بود باید دستهارو جفت هم روی زمین میذاشتیم ودماغ هامون رو بهدماغ هم میزدیم وبجای همدیگه حرف میزدیم وقتی باباومامان از خواب بعداز ظهر بیدار شدن اتوسا سراغ مادر رفت وپنج دقیقه با مامان دماغ بازی کرد بعد نوبت پدر شد با هم هفت ، هشت دقیقه بازی کردن .

بعد پدر پرسید کی این بازی رو اختراع کرده هر کسی می گفت من این بازی رو درست کردم خلاصه سر این موضوع خیلی جروبحث کردیم بالاخره منبرنده شدم وبازی رو به اسم خودم ثبت کردم من چرخی تو خونه زدم از رو پله ها پریدم به طرف مامان رفتم و خواستم با من هم دماغ بازی کنه... وسطای بازی من سک سکم گرفت ودماغم محکم به دماغ مامان خورد ، خون از دماغش سرازیر شد و با دیدن خون جیقش دراومد...دکتر دماغش رو باند پیچی کرده هر چند خاله بهم می گه قربون سرت سبب خیر شد تا مامانت به این بهونه دماغش رو عمل کنه...اما فکرش را که می کنم میبینم همان دماغ قبلی بهتر بود چون مامان اجازه نمی دهد انگشت شستم را بگذارم روی دماغش...

مرداد92

نویسنده : رضا سلیمانی

سن : 11 سال

کلاس : چهارم

جشنواره بیهقی - شب گذشته


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : شروین
آدرس اینترنتی : http://

آفرین به مرد کوچکی که در کنار استاد دولت آبادی بحق ایستاده است....مرسی مرسی