سکوت در تذکره الاولیا (با نظر به نظریات میخائیل باختین) /حسین عظیمی

نویسنده : حسین عظیمی
تاریخ ارسال : نوزدهم آذر ماه ١٣٩٢


سکوت در تذکره الاولیا (با نظر به نظریات میخائیل باختین)

حسین عظیمی

 

چکیده

در مقاله حاضر کوشش شده است تا با اتکا با گفتگوگرایی میخائیل باختین به یکی از جذاب­ترین آثار نثر فارسی ، تذکره الاولیا نگاه شود و در آن به ، انواع، دلایل و پیامدهای سکوت در رویارویی با دیگری یعنی در گفتگو در معنای گسترده آن پرداخته شده است. در ابتدا به صورت بسیار اجمالی دیدی کلی از نظرگاه باختین ارائه شده، سپس انواع سکوت در تذکره الاولیا را معرفی شده و نمونه هایی ذکر شده است. در نهایت سعی شده تا تحلیلی از این انواع به دست داده شود.

گفتگوگرایی

 گفتگوگرایی در قلب تفکر فلسفی میخائیل میخائیلوویچ باختین قرار دارد اما خود باختین بیش از هر جای دیگری، در ادبیات به جستجوی گفتگوگرایی پرداخت. توضیح گفتگوگرایی باختین به صورت بسیار موجز را می­توان با یک مثال انجام داد. فرض کنید دو نفر در دو سوی یک میز روبروی هم در یک اطاق نشسته اند، هر یک از این دو نفر قسمتی از اطاق ، صورت بدن و لباس­های دیگری را می­بیند و طبیعتا از دیدن پشت سر و ظاهر خودش محروم است. به این ترتیب هیچ یک از این دو نفر نمی­توانند مدعی شوند که اطاق را و حتی خودشان را به درستی و به طور کامل می­­شناسند. اما آنها می­توانند با هم وارد گفتگو شوند و از این راه نگاه اضافی دیگری را به نگاه خود بیافزایند و به شناختی کامل­تر از خود و محیط اطرافشان برسند. با کمی تسامح می­توانیم مدعی شویم که باختین این مثال را به همه ابعاد زندگی مادی و فکری انسان گسترش داد. باختین اعتقاد دارد که انسان در همه لحظات حیاتش در حال گفتگو با دیگران و با محیط خویش است. اگر گفتگو را در مقابل گزاره گرایی قرار دهیم درک منظور باختین آسان­تر می­شود. در منطق گزاره­ای با یک حکم کلی و ضروری مواجهیم که با یک نقطه در پایان تمام می­شوند، این گزاره­ها وقتی در ایدئولوژی­ها جذب می­شوند بدل به حقایقی تزلزل ناپذیر می­شوند. حقایقی که در مقابل آنها باید سکوت کرد. در مقابل در گفتگوگرایی هیچ گزاره ضروری و کلی ای وجود ندارد.  به عبارت روشن­تر پس از بیان هیچ ادعایی سکوت برقرار نمی­شود بلکه پاسخی ارائه می­شود که به نوبه خود مستلزم پاسخ دیگری است. این سخن­ها که هر یک به دیگری پاسخ می­دهد جریانی بی پایان از گفتگو را به راه می­اندازند که در خلال آن فهم و حقیقت روی می­دهد بدون اینکه لزوما به نقطه پایانی برسد. بدیهی است که چنین گفتگویی تنها زمانی امکان پذیر خواهد بود که اختلاف نظر وجود داشته باشد. جایی که میان افراد اختلافی وجود ندارد و افراد به یک نقطه نظر پایانی رسیده باشند دیگر پاسخی به هم نمی­دهند و گفتگو پایان می­یابد. در نتیجه گفتگوگرایی مستلزم چند صدایی است. حالتی که در آن هیچ صدایی غالب نباشد و همه صداها به گوش برسند. باختین چنین وضعیت چندصدایی و گفتگوگرایی را در رمان داستایفسکی سراغ می­کند. در یک اثر ادبی.

یکی از جنبه های جذاب گفتگوگرایی باختین نقش و جایگاه سکوت در آن است. سکوت گاه می­تواند در نقش یک پاسخ سازنده ظاهر شود و در واقع نوعی صدا برای ادامه گفتگو باشد. گاه شکل تسلیم و پذیرش یک صدا را به خود می­گیرد – حالتی که در آن یک صدا به یک گزاره نهایی تبدیل می­شود. و گاه می­تواند نشان کناره گیری خودخواسته و یا تحمیلی از جریان گفتگو باشد. در مقاله حاضر با تکیه بر آرای باختین به پژوهش سکوت در تذکره الاولیا رفته ایم. تذکره الاولیا اثر منثور فرید الدین عطار نیشابوری که به ذکر هفتاد و دوتن از صوفیان اختصاص دارد.، مشحون از حکایت­هایی است که یا خود به فرم گفتگو هستند و یا در آنها گفتگویی رخ می­دهد. و از این جهت یکی از جذاب­ترین آثار ادبیات فارسی از نظر گفتگوگرایی است. در زیر ابتدا نمونه­هایی از سکوت در تذکره الاولیا را معرفی می­کنیم و انواع آن را مشخص می­کنیم، سپس به تحلیل آنها از منظر نظریات باختین می­پردازیم.

انواع سکوت در تذکره الاولیا

با توجه به سلسله مراتبی که در مراتب مقام و حال در میان عارفان وجود دارد بسیار به ندرت پیش می­آید که در یک گفتگو دو طرف از نظر معرفت و مقام عرفانی در یک سطح باشند. در منتها علیه بالا دست این سلسله، حداقل در ترتیب مقامی مخاطبان یک سخن خداوند قرار دارد. در پایین دست این سلسله هم مردمان عادی کوچه و بازار قرار دارند. با توجه به مخاطب می­توان دو نوع سکوت و یا گرایش به سکوت را تذکره الاولیا تشخیص داد.

سکوت و تسليم عارف در مقابل خداوند

 و گفت: چون مريد نعره زند و بانگ کند، حوض بود، چون خاموش بود دريايي شود پر در. (عطار، تذکره الاولیا، ص 179)

در تذکره الاولیا از صحبت با خداوند یاد شده: «معرفت به خاموشي نزديک­تر است که به سخن گفتن، و دل مومن روشن است به ذکر او، و ذکر او غذاي اوست.» (عطار، تذکره الاولیا 253) با توجه به حکايت­ها به نظر مي­رسد که مي­توانيم ميان دو نوع گفتگو با خداوند تمايز قائل شويم. عارف در مقام پاسخ دادن به خدا بايد سکوت و صبر پيشه کند، در مقابل بلا و يا نعمتي که از حق به او مي­رسد دم نزند و رضا دهد. اينجا سکوت لازم است. در مقابل هر چه از دوست رسد بايد سکوت کرد. اما در مقام ديگري عارف بايد مدام در حال گفتگو با خداوند باشد. عارف بايد مشتاق گفتگوي حق باشد. «هر که حديث کردن به مناجات با خداي – عزوجل – دوست­تر ندارد از حديث مخلوقان، علم وي اندک است و دلش نابينا و عمرش ضايع.» (عطار، تذکره الاولیا ص49 ذکر مالک دینار)

سکوت و خاموشي نقش مهمي در رفتار صوفي بازي مي­کند. عارف بايد در مقابل هر چه از خدا به او مي­رسد سکوت کند. این سکوت نشان دهنده، موافقت و یکی شدن هر چه بیشتر صوفی با مبدا وجود است. در تفکر توحيدي در و ديوار وجود اين عالم صداي خداوند است، خدا در همه جا و همه حال خود را به عارف مي­نماياند و با او صحبت مي­کند، صوفي در همه جا، حتي جاهايي که بي ربط مي­نمايد صداي حق را مي­شنود. روايت کرده­اند که روزي در بازار يک دهاتي روباه مي­فروخت و به زبان ترکي بانگ مي­زد: ديلگو (روباه) مولانا که از آنجا رد مي­شد آن را «دل کو»شنيد و حالت وجد به او دست داد. و يا ابوحمزه با شنيدن صداي قارقار کلاغي آواز لبيک مي­دهد. (هلموت ریتر، دریای جان ص 525) و يا جنيد که در پاسخ به بانگ سگي لبيک مي­گويد، زيرا «قوه و دمدمه سگ را قهر حق –تعالي- مي­بيند و آواز از قدرت حق –تعالي –مي­شنود  و سگ را در ميان  نمي­بيند لاجرم لبيک جواب مي­دهد.» (عطار، تذکره الاولیا 387) وقتي جهان اين گونه مشحون از حضور خداوند است عارف بايد از سر ادب و حيا سکوت کند.[1] در جايي که خداوند سخن مي­گويد، عارف نبايد زهره داشته باشد که حرفي بزند. بايد دقت داشته باشيم که خود فعل سخن گفتن است مطرح است، صرف نظر از اينکه چه چيزي بگويد. عمق اين چنين سکوتي تا به حدي ست که عارف حتي نبايد در درون خودش هم دم بزند، هيچ صدايي حتي در درون فرديت خودش هم نبايد بلند شود،

 سمنون محب يک بار در مناجات گفت: الهي! در هر چه مرا بيازمايي، در آن راستم يابي، و در آن تسليم کنم، و دم نزنم. در حال دردي بر وي مستولي شد که جانش بر خواست آمد، و او دم نمي­زد. بامدادان همسايگان گفتند: اي شيخ دوش تو را چه بود که از فرياد تو ما را خواب نيامد؟ و او هيچ دم نزده بود، اما صورت جان او بر صورت او آمده بود و به گوش مستمعان رسيده. تا حق –تعالي- بدو باز نمود که: خاموشي خاموشي باطن است، اگر به حقيقت خاموش بودي، همسايگان را خبر نبودي.(عطار ، تذکره الاولیا ص 467)

گاهي اين سکوت يک نوع حالت اخلاقي چون متانت و خویشتنداری را پيدا مي­کند، حالتي که درآن عارف هر چند در اوج بلا مي­سوزد اما دم نمي­زند. در ذکر ابوبکر کتاني مي­گويد:

 درويشي به نزديک من آمد، و مي­گريست، و گفت: ده روز است تا گرسنه­ام با بعضي ياران از گرسنگي شکايت کردم. پس به بازار شدم. درمي يافتم در راه، که بر آن نوشته بود که: خداي به گرسنگي تو عالم نيست که شکايت مي­کني؟ ( عطار، تذکره الاولیا ص 518)

   درويش نبايد از روزگار خويش با غير خدا صحبت دارد. يکي ديگر از مواردي که سکوت نشان دهنده حسن اخلاق سالک است آن است که او نبايد فخر بفروشد و داد علم و معرفت بدهد و خودنمايي کند. او نبايد در بند اين باشد که خلق را خوش بيايد، «صادق آن باشد که... جهت صلاح دل خويش داند، و دوست ندارد که مردمان ذره­اي اعمال او ببينند.»[2]  سالکان در پي اين نيستند که در چشم خلق خودنمايي کنند، بلکه به دنبال قبول نزد حق هستند.«خواجه عبدالله انصاري در طرز سلوک عرفان مي­گويد: ايشان در معاملت مي­کوشيدند، نه در بسياري مقال و سخن.»( هاشمی نژاد ، سیبی و دو آینه ص 16) در مواردي هم سکوت عرفا به دليل ضعف زبان در بيان موضوع بوده است، گويي زبان ناتوان است و هر چيزي که بگويي محکوم و ناپسند است.

يک روز] محمد واسع[بر در قتيبه بن مسلم شد با جامه­هاي صوف. گفت: صوف چرا پوشيدي؟ خاموش بود. گفت چرا جواب ندهي؟ گفت: خواهم که بگويم از زهد نه، که بر خويشتن ثنا گفته باشم، يا از درويشي، که از حق –تعالي – گله کرده باشم. (عطار ، تذکره الاولیا ص52)

   هر چه بگويد ناروا خواهد بود! چه بسا اين يکي از ساده­ترين نمونه­هاي ضعف زبان بشري در مقابل درگاه خداوند باشد، ضعفي که صوفيان در تمام طول تاريخ از آن سخن گفته­اند و به سبب آن زبان را از حمل حقيقت الهي ناتوان دانسته­اند.

   گذشته از شرم عارف از سخن گفتن در محضر خداوند و موافقت او، ارزش اخلاقي سکوت و ضعف زبان ترديدي نيست که مهم­ترين دليل پافشاري بر سکوت، ارزش سازنده خود سکوت است. سکوت موجب تعالي روحي و معنوي عارف مي­شود، چنان که در نقل قول ابتداي اين بخش ديديم، مريد اگر نعره زند حوض باشد و اگر خاموش باشد درياي پر در. به همين قرينه است «گفتند مرد در کدام وقت در دوستي حق به غايت رسد؟ گفت: چون منع و عطا هر دو بر او يکسان شدند به غايت محبت رسيده است». (عطار،تذکره الاولیا ص85) در سکوت است که گنجينه­هاي حکمت کشف مي­شود. دريا چون از خروش مي­افتد و آرام مي­گيرد، گوهرها در درون خودش پرورش مي­دهد، حسن بصري مي­گويد: «پيوسته اهل دل به خاموشي معاودت مي­کنند تا وقتي که دل­هاي ايشان در نطق آيد، پس از آن بر زبان سرايت کند.» (عطار، تذکره الاولیا ص 39) دل در خاموشي پرورش مي­یابد و گويا مي­شود. در شرح معراج بايزيد با زباني دلنشين مي­گويد: «روشن­تر از خاموشي چراغي نديدم و سخن به از بي سخني نشنيدم، ساکن سراي سکوت شدم.» (عطار، تذکره الاولیا 184) در اين خاموشي است که سالک به پرواز در مي­آيد و زبانش زبان تجريد مي­شود و کلامش کلام توحيد.

 

 

سکوت و کناره گيري از خلق

سکوت در مقابل خواست و اراده و سخن خداوند تنها سکوتي نيست که در تذکره الاوليا با آن روبرو مي­شويم. نوع ديگر آن، سکوت در مقابل خلق است. اين سکوت در بيشتر موارد حالت نوعي کناره­گيري و بي اعتنايي به خلق و صحبت خلق را به خود مي­گيرد. در کتاب صحبت با خلق، حتي مصاحبت بهترين مردمان نکوهش شده است:

 نقل است ابوبکر وراق که عمري تا در آرزوي خضر بود و هر روز به گورستان رفتي و باز آمدي. در رفتن و باز آمدن جزوي قرآن بر خواندي. يک روز چون از دروازه بيرون شدي پيري نوراني پيش آمد و سلام کرد. جواب داد. گفت: صحبت خواهي؟ گفت: خواهم. پير با او روان شد تا به گورستان. در راه با او سخن مي­گفت و همچنان سخن گويان مي­آمدند تا به دروازه رسيدند. چون بازخواست گشت. گفت: عمري که مي­خواهي تا مرا ببيني. من خضرم. امروز که با من صحبت داشتي از خواندن يک جزو محروم ماندي. چون صحبت خضر چنين است. صحبت ديگران چه خواهد بود؟ تا بداني که عزلت و تجريد و تنهايي بر همه کارها شرف دارد. ( عطار ، تذکره الاولیا ص 493)

   وقتي زبان به حرکت در مي­آيد دل از توجه باز مي­ماند «زبان گويا هلاک دل­هاي خاموش است.» ( عطار ، تذکره الاولیا ص 538 ذکر منصور حلاج)به همين دليل است که تفاوتي نمي­کند که مخاطب و طرف گفتگو چه کسي باشد، همواره سکوت کردن بهتر است تا سخن گفتن و هميشه راز و نياز توجه به خدا بهتر از گفتگوي مردمان است چرا که در مصاحبت خلق، بايد در بند خوش آمد طرف صحبت باشيم و نه خوشايند خداوند.[3] صحبت با خلق که توجه به خداي را کم مي­کند زمينه را براي هر گونه گناهي فراهم مي­کند. در حکايت توبه ذوالنون می­خوانیم که زاهدی تن خود را به اين دليل تنبيه مي­کند که با خلق آميختن مي­خواهد، زيرا «از روزگار آدم تا اکنون هيچ فتنه ظاهر نشد مگر به سبب آميختن با خلق، و از آن وقت باز تا امروز هيچ کس سلامت نيافت مگر آنکه از اختلاط کناره گرفت.» (عطار ، تذکره الاولیا 494 ذکر محمد وراق)اين فتنه انگيزي آميختن با خلق تنها در رابطه ميان عارف و خدا نيست بلکه مي­تواند ميان خود افراد را هم بر هم بزند.[4]

    گاهي هم گفتگويي در نمي­گيرد اما دليل آن گريز از گفتگو نيست بلکه به خاطر اختلاف زبان و افق فهم دو طرف گفتگو ناممکن مي­شود. در ديدار احمد خضرويه و بايزيد، تا بايزيد هفت مرتبه فرو نمي­آید، احمد نمی­تواند سخن او را در يابد. در این حکايت يک عارف در مقابل ديگري قرار داشت و مي­داند که تقصير از جانب خود اوست که فهم سخن بايزيد نمي­کند، اما هميشه اين گونه نيست که مخاطب خود را فروتر ببيند و با تواضع در مقابل زبان و سخن عرفاني قرار بگيرد. مثال درخشان اين اختلاف را در رويارویي ابراهيم ادهم با مرد لشکري مي­بينيم که در نهايت به تقابل و خشونت هم مي­رسد. نمونه ديگر اين نوع را در ذکر حبيب عجمي مي­يابيم، جايي که احمد حنبل و شافعي، دو فقيه بزرگ، مي­خواهند با او گفتگو کنند:

 احمد گفت: من او را سوالي خواهم کرد. شافعي گفت: ايشان را سوال نشايد کرد که ايشان قومي عجيب باشند. احمد گفت: چاره چيست؟ چون حبيب فراز رسيد، احمد گفت: چه گويي در حق کسي که از اين پنج نماز يکي از وي فوت شود، نمي­داند کدام است، چه بايد کرد؟ حبيب گفت: […]اين دل کسي بود که از خداوند غافل باشد، او را ادب بايد کرد و هر پنج نماز را قضا بايد کرد. احمد در جواب او متحير بماند. شافعي گفت: نگفتم ايشان را سئوال نتوان کرد! ( عطار ، تذکره الاولیا 58)

    زبان حبيب براي احمد حنبل و شافعي غريب مي­نمايد، به اين ترتيب به نظر مي­رسد که عارف چاره­اي جز سکوت ندارد وگرنه از جامعه طرد مي­شود و آزار مي­بيند، چون کار بايزيد بالا گرفت «سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي­گنجيد، حاصل هفت بارش از بسطام بيرون کردند و شيخ مي­گفت: چه مرا بيرون مي­کنيد؟ گفتند: تو مردي بدي تو را بيرون مي­کنيم. شيخ مي­گفت: نيکا شهرا که بدش من باشم!»[5]( عطار ، تذکره الاولیا ص 149)

    ديديم که تنها انگيزه آنها براي عزلت گزيدن از مردم آسوده کردن خودشان از گزند آزارهاي مردمان کوته فکر نيست اما بعضي از ايشان براي فرار از آزار خلق ابتکارات جالبي داشته­اند. بايزيد را می­بینیم که چون مي­خواهد مردمان را از خود دور کند در ماه رمضان نان می­خورد. یا فتح موصلي را مي­بينيم که براي پنهان کردن خودش از خلق «دسته يي کليد بر هم بسته بود – بر شکل بازرگانان – هر کجا رفتي در پيش سجاده نهادي تا کسي ندانستي که او کيست.» (عطار ، تذکره الاولیا ص 308)بايد اشاره کنيم که عرفا در اعراض از گفتگو با خلق تنها به فکر خود نبودند، آنها از اينکه شخصيت خودشان حجاب راه سالکان بشود و آنها را از خدا غافل کند هم نگران بودند.[6]

   نمونه­هاي زيبايي از فرار از خلق در کتاب وجود دارد: علي جرجاني است که وقتي بشر را مي­بيند مي­گويد: «آيا امروز چه گناهي کردم که آدمي مي­بينم؟» (عطار ، تذکره الاولیا 118)و يا عبدالله منازل که چون سائلي جواب مسئله را دوباره سوال مي­کند، مي­گويد:« من درپشيماني آنم که اول چرا گفتم!» ( عطار ، تذکره الاولیا ص489)و يا داوود طايي که وصيت مي­کند «مرا در پس ديواري دفن کنيد تا کسي پيش روي من نگذرد!» ( عطار ، تذکره الاولیا ص 241)و يا فضيل عياض که آرزو مي­کند که بيمار بشود «تا به نماز جماعت نبايد شد تا خلقم را نبايد ديد.» و در جايي ديگر مي­گويد«منتي عظيم فرا پذيرم از کسي که بر من بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد.» ( عطار ، تذکره الاولیا ص 86)و يا شقيق بلخي که گفت: «عبادت ده جزء است، نه جزء گريختن است از خلق و يک جزء خاموشي.» (عطار ، تذکره الاولیا ص 213)

محرم و نامحرم

گفتند: چرا سلطانان را وعظ نکني که ظلم بر ما مي­رود؟ گفت: خداي را از آن بزرگ­تر دانم که من او را پيش کسي ياد کنم که او را نداند. ( عطار ، تذکره الاولیا ص 117 ذکر بشر حافی)

سکوت در مقابل ديگري، ما را به قلب يکي از مهم­ترين اعتقادات عرفاني مي­برد: محرم و نامحرم. پژوهش در چند و چون اين راز پنهاني که عقل به آن راه ندارد و دست غيب از آن محافظت مي­کند حقيقتي که نامحرم توان ديدار آن را هم ندارد، وظيفه پژوهش حاضر نيست. چيزي که روشن است اين که در جاي جاي ادبيات عرفاني ما از اين راز پنهاني سخن به ميان آمده است و تذکره الاوليا هم در اين ميان استثنا نيست. به جز رازي که در پرده است و از ميان خود مشايخ هم جز معدودي به آن دست نيافته­اند، ماهيت کلي سخن عرفاني هم طوري است که هر کسي توان فهم آن را ندارد. دوستي و صميمیتي ميان خداوند وعارف در مي­گيرد که هر کسي نمي­تواند به آن راه يابد. درست همانطور که در ميان دو دوست صميمي ديواري وجود دارد که از دوستي آنها حفاظت مي­کند، در اين راه غيرتي وجود دارد که به نامحرمان اجازه ورود به حريم دوستي را نمي­دهد، غيرتي که حتي در عشق زميني هم وجود دارد. عاشق نمي­خواهد که نامحرم، ديگري و عاشق دروغين به سراي معشوق راه يابد. ميان عبد و معبود هم رازهايي در کار است که سرّ آنها را تنها خود مي­دانند و اگر کسي که آشناي اين پرده نشده است بشنود و آن را با ترازوي شريعت عوام بسنجد به کفر نزديک­تر مي­نمايد: «و گفت: اهل انس در خلوت و مناجات چيزها گويند که نزديک عام کفر نماید، اگر عام آن را بشنوند ايشان را تکفير کنند.» (عطار ، تذکره الاولیا ص 402 ذکر جنید بغدادی)يکي از دلايل سکوت عرفا در مقابل مردم رازداري آنهاست، آنها اجازه ندارند تا اسرار الهي را فاش کنند. اکنون بايد اضافه کنيم که اين راز داري، تنها به خاطر منع الهي نيست بلکه خود عارف هم مايل نيست تا اسرار عشق بازي خود را با خدا همگاني کند و دوست دارد آن را در حريم سينه خود نگاه دارد. عرفا تنها با دوستان خاص، با عرفاي ديگر است که وارد گفتگو مي­شوند. در اين گفتگوها هم در واقع مايي و مني از ميان آنها بر داشته شده است و همه يگانه شده­اند.

   چون محرم سخن حق ناياب است، در سخن گفتن خست به خرج مي­دهند. در تذکره الاولیا یحيي معاد را می­بینيم که «يکي روز بر منبر آمد. چهار هزار مرد حاضر بودند. بنگرست نيکو، و از منبر فرود آمد، گفت: از براي آن کس که بر منبر آمديم، حاضر نيست.» (عطار ، تذکره الاولیا ص327)هر کسي را به اين پرده راه نيست، نه تنها به خاطر راز داري بلکه همچنين به اين دليل که هر کسي حوصله و توان شنيدن سخن حق را ندارد.

 حسن بصري در هفته­يي يک بار مجلس وعظ گفتي و هر باري که به منبر بر آمدي چون رابعه را نديدي مجلس به ترک گرفتي و فرو آمدي.گفتند: اي خواجه، چندين محتشمان و خواجگان و بزرگان آمدند، اگر پير زني، مقنعه داري، نيايد، چه باشد؟ او گفتي:آري، شربتي که ما از براي حوصله پيلان ساخته باشيم در سينه موران نتوانيم ريخت. ( عطار ، تذکره الاولیا ص29)

   به همين دليل است که مي­بينيم در طول تاريخ بسياري در پاي مجلس و سخن بزرگان نشسته­اند و سخن آنها را شنيده­اند اما نه تحول در آنها رخ داده است و نه آن سخن­ها را عجيب دانسته­اند. اين امر به اين دليل است که مخاطب سخن عرفاني مخاطبي خاص است. اين سخن را اگر فرد عادي بشنود بر او اثر ندارد اما آتش بر جان عاشقان مي­زند. در ذکر حبيب عجمي می­خوانیم که روزی در اثر شنیدن تلاوت قرآن می­گریست ، به او خرده گرفتند که تو عجمی و قرآن عربی را نمی­فهمی، پاسخ داد که دلم عربی است، حبيب محرم و آشناي اين راه شده است وگرنه چه بسيار اعرابي که شنيدن صوت قرآن بر آنها هيچ اثري ندارد. اهميت جايگاه مخاطب در تاثير گذار بودن سخن نزد عرفا شناخته شده بود. آشنايان اين پرده سخن را نه مانند ديگران با گوش سر که با گوش جان، با دل مي­شنوند. حبيب در پاسخ معترضان که مي­گويند تو عربي نمي­داني مي­گويد، زبانم عجمي­ست لکن دلم عربي­ست.اين زبان دل است که صدايش در هفت آسمان مي­پيچد و اين دل است که بايد زبان حق را بشنود و تنها در اين صورت است که اين سخن اثر مي­کند. فضيل عیاض در اثر شنیدن آیه­ای از قرآن متوحل می­شود. آيا هيچ کسي پيش از فضيل قرآن نشنيده بود؟ چرا آن آيات بر آنها مانند فضيل اثر نگذاشته بود؟ فضيل از قبل آمادگي شنيدن اين سخن را داشت، او آيه را با جانش شنيد. بايزيد پاي منبري نشست، «خطيب بر منبر اين آيت بر خواند: «ما قدروا الله حق قدره» چندان سر به منبر زد که بي­هوش شد.»[7](عطار ، تذکره الاولیا ص 163)بايزيد بايد بود تا آيتي از کلام خدا اين چنين موثر بيافتد.

   صوفيان در طول زندگي از بسیاری جهات پرواي غير را نداشته­اند و با عوام رازگويي نمي­کردند. آنها مصاحبت خود را به دوستان حق محدود مي­کردند. نمود تاريخي اين مسئله را در فرقه­هاي مختلف عرفاني مي­بينيم که بدون ورود به حلقه ياران فرقه به بسياري از اسرار و کتاب­هاي آن دسترسي نخواهي داشت. در اينجا هدف ما بررسي چند و چون و جزئيات اين فرقه­هاي نيمه سري نيست. امري که در اين مورد براي ما و از جنبه نظريات باختين در مورد گفتگو و چندصدايي اهميت دارد اين است که اين تقسيم بندي مردمان به محرم و نامحرم دايره گفتگو را نزد آنها محدود مي­کند و شماره صداهايي را که در دنياي دروني آنها اجازه بروز و خود نمايي دارند کم مي­کند. البته روشن است که به سبب کم­تر بودن قید و بندهای مذهبي در طريقت در مقايسه با شريعت، آزادي عمل و چند صدايي در درون دنياي عرفاني و به تبع آن تذکره الاوليا نمايان­تر و پررنگ­تر است، با اين حال هنوز هم هستند صداهايي که چون ديگري و غير به حساب مي­آيند از دايره کتاب خارج مي­شوند و هستند افرادي که چون نامحرم هستند اجازه ندارند تا صداي درون کتاب را بشنوند. در واقع گفتمان عرفاني خواسته يا ناخواسته بسياري از عقايد و باورهاي خود را با قرار دادن در قفسه غير قابل دسترس براي نامحرم عملا از دايره گفتگو خارج کرده و به حقايق گزاره­ای و غير گفتگويي بدل کرده است.فرض بنیادین هر تفکر عرفانی این است که چنین حقیقت مطلقی واقعا وجود دارد. چند وچون آن موضوع بحث ما نيست، اما اين حقيقت در پرده بخش مرکزي و کانوني اعتقاد عرفا را غير گفتگويي کرده است. با اين نگاه غير گفتگويي است که آنها حاضر نمي­شوند در مورد اعتقاداتشان با ديگران گفتگو کنند.

خداوند در مقام ديگري

و گفت: مومن آن است که ايستاده است با نفس خويش، و عارف آن است که ايستاده است با خداوند خويش. ( عطار ، تذکره الاولیا ص15 ذکر امام صادق)

هرچند ديگران بر حقيقتي که در سينه سالک است نامحرم هستند و بايد از آن بي خبر باقي بمانند، و عارف اجازه ندارد تا در مورد اين حقيقت با غير صحبت کند، درمقابل صوفي در تمام طول زندگي خود با مخاطبي خاص در حال گفتگو است، و اين ديگري خداست. در بالا به سکوت عارف در مقابل خداوند اشاره کرديم و ديديم که صحبت کردن در مقابل خداوند گستاخي ا­ست. در اينجا اما به نقش و اهميت اين ديگري، اين مخاطب خاص در معرفت و شناخت عارف خواهيم پرداخت، و خواهيم ديد که خداوند در مقام ديگري چگونه برتکميل شدن هويت عارف موثر است و چگونه به او در شناخت اين هويت کمک می­کند.

    ابوالحسن سيرواني مي­گفت: از عارف نشان نيست، هر نشان که از عارف دهند بهتان است. (هاشمی نژاد، سیبی و دو آینه ص17) عارف از ميان برخاسته و تنها خدا باقي مانده است، زبان عارف زبان تجريد الهي شده و هر سخني که مي­گويد از خدا و با زبان خدا مي­گويد. اين همه البته غريب نيست، چرا که نه فقط عرفا که خود آدمي هم اگر اعتباري دارد به دليل توجه خاص خداوند به اوست که بار امانت خود را بر دوش آدمي نهاده و او را جانشين خود قرار داده است. (احمدی، چهار گزارش از تذکره الاولیا، ص 115) پس عارف مي­داند که همه وجودش از خداست، او بايد هويت خود را از خدا بگيرد، تا جايي که در او نیست شود. حتي «حضور» عارف هم بايد از ميان برود،«وگفت: اين دليري چندان است که خواجه غايب است از حضرت حق و عاشق خود است. چون حضور حاصل آمد چه جاي گفتگو است؟» (عطار ، تذکره الاولیا ص 174 ذکر بایزید بسطامی)آنها آن چنان به دوستي با حق رسيده­اند که در گفتگوهايشان با خدا گستاخي مي­کنند، اين گستاخي نه از روي بي ادبي که از روي محبت و نزديکي­ است. همان طور که دوستان با هم راحت هستند عارف هم در صحبت کردن با خداي راحت است. رابعه مي­گويد:«بار خدايا! اگر مرا فرداي قيامت به دوزخ فرستي سرّي آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله بگريزد.» (عطار ، تذکره الاولیا ص77)اما چيزي که به رابعه اين جرات را بخشيده از غير آمده، رابعه به خاطر اطميناني که به خودش دارد گستاخي نمي­کند بلکه او به خداوند اطمينان دارد و گستاخي او با خداي از جهت اين اطمينان است. او هر چه دارد، هر حق و آبرويي که دارد از خداوند دارد. دار و ندار صوفي خداست، رابعه با تمام وجود به خداوند دل سپرده و به او اطمينان دارد و از اين روست که خداوند هم حق محبت را در حق او ادا مي­کند، روزي رابعه در صومعه خوابش مي­برد، دزدي مي­خواهد که چادر او را بدزدد ولي راه خروج از مسجد را پيدا نمي­کند، در نهايت «از گوشه صومعه آواز آمد که: اي مرد، خود را رنجه مدار! که او چندين سال است تا خود را به ما سپرده است، ابليس زهره ندارد که گرد او گردد، دزدي را کي زهره آن بود که گرد چادر او گردد! .... اگر يک دوست خفته است، يک دوست بيدار است و نگاه دارد.»اعتبار رابعه به همين دوستي است، به همين اعتمادي که به خداوند کرده و خود را به او سپرده است.[8]

   عارف اگر مقام و منزلتي دارد از خداي دارد. زيرا وقتي که سالک به خداوند اعتماد مي­کند، خداوند هم او را کفايت مي­کند و بي نياز مي­سازد. همچنين او را به زيور مکارم اخلاقي هم مي­آرايد و به او هويتي نوراني اعطا مي­کند. هر قدر اين اعتماد بيشتر باشد مقام و منزلت و جايگاه سالک چه نزد خداوند و چه نزد خلق بالاتر مي­رود.

  او به کسي دل سپرده که داراي ثروتي بدون خلل است. در درگاه او عارف حتي به حضور خود نيازي ندارد. اين مقام و منزلت را از راه اعتماد بر خداي و پايداري و پاکدلي در اين راه به دست مي­آورند. مثلا  بايزيد خود را در مقابل خداوند مي­بيند در معراج او مي­خوانيم:

 من از حق بر خود نگرستم و در اسرار و صفات خويش تامل کردم: نور من در جنب نور حق ظلمت بود، عظمت من در جنب عظمت حق عين حقارت گشت... باز چون نگاه کردم بود خود به نور او ديدم، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم، هر چه کردم به قدرت او توانستم کرد، ديده قالبم هر چه يافت از او يافت.

   در مقابل خداوند و در آينه وجود بي پايان او است که عارف به خود شناسي مي­رسد و در مي­يابد که هيچ نيست و تمام وجودش وابسته به وجود خداوند است. در چنين حالتي عارف چگونه جز خداي را از خدا خواهد؟ «گفت: هر چه خواهي، بخواه. گفتم: تو را خواهم که از فضل فاضل­تري، و از کرم بزرگ­تري، و از تو به تو قانع گشتم.» عارف در اين راه خود را وا مي­گذارد، و يک سره حق مي­شود، بايزيد مي­گويد: چون نود هزار سال در سلوک و معراج به سر آمد،«بايزيد را ديدم، و من هر چه ديدم همه من بودم...» در نهايت هر چه از حق ديده خود او بوده است، چرا که از ابتدا ميان انسان و خداوند دويي وجود ندارد و اين تنها سراب بشريت است که ميان اين دو حجاب انداخته است. بايزيد خود را با خداي خويش مي­شناسد، او همه هويت خود را از خدايي که به او ايمان دارد بدست مي­آورد، اين چنين فردي نيازي به ديگر انسان­ها ندارد که بخواهد خود را بشناسد و يا معرفت خود را تکميل کند. فردي که مدام مشغول خداوند است ديگر کاري با خلق خدا ندارد، در ذکر حسن بصري مي­خوانيم:

گفتند: مردي بيست سال است تا نماز جماعت نيامده است و با کس اختلاط نکرده است و در گوشه يي نشسته است، حسن پيش او رفت و گفت: چرا به نماز جماعت نيايي و اختلاط نکني؟ گفت: مرا معذور دار که مشغولم.گفت: به چه مشغولي؟ گفت: هيچ نفسي از من بر نمي­آيد که نعمتي از حق به من رسد و معصيتي از من بدو. به شکر آن نعمت و عذر آن معصيت مشغولم. حسن گفت: همچنين مشغول باش که تو بهتر از مني. ( عطار، تذکره الاولیا،ص 41)

تحلیل

 بر اساس مطالب بالا می­توانیم میان سه نوع سکوت در تذکره الاولیا تمایز قائل بشویم: نوع اول سکوت در مقابل خداوند با انگیزه ادب و موافقت. نوع دوم سکوت در مقابل مردم به دلیل لزوم اشتغال دائمی سالک به خداوند نوع سوم سکوت در مقابل خلق به دلیل قدرت فهم کمتر عوام و عدم درک آنها از حقایق و زبان عرفانی

 

اگر بعد وجودشناختی گفتگوگرایی باختین را ندیده بگیریم و تنها به معرفت شناختی گفتگوگرایی تمرکز کنیم، سکوت نوع دوم و سوم، صرف نظر از انگیزه­شان مورد انتقاد گفتگوگرایی قرار می­گیرند. دیدم که در نظريات باختين هيچ انساني به خودي خود نمي­تواند به شناخت کاملي از خود دست يابد، و همواره به ديگري نياز دارد تا بتواند با استفاده از نگاه افزوده ديگري خود را و جهان خود را بشناسد. اين قضيه حتي در مورد ظاهر فيزيکي و محيط اطراف خودمان هم صدق مي­کند (مثال دو نفري که روبروي هم نشسته­اند را به خاطر بياوريم). عرفا  ديگري را نامحرمي مي­دانند که نبايد چشمش بر حقيقت آنها بيافتد، در نتيجه خود را از اين نگاه بيروني محروم کرده­اند. از دید باختین تا زماني که عقايد و ايده­هايشان را در معرض نگاه ديگري قرار ندهند شناخت آنها از اين حقيقت کامل نخواهد بود. نگهداري حقيقت در ميان حلقه محدودي از افراد که همگي در داخل حلقه محرمان (انديشه عرفاني) هستند و مخفي کردن آن از نامحرمان (ناظران بيروني) هم خود محرمان (صوفيان) را از شناخت درست و کامل آن حقيقت محروم مي­کند و هم ناظران بيروني را. تذکره الاوليا هم کاملا به اين مخفي نگاه داشتن گوهر نهايي حقيقت وفادار بوده است و از اين روست که هر گونه ارزيابي اين کتاب به سبب کامل نبودن نگاه و سکوت يکي از طرفين ناکامل خواهد بود.

 از طرف دیگر این کناره­گیری و بی نیازی دانستن خود از گفتگو تبعاتی اخلاقی هم در پی خواهد داشت. به نظر باختين اخلاقيات از دل موقعيت­هاي معمول زندگي بيرون مي­آيند نه از دل نظام­هاي جهان شمول و ايدئولوژيک. به نظر او عقلانيت اخلاقي بايد از دل موقعيت­هاي ويژه استنتاج شود يعني در هر مورد و اتفاق خاص بايد اخلاقيات خاص آن مورد را استخراج کرد به اين شکل باختين اخلاق را از کتاب­هاي انتراعي خارج مي­کند و به بطن زندگي روزمره مي­آورد. اخلاق ديگر اصولا متکي بر اصول پيشين که به تجربه در نيامده­اند نيست بلکه اخلاقيات را تجربه­های هر روزه انسان­ها رقم مي­زنند.[9] به اين شکل است که دخالت هر فرد در جهان هستي منحصر به فرد و تکرار نشدني مي­شود، دخالتي که هيچ کس ديگري به جز خود فرد در آن سهيم نخواهد بود و مسئوليتي در قبال آن نخواهد داشت: چرا که آنچه را که يک فرد خاص انجام داده ( فردی که کرونوتوپ خاص خود را در عالم دارد) هيچ کس ديگري نمي­توانست انجام بدهد و لذا هيچ کس نمي­تواند از مسئوليت­هايش شانه خالي کند. اين وصف گفته فراموش نشدني باختين است: هيچ جان پناهي در هستي نيست، ما نمي­توانيم اعمال خود را با توسل به انتزاعاتي همچون احکام مسلم، ناخودآگاه، ماموريت تاريخي پرولتاريا و دستورهای پير و مراد در راه رسيدن به حقيقت توجيه کنيم. چنين وضعيتي زماني پيش مي­آيد که فرد صداي درون خود را در مقابل صدايي بيروني خاموش مي­کند.در واقع این انتقاد به سکوت در مقابل طیف بالا دست در سلسله مخاطبان وارد می­شود، صوفی در صدای درون خود را مقابل صدای مراد و پیر خاموش می­کند و به جای اینکه خودانگیخته و در خلال گفتگو خود به تصمیم اخلاقی برسد از مسئولیت خود فرار کرده و پاسخ به هر موقعیت را به سخن مراد و عقیده بنیادین خود واگذار می­کند. به همين دليل است که باختين ورود به گفتگو را امري اخلاقي مي­داند.

نوع اول سکوت، یعنی سکوت در مقابل خداوند، شاید در مراحل اولیه نوعی وظیفه اخلاقی و ارادی از جانب سالک باشد، اما در طول مسیر پیشروی به یک ملکه ذهنی بدل می­شود. به طوری که صوفی در مقامات بالای عرفانی واقعا هیچ دوگانگی ای میان خود و خدای خویش احساس نمی­کند، چنانکه در مورد معراج بایزید دیدیم.این سکوت در انتهای یک مسیر قرار دارد، در واقع هدفی است که سالک در تمام زندگیش به سمت آن حرکت می­کند، می توانیم بگوییم سکوت صوفی در مقابل خلق به دلیل فرار از گفتگو به صورت کامل نیست بلکه به این معناست که سالک اکنون وارد گفتگو با مخاطبی دیگر شده است. در واقع شاید بتوان کل جریان سلوک را به نوعی گفتگوی سالک با خداوند معرفی کرد. هر چند در دل همین گفتگو مناسبات گفتگویی باختین وجود ندارد و یکی از طرفین گفتگو همواره بالا دست خواهد بود اما بهرحال نوعی گفتگو در جریان است. نه تنها در بعد زبانی بلکه در تمام ابعاد وجودی سالک، هر حرف و عمل و اندیشه او با عکس العملی از جانب خداوند روبرو می­شود، عکس العملی که احتمالا بسته به مقام و حال صوفی مستقیم و یا غیر مستقیم به او تفهیم می­شود. صوفی خود را در حال گفتگو با عالی­ترین وحکیم­ترین و والاترین و قادرترین مخاطب می­یابد ، کسی که اگر بخواهد خود را بشناسد بیش از هر دیگری دیگری می­تواند به صوفی یاری کند، و در خلال اعمال اخلاقی می­تواند او را بهتر از هر گفتگویی دست گیری کند.با وجود چنین مخاطبی و چنین گفتگویی به نظر می­رسد که می­توانیم با کمی تسامح نتیجه بگیریم که حتی با نگاه گفتگوگرایی هم صوفی حق دارد که گفتگوی با دیگر انسان­ها را رها کند و با جان و دل به گفتگوی خدای خود بنشیند.

در نهایت سالک به مرحله­ای از موافق و توحید و یکتایی می­رسد که هیچ اختلافی و دویی میان او و خدایش باقی نمی­ماند، این مرحله را با زبان منطق الطیر می­توانیم مرحله فنا بنامیم و با زبان گفتگوگرایی موافقت و سکوت. اگر از نظر باختین گفتگو هدفی جز گفتگو ندارد، چرا که ماهیت بنیادین آگاهی بشری گفتگوست و قرار نیست گفتگو هیچ گاه تمام شود در سلوک گفتگو غایتی بالاتر از خود پیدا می­کند، این گفتگو  از یک سو عنایت حق است و از سوی دیگر تسلیم و پذیرش و سکوت سالک. چنین گفتگویی در نهایت باید در یک وحدت مستهیل بشود، وحدتی که درآن دیگر عملا خودی برای صوفی باقی نمی­ماند که بخواهد با آن وارد گفتگو با خداوند بشود: دویی از میان بر می­خیزد و یکتایی پدید می­آید و آرامش و سکوت توحید برقرار می­شود. اینکه این چنین وحدتی چقدر امکان پذیر است و کتابی چون تذکره الاولیا تا چه حد موید امکان پذیر بودن این چنین سکوت و وحدتی است قابل بحث است، اما چنین بحثی از حوصله نوشته کنونی خارج است. در حد گنجایش این نوشته می­توان به این نتیجه رسید که سلوک عارفانه – حداقل نمودی که این سلوک در تذکره الاولیا پیدا کرده است – از گفتگوگرایی باختینی در می­گذرد و به قلمرو سکوت و توحید وارد می­شود، قلمروی که گفتگوگرایی توان ورود به آن را ندارد.

 

 

 

Abstract

In this article it is attempted to glance at one of the most remarkable Persian prose work, T while silence reasons and results types are brought in confront of the other: Dialogue.

At first batkhin's theory is presented briefly, Then silence types are introduced with exact examples and finally all of them are analyzed.

فهرست منابع

احمدی، بابک،1376، چهار گزارش از تذکره الاولیا، تهران، نشر مرکز.

باختین، میخائیل،1387 تخيل مکالمه­اي، جستارهايي درباره رمان، ترجمه از رويا پورآذر، تهران، نشرني.

تودوروف، تزوتان،1377 منطق گفتگويي ميخائيل باختين، ترجمه از داريوش کريمي، تهران، نشرمرکز.

ریتر، هلموت،1374 درياي جان، ترجمه از دکتر عباس زرياب خويي و دکتر مهرآفاق بايبردي، تهران، انتشارات بين المللي الهدي.

عطار نيشابوري،1384،تذکره الاولیا ، بر اساس نسخه مصحح رنلد الين نيکلسن،تهران، نشر علم.

گاردینر، مایکل،1381 «تخيل معمولي باختين»،ترجمه يوسف اباذري،تهران، ارغنون، شماره 20 تابستان.

هاشمی نژاد، قاسم،1390، سيبي و دو آينه، در مقامات و مناقب عارفان فره مند،تهران، نشر مرکز.

 

Bakhtin, Mikhail,1999, Problems of Dostoevsky's poetics, ed Caryl Emerson, University of  Minnesota, Press.

Bakhtin, Mikhail,1986, Speech genres and other late essays, ed.Vern W. McGee,Texas, University of Texas Press, Austin.

Holquist, Michael,2002, Dialogism,Bakhtin and his world,New York, Routledge

White, E.J. "Bakhtinian dialogism, a philosophical and methodological route to dialogue and difference",New Zealand Victoria University of Wellington.

Zappen, James P.2004,The Rebirth of Dialogue, Bakhtin, Socrate, and the Rhetorical tradition,New York, State University of New York Press.

 

- این مقاله در ارتباط با پایان نامه تحصیلی ام با عنوان :« چند صدایی و گفتگو در تذکره الاولیا ، بر اساس نظریات میخائیل باختین» تالیف شده است، با توجه به محدودیت بیشتر مقاله نسبت به پایان نامه نظریات باختین بسیار خلاصه شده اند و به تبع چند مورد از منابع مربوط به باختین را از منابع این مقاله حذف کرده ام و توضیح نظریات باختین را بسیار مختصر کرده ام. بدیهی است که خواننده برای مطالعه دقیق تر می­تواند به منابع معرفی شده رجوع کند. با تشکر .

 

 


[1]- در ذکر عبدالله منازل می خوانیم: عجب دارم از کسی که در حیا سخن گوید، و از خدای شرم ندارد. یعنی چون خدای  را متکلم می بیند چگونه شرم ندارد که در کلام آید؟ بنگرید به:
تذکره الاولیا، ص498.

[2]- همان، ص 245. در نمونه ای دیگر ذوالنون یوسف حسین را نصیحت می کند که نام مرا به کسی نگویی که فلان پیر من بود ،چرا که این خویشتن ستایی است.بنگرید به:
تذکره الاولیا،ص 348.

[3]- در ذکر فضیل عیاض می خوانیم که پس از یک شب صحبت حق کردن با سفیان ثوری آن شب را شب شومی می داند چراکه صحبت سفیان او را از حق باز داشته. بنگرید به:
تذکره الاولیا، ص 86.

[4]- یکی دیگر از دلایل ایجاد سکوت این است که صوفی باید رازدار حق باشد و راز میان خود و خدا را به دیگری نگوید. می دانیم که جرم حلاج این بود که اسرار را هویدا می کرد.

[5]- نمونه های دیگری را می توانید در ذکر اویس قرنی ( صفحه 18) و ذکر سهل بن عبدالله تستری( صفحه 277) پیدا کنید.

[6]- در این مورد سخن بسیار است، متاسفانه در اینجا مجال نیست. به ذکر بایزید  در تذکره الاولیا نگاه کنید.

[7]- همان، ص 163/ سوره انعام آیه 91:« و خداوند را چنانکه سزاوار ارج اوست،ارج نگذاشتند...» ترجمه از بهاالدین خرمشاهی.

[8]- در ذکر اویس هم می بینیم که چون پیامبر مرقع خود را به او می بخشد، به حرمت این مقام از خدا آمرزش همه امت محمد را می خواهد. چیزی که او را به این خواست گستاخ می کند لطف پیامبر خداست.بنگرید به:
تذکره الاولیا، ص 18.

[9]- برای مطالعه بیشتر در مورد اخلاق ،بنگرید به:
مایکل گاردینر، «تحیل معمولی باختین».


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :