داستانی از محمد علی نیک پور

نویسنده : محمد علی نیک پور
تاریخ ارسال : بیست و هشتم مهر ماه ١٣٩١


خسته و تشنه بودم و شرشر عرق میریختم.کول پشتی خود را باز کردم تا بطری آب از آن بردارم که دستم چیز نا آشنایی را لمس کرد.کیف را بر زمین گذاشتم.نمیتوانستم باور کنم آنچه به چشمانم میدیدم.نوزادی در کیفم بود.تشنه و گرسنه به نظر میرسید.در حال مرگ بود.آنقدر اوضاعش خراب بود که حتی نمیتوانست گریه کند.گریه اش بیصدا بود.نمیتوانستم درست فکر کنم.فقط میدیدم که دارد در پیش چشمهایم میمیرد.همانطور کیف را روی کولم انداختم و شروع کردم به دویدن.کاملا گیج شده بودم.تا به خیابان رسیدم در چشمان یک یک مردم مینگریستم و از کنارشان میگذشتم.نمیدانستم چه به آنها بگویم.نمیتوانستم هیچ بگویم..آن قدر دویدم و دویدم که به ناگاه خود را در جایی خلوت یافتم بی هیچ آدمی و بی هیچ خانه ای و بیمارستانی.گرم بود.جرئت نداشتم به آن نوزاد درون کیفم نگاه کنم.باز به طرف خیابانهای شلوغ قبلی دویدن آغاز کردم.افکاری مبهم با سرعت نور در ذهنم نقش میبستند و محو میشدند و میرفتند.از میان این همه افکاری که برق آسا در رفت و آمد بودند تنها همین یک جمله ، همین یک جمله به گوشه ای از مغز پر آشوبم گیر کرد و همانجا ماند.این بچه من است؛بچه من.هنوز میدویدم و عرق میریختم.یعنی چه که بچه من است.از شکم من در آمده.

اینبار به هرکه میرسیدم با صدایی بریده بریده و آرام و نا مفهوم میگفتم لطفا به بچه من کمک کنید دارد میمیرد شیر میخواهد به کیفم اشاره میکردم.اما همه سر تکان میدادند و نچ نچ میکردند و رد میشدند.وسط خیابان ایستاده بودم.توان فریاد نداشتم حتی.گرم بود.انگار کر شده بودم و صدای بوق ماشینها و اربده ها را نمیشنیدم.کیف را گشودم و به نوزاد نگاه کردم.آنقدر لاغر بود که میشد حتی استخوانهایش را دید.صدای نفسهایش.صدای خر خر قبل از مرگ.هراس آور بود.نا امیدانه راه میرفتم که خود را یافتم در حالی که از پله های ساختمانی بالا میروم.تابلو دستشویی؛ آبی به سر و صورتم زدم چند سیلی به خود زدم تا مطمئن شوم که بیدارم.چشمهایم را بستم و باز دوباره چشم باز کردم.نه یک بار که بارها.باز به نوزاد نگاه کردم.در را که گشودم سالن بزرگی پیش چشمهایم بود. شادمان شدم که به بیمارستان رسیده ام.به مردی با پیراهن سفید گفتم بچه ام گرسنه است دارد میمیرد؛دستم را گرفت و گفت از این طرف؛بچه در کیف است.ایناهاش.از این طرف.مرا به طرف زنی برد که لابدپزشک این بیمارستان است و کفشهای قرمز پوشیده بود.اما کسی جز من و همین مرد با پیراهن سفید و زن با کفش قرمز  در این سالن بزرگ پر از تختهای سفید نبود.به دکتر گفتم کیف.بچه من توی کیف است.گفت میدانم.به مرد با پیراهن سفید نگاه کرد و چیزهایی به او گفت که نمیتوانستم بشنوم.زن با کفشهای قرمز کیف را برداشت و بعد مرد مرا به روی تختی انداخت.بی هوش شدم.

چشمهایم را که باز کردم مرد با پیراهن سفید آرام گفت حالش خوب است.گفتم حال بچه گفت بچه اش را بده به من.زن با کفشهای قرمز آن نوزاد را پیچیده شده در پارچه سفید به مرد داد اما حتی صورت نوزاد هم در پارچه پیچیده شده بود.آن مرد یک دستم را محکم گرفت و گفت بگیر اما نه او نوزاد را به طرف گردن من می آورد. روی گردنم.

حس میکنم که دارم خفه میشوم.دارند خفه ام میکنند.نمیتوانم کاری کنم.هنوز یک دستم را گرفته و نوزاد را روی گردنم نگه داشته است.همه بدنم میلرزد. یخ کرده ام.دندانهایم به هم میخورد.میبینم که مرگ آمده است.خود را تسلیم و رها میکنم.دیگر با دستم دست مرد با پیراهن سفید را فشار نمیدهم.همه چیز تمام شد.مرد با پیراهن سفید آن نوزاد را ، بچه من را؛من را..من را ...

از روی گردنم برداشت و به سمت آن زن با کفش قرمز نگاه کرد.من به ناگاه دست آن مرد را با همان رمق آخری که برایم مانده بود فشردم و بیدار شدم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : محمدجواد کشوری
آدرس اینترنتی : http://

درباره ی اثر نظری ندارم.
اگر اثر از ارنست همینگوی هم باشد و رسم الخط را رعایت نکرده باشد و املایش صحیح نباشد نمی توان از آن تعریف کرد.

ارسال شده توسط : رضا
آدرس اینترنتی : http://

من قبلا در رمان به نام عشق به نام پند یه جیزی تو این مایه ها خوندم

ارسال شده توسط : حسین
آدرس اینترنتی : http://

چراغ ها را من خاموش می کنم. شما آرام بخوابید.

ارسال شده توسط : مهرگان
آدرس اینترنتی : http://www.maslub.blogfa.com

زياد كار نشده روي داستان انگار طرح واره است .موفق باشي

ارسال شده توسط : سایه
آدرس اینترنتی : http://

میشه از روش یه فیلم نامه یا یه نمایش نامه نوشت برای اون کسایی که بچه هاشونو محکوم به مرگ می کنند فقط به جرم اینکه به خواست لذت پدر و مادرشان به دنیا میان، نه به خواشت خودشون!!!