شعری از نزند بگيخاني/ برگردان : بابک صحرانورد

نویسنده : بابک صحرانورد
تاریخ ارسال : بیستم مرداد ماه ١٣٩١


 


نزند بگيخاني
شعر معاصر كردستان عراق
مقدمه و برگردان: بابك صحرانورد


نزند بگيخاني، يكي از شاخص ترين زنان شاعر كردستان عراق  سال 1964 در شهر كويه ي عراق متولد شده است. تحصيلاتش را تا مقطع ديپلم در همان جا به اتمام مي رساند و آنگاه در دانشگاه زبان انگليسي مي خواند و دكترايش را از دانشگاه سوربون فرانسه در رشته ي ادبيات تطبيقي اخذ مي كند . نزند تا كنون چندين مجموعه شعر مستقل منتشر كرده و برخي از آثارش به زبان هاي عربي، انگليسي، فرانسوي و سويدي و فارسي برگردانده شده است . به تازگي نيز يكي از برترين جوايز شعر فرانسه را از آن خود كرده است. اين شاعر سال هاست كه در غربت بسر مي برد و سردبير روزنامه معتبر لوموند در بخش كردي است. شعر زير يكي از سروده هاي خوب  اين شاعر است كه براي نخستين بار به فارسي برگردانده شده است.
جزيره اي دل پريش
من عاشقم، عاشق
عاشق غروبي بنفشه آسا
كه دو ديده ي پر از حسرت و تمنا
گونه هايشان را در من خيساندند و  
آن وقت بود كه  دو لب پاييزيوش، بانگ دادند:
« راهت لبالب از روشنايي باد، فرزندم »
و آنگاهبود كهمن تن به كوچ  دادم.


من در فراسوي مرزهاي آشنايي مي زيم
اتاقم، همسايه ي ديوار بة ديوار آب است و
رفيق سنگ .
از پنجره ي اتاقم
 هميشه
گوش به ترانه ي موج و ساحل مي سپارم
گوش به صداي خيس تنهايي .
از پنجره ي اتاقم
زيبايي آه چه خوش منظر است
مستي،

 هوس و مرگ

 هر سه پيدايند.
از پنجره ي اتاقم
جزيره اي دل پريش پيداست
در آنجا
مادرم چهار زانو

نشسته است
دست هايش سرشار از نذر و نياز
و ديدگانش سرشار از انتظار.


مردم آن جزيره پيكرشان به مانند اشباح
و چشمانشان به چشمان دريا مي ماند
هر آنگاه كه كشتي ي را نظاره مي كنند
دهان هاشان را با اندازه ي رويا هاشان مي گشايند و
فرياد بر مي كشند
و پارچه اي سفيد را در هوا ميرقصانند
آغوششان را براي پرنده يخوشبختي مي گشايند
 مردم آن جزيره در آرزوي پروازند
من نديدم هيچ كشتي  در آن بندر لنگر اندازد
مردم آن جزيره تنهايند، تنها
مردم آن جزيره در ميعادگاه ابدي دل افسردگي اند .

اي موج همسايه
من در ميان مردم آن جزيره
چشماني پر از حسرت
و لباني به خشكي پاييز مي بينم
من در ميان مردم آن جزيزه قامت ناهموار نااميدي را
به اندازه قامت تو بالا بلند مي بينم .
مردم آن جزيره تنهايند
مردم آن جزيره در ميعادگاه هميشگي دل افسردگي اند.


سيماي شان شبح گونه ست  و
لحظه هاشان چكه چكه فرو مي چكد
من در ميان مردم آن جزيره دست هاي مادرم را مي بينم
و سرگذشت غمگنانه زنان عشيره ام را .
مادرم با پارچه يي سپيد
در انتظار ديدن هما است
در انتظار گم شدن كودكي هايش است

من در هر سپيده ي صبح
آن جزيره را مي نگرم
كه در درد و رنجخود جوش خودبه جوش مي آيد
قلب آن جزيره را مي بينم
كه در ميان چهار مرز تنگ نظر
هر صبحگاه از حركت باز مي ايستد
مردم آن جزيره از دست زندگي
خطي از مه نااميدي را به اعماق عدم مي كشند.


اي موج همسايه
من عاشقم
عاشق جزيره اي دل پريش
كه از درد به جوش آمده

اي موج همدم

مرا بر بال نرمت بگذار
بلندم كن، بپيچان و با خود ببر
مرا تا قلب آسمان ببر

تا ترانه اي سپيد را
در آسمان آن جزيره محبوسبخوانيم
ترانه اي سپيد
براي جزيره اي
كه زندگي اش را  در وعده گاه

 هميشه افتادن ها و

 هميشه مردن هابه سر مي برد
ميعادگاه ابديهميشه مردن هاي

زنان عشيره ام .
 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :