معرفی مجموعه شعر " در بی نهایت " سروده آذر نادی

نویسنده : پیاده رو
تاریخ ارسال : بیستم بهمن ماه ١٣٩١


"در بی نهایت "

مجموعه شعر

شاعر : آذر نادی

چاپ اول : 1391

شمارگان : 1000 نسخه

قیمت : 3000 تومان

 

شعری از همین مجموعه :

 

هیچ کسی غیر او...

                                                                                                                                           
آمده مهمانتان سفره ی تان رو به راه

کاغذ وشعر وقلم، آتش و عشق وگناه

باز غزل می کشید، روح در آن می دمید

جمله اول سپید، جمله دوم سیاه

آدم شیطان سرشت عبد و عبید گناه

بس که به جای بهشت رفته به تبعیدگاه

چاره راهی که نیست ، پشت و پناهی که نیست

باز ترک خورده است سر به سر سرپناه

پس به کجا میتوان داد ز دادار برد...؟!

« شاهد» دل می شوم باز در این دادگاه

خود قسمم را شکست، او به دلم برد دست

هیچ کسی غیر او، اشهد ان لا اله...

...

چهره من گم شده در پس آیینه ها

بس که شبیه من است صورتکم گاه گاه

بس که شبیه من است صورت مصنوعی ام

می شود آن را گرفت با « خود» من اشتباه

...

دست عزیزت کجاست تا که عزیزش کنی

یوسف  من سالهاست مانده در اعماق چاه

 

" در بی نهایت " نام دومین مجموعه شعر آذر نادی است که امسال نشر شانی آن را به زیور چاپ آراسته است . این مجموعه شامل 36 شعر در قالب غزل و 5 شعر در قالب قطعه است که در 88 صفحه به مخاطبان شاعر ارائه گشته است . نادی پیش از این مجموعه شعر "پایان راه های موازی" را توسط انتشارات اخوان خراسانی منتشر کرده بود . با هم شعرهای دیگری از مجموعه " در بی نهایت " را می خوانیم .

 

یک بار دیگر

 

نزديك بود آسمانم بوي كبوتر بگيرد

نزديك بود ازدواج مهتاب و شب سر بگيرد

يك آتش گرم و كوچك بر پا شده در نگاهم

شايد زكه اين شعله يك روز در خرمنت در بگيرد

اين قصه هاي غم توست، دل مي سرايد دوباره

تاشب به پايان رساند، تا صبح از سر بگيرد

افتاده ام در سراشيب.. تا دره مرگ انسان

بگذار دست مرا عشق يكبار ديگر بگيرد

در چنگ مي گيردم باز دردي مرا مي فشارد

در بند بند همين شعر هر بار با هر " بگيرد "

نا ازموده است اين دل در عاشقي كاش مي شد

اين امتحان را خداوند قدري سبك تر بگيرد

آغوش وا كرد حسي مانند حس رهايي

آمد مرا بار ديگر آرام در بر بگيرد...

 

باد برده

 

مرهمی نمی شود گذاشت، زخم های ناشمرده را

 بار درد روی شانه ام، عاقبت شکست گرده را

 روی سر گذاشتندم و ... دور من شلوغ می شود

مردمی غریبه می برند باز روی دست، "مرده" را

  آسمان دوباره سر گرفت شکوه های گاه گاه را

روی شانه های من شکست بغض ابر سر سپرده را
 
گفته اند باد می برد، هرچه را که باد آورد...

می شود کسی بیاورد آنچه را که باد برده را؟

 من چگونه عاشق اش شوم، با کدام دل ، کدام حس

دست کس نمی شود سپرد این دلی که دست خورده را

...

در پی کدام فتح نو صف کشیده چشم های من

می شود به جنگ تازه برد، لشگر شکست خورده را...؟!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :