داستانی از مهرناز زینلو

نویسنده : مهرناز زینلو
تاریخ ارسال : بیست و پنجم فروردین ماه ١٣٩٢


ساعت دیواری

پیر مرد ساعت دیواری را از روی دراور ور می دارد ، به طرف پنجره می گیرد و به دنبال جای عقربه های آن می گردد . صدای بلند مارش اخبار توی اتاق 6 متری می پیچد . پیره مرد با انگشتهای ضمختش دنبال پیچ رادیو کوچک باتری دارش می گردد و صدایش را کم می کند .

پیره زن در جایش قلطی می زند و می گوید : حاجی امروز باید بریم میدون تره بار ، فردا جمعس بچه ها می خوان بیان . یارانه رم بگیریم تو خونه زیاد پول نیست .

پیرمرد می گوید : بیدار شدی ؟ پیره زن می گوید : دیشب پاهام از پتو بیرون مونده بود . بعد از اذان دیگه پا درد نذاشت بخوابم .

پیرمرد می گوید : دیشب کوکوای از ظهر مونده رو دادی خوردم هنوز مونده سر دلم .

پیره زن می گوید : گفتم که می خوای واست تخم مرغ آبپز کنم ، گفتی همینو بیار بخوریم .

پیرمرد می گوید : این پنجره های دو جداره ام همه قلابی ان از لاشون سرما میاد تو . دیشب سرما خوردم درد معدم می زنه به پشتم .

پیره زن از جایش بلند می شود و از لای پرده پنجره اتاق بوستان روبروی خانه را نگاه می کند . سرمایی که از لای پنجره تو می آید با بالا آمدن گرمای رادیاتور بی اثر می شود . می گوید : وااای ، تو این سرما مردم چه جوری دستاشونو می گیرن به این آهنای یخ و ورزش می کنن  .

پیره مرد کمر بند طبی را دور کمرش می بندد و پتو را روی شانه هایش می اندازد و می گوید : این دشکام مثلاٌ طبی ان آدم روشون می خوابه کمر درد می گیره .

پیره زن می گوید : من برم دو تا نون بگیرم و زانو بند را دور زانویش می بندد و لنگ لنگان به طرف آشپزخانه می رود .

پیره مرد با پتویی که روی شانه هایش انداخته سر سفره صبحانه می آید .

پیره زن استکان چای را جلو پیره مرد می گذارد و می گوید : به کی بدیم واسمون پول بگیره ؟ من که سواد ندارم بلد نیستم ، توام که چشمات نمی بینه .

پیره مرد میگوید : الان که زود هنوز آفتاب بالا نیومده ، هوا سرده یکی دو ساعت دیگه میریم یکاریش میکنیم . پیره زن دو قاشق شکر میرزد توی اسکان چایش و توی صدای تند تند تقوتق قاشق چایخوری که به اسکان می خورد می گوید : قرصای قندم داره تموم می شه ، هفته دیگه برم خانه سلامت بدم دکتر آزمایش بنویسه  ببینم قندم پایین اومده یا نه .

پیره مرد می گوید : هر روز چایی شیرینت ترک نمیشه اون وقت می خوای قندتم پایین اومده باشه .

پیره زن می گوید از صبح تا شب فقط همین دو تا قاشق شکره که صبا چایمو باهاش شیرین میکنم . الان چند ماهه لب به قند نمی زنم ، چایمو با کیشمیش می خورم .

پیره مرد در حالیکه پتو را روی شانه هایش بالا می کشد از سر سفره بلند می شود و می گوید : این قرصای معدم کجاس ؟

پیره زن می گوید : قرص فشارتم یادت نره .

پیره مرد می گوید : دیشب خوردم .

پیره زن می گوید : مگه دکتر نگفت فشارت خیلی بالاست یکی شب یکی صبح باید بخوری . دیشب تا صبح خٌرخٌر می کردی معلوم بود فشارت بالاست . پیره مرد از میان قرصهای داخل کشو به دنبال قرص های خودش می گردد .

پیره زن می گوید : چرا اینجوری می کنی ، الان همه رو بهم میریزی تازه جمع کردم .

پیره مرد می گوید: من که چشمم درست نمیبینه کدومشونه .

پیره زن می گوید : قرصای تورو اون گوشه گذاشتم طرف شیر آب .

پیره زن کمی کره را با قاشق چایخوری روی نانش می مالد و تندی به دهانش می برد و آخرین قلب چای شیرینش را سر می کشد .

پیره مرد می گوید : وقتی کره میاری سر سفره ، خوب می خوری دیگه ، اون وقت هی میری آزمایش قند و چربی میدی .

پیره زن می گوید : چند هفته بیشتر بود اصلا کره نمی خریدم . الان یه ذره گذاشتم دهنم ، وگرنه من پرهیزم از تو بیشتره هر وقتم میرم دکتر فشارم اندازه تو بالا نیست .

نزدیکای ظهر پیره زن از پنجره آشپزخانه بوستان روبرو را نگاه می کند و پیره مرد را می بیند که با حاج اسماعیل و حاج مراد زیر آفتاب نشسته اند و مشغول صحبت هستند .

حاج مراد می گوید : یارانه هارم ریختن به حساب . حاج اسماعیل می گوید : من که یه نفر بیشتر نیستم ، یه نفر آدمم یارانش اونقدری نمیشه ، با همین باز نشستگی سر می کنم .

پیره مرد می گوید : تو که عیالت به رحمت خدا رفته . بچه هام که میان بیشتر به هوای مادرشون میان  . رفت و آمدی نداری. من با این یه اجاره مغازه که می گیرم باید تا آخر ماه سر کنم . یارانرم باید هر ماه خرج کنم .

پیره زن یک قاشق روغن نباتی را ته قابلمه می اندازد و برنج نیم پز را از آبکش توی قابلمه می ریزد و زیر اجاق گاز را خاموش می کند .

دم دستگاه خودپرداز میدان تره بار چند نفری در نوبت ایستاده اند . پیره زن و پیره مرد آخر صف می ایستند .

پیره زن می گوید : حاجی رمز کارتو یادته ؟

پیره مرد منومن کنان می گوید : آره الان یادم میاد . دوازده سیزده یا دوازده هیفده .

پیره زن می گوید : من رو کاغذ نوشته داشتما یادم رفت بیارم گفتم تو از حفظی .

پسر جوانی جلوتر از پیره مرد و پیره زن داخل صف ایستاده است . پیره مرد می گوید : پسرم نوبتت شد واسه مام پول می گیری؟

پسر جوان می گوید : پدر جون من حرفی ندارم اما دزدی زیاد شده به کسی اطمینان ندارین ، کارتتونو دستش ندین .

پیره مرد می گوید توام جای پسر من ایشاالله که جون درستی هستی .

پسر جوان سرش را چایین می اندازد و می گوید خیلی ممنون . نوبتشان که می شود ، پسر جوان کارت را داخل کارت خوان می گذارد و می گوید : رمزتون چنده ؟

پیره مرد می گوید والا درست یادم نیست ، فکر کنم دوازده سیزده باشه . پسر جوان می گوید : پدر جون رمز کارتت باید درست باشه وگرنه سه بار که اشتباه بزنی ، دیگه نمیتونی پول بگیری ، باید بری بانک رمزتو عوض کنی .

پسر جوان رمز را وارد می کند و از طرف دستگاه اعلام خطا می شود . پسر جوان می گوید : رمز اشتباس .

پیره زن می گوید : حاجی تو که مدمئن نیستی ول کن نمی خواد دردسر درست میشه . بیا بریم همین قد که پول هس خرید کنیم .

پیره مرد می گوید آره ولش کن هرچی می خوان خودشون بخرن بیارن .

روز جمعه است . آفتاب بالا آمده است و هوا گرمتر شده است . صدای زنگ خانه می آید . پیره زن از پشت آیفون می گوید : کیه ؟ نوه پیره زن می گوید : سلام مامانی منم هلیا زود اومدم کمکت کنم .

پیره زن می گوید : سلام خیلی خوش اومدی .

نوه پیره زن مادربزرگش را می بوسد و می گوید : بابایی کجاست ؟ پیره زن می گوید بابایی تو اتاقه ، امروز که شما میخواستین بیاین نرفته پیش دوستاش ، خونه مونده .

صدای رادیو از بیرون اتاق شنیده می شود . دختر در اتاق را باز می کند . پیره مرد پتو را تا روی سرش بالاکشیده و طاق باز خوابیده . دختر می گوید : سلام بابایی . اما پیره مرد جوابش را نمی دهد .

نور آفتاب از لای پرده پنجره اتاق به تو تابیده و ستون گردو غباری که در هوا در حال جنب و جوش هستند دیده می شود. دوباره دختر می گوید : سلام بابایی ، بازهم پیره مرد جوابش را نمی دهد. دختر کمی مکث می کند و جلو می رود ، پیره مرد را تکان میدهد و می گوید : سلام بابایی . پیرمرد پتو را از روی صورتش کنار می زند و می گوید : سلام باباجون . خوش اومدی . 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : خواننده
آدرس اینترنتی : http://

سلام

ببخشید یک اشتباه تاپی داشتید"قلطی زد" باید غلطی زد نوشته شود

و دیگر اینکه جسارتا داستانتان کشش لازم را نداشت..

قلمتان سبز