داستانی از حسن نیکوفرید

نویسنده : حسن نیکوفرید
تاریخ ارسال : بیست و هشتم تیر ماه ١٣٩٢


کوبه

هروقت اومدیم فوتبال زدیم و توپ افتاد تو حیاطشون، توپُ پاره کرد انداخت بیرون. هروقت الک دولک کردیم، گفت شیشه ها رو می شکنین و اومد الک دولکُ گرفت و فحش نثارمون کرد.چَل توپ بازی کردیم ، گفت جیغ و داد می کنین، تعطیلش کنین. قلعه شاه مال منه و گرگم به هوا که دیگه اصلاحرفشو نزن. هر روز ، بچه ها باهاش یه مشکلی دارن. آقا شده  همه کاره محله. همچین که سرو کلش پیدا می شه، همه بچه هاانگاری  جن دیده باشن ، می زنن به چاک . سوراخ موش یکی ده تومن.

اگرم بپرسی که بچه ها کجا برن بازی ، احمق میگه برین تو خونه هاتون هر غلطی می خواین بکنین.  یکی نیست به اش بگه آخه مرد ناحسابی، تو خونه میشه فوتبال و چَل توپ زد؟ بعدشم ، مگه ما اسب و قاطریم که فقط توی طویله افسارمونو باز کنن تا آزاد باشیم و بازی کنیم. توی مدرسه هم که بازی ؛ بی بازی. هم جا نداره هم وقت نیس؛ و اگرم  تو زنگ تفرح یه کم سربه هوا بشیم، پس گردنی و سیلی و خط کش  ناظم کچل. فقط می مونه کوچه. اگه توی کوچه هم آزاد نباشیم و نتونیم بازی کنیم پس بهتره بریم بمیریم .فقط بلدن تو رادیو زر بزنن که اگه بچه آزاد نباشه و بازی نکنه رشد نمی کنه و چی و چی.

بقول نقی، عباس آقا که پاسبونه ، اگه تیمسارم باشه، هیچ گُهی نمی تونه بخوره. مگه اون همه شیشه ازش شیکستیم و رنگ رو درو دیوارش پاچیدیم و آبرشو بردیم چیکار تونست بکنه؟.فقط چهار تا لیچار نثار جد و آبادش کرد و دست از پا دراز تر راشو کشید رفت. اینم از مامان جونش ، تحویل بگیر. راستش ته دلم راضی نیستم و یه کمی هم زرد کردم. ولی خوب دیگه ،کاری است که شده.

الانم اولین باریه که دوباره جرات کردم  پام ُجلو در خونشون می ذارم .  این یه هفته ای همه اش از اون سرِکوچه می رفتم مدرسه و  بر میگشتم. هفته پیش درست یه همچین روزی بود که خر شدم و اون بلا رو سر زن بیچاره در آوردم. مثه اینکه جن رفته بود تو جلدم. دست خودم نبود. نمیدونم چرا وقتی به درخت جلوی خونشون تیکه داده بودم یه هویی انگار یه نفر زد پس کله ام و اون فکر عجیب و غریب ُکرد تو مُخم. اصلا فکر نمی کردم اینجوری بشه. بخودم می گفتم کارم حرف نداره، وقتی برا بچه ها تعریف کنم ، کلی بَه بَه و چَه چَه می کنن.

بیچاره مادرش ، تا حالا آزارش به یه مورچه ام نرسیده بود. بعکس پسر الدنگش که اون روز یه اردنگی نثارم کرد و جلوی بچه ها حالم ُگرفت. من احمقم فکر کردم با این کارم حال ِ مادرشو می گیرم. زورم به خودش که نمی رسه، با اون هیکل نره خرش.

اصلا مثه اینکه خدا  می خواست اینطوری بشه. چون که سر شبش کلا فراموش کرده بودم چه نقشه ای برا پیرزن بیچاره کشیده بودم و اگه عزیز، منو برا خرید ماست بیرون نفرستاده بود و از جلو خونشون رد نمی شدم، دوباره یادش نمی افتادم. بدبختی وقتی کاسه ماست ُدادم خونه، هیچ کاری نداشتم بکنم و حوصله ام سر رفته بود .یه  هویی  فیلَم یاد  هندسون کرد. یه قرقره ورداشتم و زدم بیرون . ساعت نزدیکی های هشت بود و آسمون تاریک تاریک. چون نزدیکی های ظهر یه کم بارون زده بود، زمین نم داشت . شاید به همین دلیل کوچه تاریک تر از حد معمول به نظرمی رسید . هوام با اینکه تازه اوایل پاییزهِ،نمی دونم چرا اینقدر  سرد بود . وقتی هوام سرد باشه خوب معلومه دیگه کوچه هم خلوته. جلوی خونه عباس پاسبان که رسیدم، کنار درخت وسط کوچه وایسادم و بهش تکیه دادم. تنها درخت کوچه که جون میده برا بالا رفتن و یا زدن گنجیشکا . یه کم برگهای زردی که زیر پاهام بودند رو  زدم ریختم توی جوب و مثه آرتیستای تو فیلم  ،این ور و اون ورو  ورنداز کردم تا مطمئن بشم توی دیدِ کسی نیستم. تا فاصله سی چهل قدمی از هردو طرف ، هیشکی دیده نمی شد. فقط سر کوچه -  چون چراغ سردر حاجی علی آقا روشن بود - یه سیاهی می دیدم که داره توی جوب باریک وسط کوچه  یه کارایی می کنه.انگاری داشت لَجَنای توشُ تمیز می کرد.آخه اون هفته  نوبت آب برا کوچه ما بود. معطلش نکردم و یه سر نخ قرقره رو بستم به کوبه در و چند متری نخ آزاد کردم؛بعدش به یه چشم بهم زدن رفتم بالا درخت. چون فاصله درخت با درچوبی حیاط سه چهار قدمی بیشتر نیس،دو باره زیادی نخ ُپیچیدم  دور قرقره. خیلی خوشحال شدم که پسر مش باقر وقتی از خونه اشون آمد بیرون و رفت پیش اکبر، منو ندید . فکر کنم میرفت اون جا با هم خر خونی کنن. اگه منو دیده بود، اوضام خیط می شد. نمی دونم واالله شایدم اگه میدید و از خر شیطون می اومدم پایین ،عاقبت کار این طوری نمیشد .

هم اینکه دیدم کسی توی کوچه نیس ، نخ ُدو سه بار کشیدم و ول کردم .کوبه بالا و پایین رفت و صدای تق تقش در اومد . مادر عباس اقا بعد از اینکه چند بار گفت کیه ، اومد و درُ  باز کرد. منم نخ ُشل کردم که اگه درُباز کرد متوجه جریان نشه.  چون رنگ نخ سیاه بود، چیزی ندید. اینطرف و اونطرف و نیگا کرد و مثه اینکه یه چیزی زیر لب گفت و رفت تو. شاید فکر می کرد مثه همیشه بچه ها در زدن و فرار کردن. خیلی داشتم کیف می کردم .کارم حرف نداشت .جدید و دست اول بود .فکر میکردم از اون به بعد همه جا باب بشه .ولی وای به حال اونی که بالا درخت گیر بیفته.کارش تمومه.نه راهه پس داره نه پیش.

 یه دقیقه بعد دوباره همون کارو تکرار کردم. بازم دو سه بار گفت کیه و اومد درو باز کرد. بازم دید هیشکی نیس.

 آخ که چه حالی داشت. انگاری قند تو دلم آب می کردن. دلم می خواست همه بچه ها رو خبر میکردم و شاهکارم ُمی دیدن. از خوشحالی یه مرتبه پقی زدم زیر خنده.  نزدیک بود لو برم و متوجه بشه و گیر بیفتم. وای که اگه اونجوری می شد تیکه بزرگم ، گوشم بود. هم از عباس آقا می خوردم ، هم از حاج آقا.آخه هر وقت همسایه ها شکایت منو پیش حاج آقا  می کردن، می دونسن که حسابی پذیرایی میشم. برا همین ام بیشتر از حاج  آقا می ترسم تا همسایه ها. واقعا که ترس از سیلی هاش بیشتر از خودشون درد داره. 

مادر عباس آقا دوباره این سرُاون سرِ کوچه رو نیگا کرد و چیزی ندید. منتظر شد تا یه زنِ چادر مشکی که نمی دونم کی بود، بهش نزدیک شد . سلامی کرد و ازش پرسید:

- حاج خانم ندیدین کی درِ خونه مارو زد؟

-نه والا، من کسی رو تو کوچه ندیدیم. کی؟

-همین الان. نیم دَیقه هم نمیشه.

-نه ، هیشکی اینجا نبود. من چون پادرد دارم رو پله ی حسین آقا اینا نشسته بودم، کسی رو ندیدم.

 مثل اینکه چند تا بسم الله گفت و برا چند ثانیه جلودر وایساد، و این طرف و اون طرف کوچه رو ورانداز کرد و بعدش رفت تو. نمی دونم چی توی مغزش می گذشت، شاید فکر میکرد خیالاتی شده . خیلی داشتم کیف می کردم. چون می دونستم  وقتی برا عباس آقا تعریف کنه ، اون میفهمه از کجا خورده. حداقل اش این بود که دوزاریش می افتاد که بچه های کوچه جانزدن و دارن تلافی می کنن . شاید دیگه کمتر گیر می داد و می تونستیم راحت فوتبال بزنیم .

وقتی مطمئن شدم پیرزنه به اندازه کافی دور شده ، چند بار نخ ُکشیدم و شل کردم و کوبه صدا کرد. این بار زودتر درو باز کرد. بدون اینکه مثه دفعات قبل بپرسه کیه؟ فکر کرده بود اینطوری میتونه مچ بچه هارو بگیره.وقتی کسی رو ندید،انگاری

داشت  از ترس  زهره ترک می شد. بسم الله بسم الله می گفت و فورا رفت داخل.

این بار گذاشتم حسابی از پشت در دور بشه. دو دقیقه ای گذشته بود .یه کم سردم شده بود . یه آن به کله ا م زد که تمومش کنم و از درخت بیام پایین ، ولی یه چیزی توی دلم قیلی ویلی میرفت و می گفت ادامه بدم. واسه خاطر همینم   دوباره در زدم. کوبه هنوز برای دومین بار صدا نکرده بود که بسرعت در باز شد. از قرار معلوم پشت در کشیک می کشید . شاید هم از لای درزهای در داشت بیرونُ نیگا می کرد و منتظر بود تا بچه ها رو گیر بندازه. یه هویی یه جیغ بلند کشید و افتاد.

خدا  رحمتش کنه. بعکس پسر الدنگش ،آدم بدی نبود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : دوستدار داستان
آدرس اینترنتی : http://rezap90.parsiblog.com/

امیدوارم موفق باشید. کمی تلخ و خشن بود. با توجه به موضوع و شخصیت راوی میشد زبان راوی لطیف تر باشد.

ارسال شده توسط : سیدعلیرضا رئیسی گرگانی
آدرس اینترنتی : http://kashkoolraeesi.mihanblog.com/

درود و عرض ادب دارم و احترام محضر شما فرهیخته ، ادیب و شاعر توانمند جناب آقای مهندس نیکو فرید عزیز
میلاد با سعادت پیامبر عظیم الشأن حضرت ختمی مرتبت محمد (ص) ابن عبدالله و رئیس فقه آل محمد(ص) حضرت امام جعفر صادق (ع) بر شما و خانواده مکرم شما مبارک و تهنیت باد.

از خداوند متعال برای شما ادیب گرامی و خانواده معزز سلامتی و سعادت مسئلت مینمایم.

رئیسی گرگانی

ارسال شده توسط : نیوشا
آدرس اینترنتی : http://

خسته نباشید.

ارسال شده توسط : تقی حاتمیان
آدرس اینترنتی : http://

داستان بسیارزیبایی بود من که لذت بردم.سبک نگارش هم باتسلط نوشته شده وشیواوجذاب بود.ممنون ازقصه زیبای شما