داستان هایی از مریم هومان

نویسنده : مریم هومان
تاریخ ارسال : هفتم مرداد ماه ١٣٩١


این سرزمین به فروش می رسد

این که دریا بود یا رود نمی دانم این که صخره بود یا شن را هم .فقط آبی بود وبلند واز فراز بلندی سبز بود وپست.من ایستاده بودم با یک زن چوبی کوچک توی جیبم که تقریبا وزنی نداشت.یکی از خیلی .یکی از خیلی زن های چوبی کوچکی که ساخته ام .

این زن های چوبی چشم های من هستند پاهای چوبی من .دست هایم وانگشتان نحیف استخوانی ام .من با این زن ها طی ارض می کنم .هر بار که یکی از آن ها را می سازم هر بار که برجستگی های نرم زیبای روی تن چوبی گرمشان خلق می کنم با ظریف ترین قلم تراش ها وسوهان های ظریف فلزی  سر کوچک شان را از تنه جدا می کنم از اعماق خودم در دهان قرمز شان می دمم تا جان بگیرند.

خلق شد !این یکی فرشته ی زیبای من هم آفریده شد با دست های خودم .اسمش را به من خواهد گفت وقتی با او به سرزمینش بروم .چون هر کدام از این زن ها جایی خانه دارند واین یکی را خوب یادم هست جایی میان هزار هزار درخت که تنش ساقه ی ترد کوچکی از هزار هزار شاخه ی هزار برگ یکی بود .یک درخت از این جنگل ویک شاخه از یک درخت این جنگل که با او بر فرازش ایستاده ام وبرگ ها مثل موج های آب دریا   خیز بر داشته اند.

من زن های چوبی ام را می فروشم !خب دیگر زندگی خرج دارد چرخ زندگی را باید چرخاند .خوب هم می خرند .وقتی به استعدادم برای پول درآوردن از راه چوب پی بردم که خیلی خیلی احمق بودم .یک روز با سوهان ناخن مادرم بی نهایت مجسمه ی بودا روی یک پوست گردوی درسته کنده کاری کردم .همان سرتاس ،شکم گنده وپاهای درهم قفل شده نیمه برهنه وآنقدر تو در تو که حتی خودم هم نمی توانستم تعدادشان را تخمین بزنم . ولی یکی از دوست های پدرم گردو را 1000 تا ازم خرید .وخیلی خیلی بیشتر از این عدد تعریف وتعبیر برایش ارائه داد .آن روز  به گردی گردو وبرجستگی شکم بودا فکر می کردم  که ناگهان آن پاهای در هم قفل شده باز شد شکم گرد قهوه ای وآن ردای پارچه ای چین خورده وخر مهره های گردنش به حرکت در آمدند .بودا دست مرا گرفت وبه هزار توی معبدی برد که مثل پوست گردوی تازه دست هایم را سیاه کرد.با اینکه محکم دستم را گرفته بود ولی گم شده بودم .کاملا معلوم بود خودش هم راه را بلد نیست .چاق بدترکیب .به زور دستم را از توی دست های گنده اش کشیدم بیرون وبدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم یک نفس دویدم .همه ی آن معبد وهزار توهای سیاهش مثل پوست گردو ترد وشکننده شد .برگشتم وگردو را 1000 تا فروختم به دوست پدرم وبعد از آن دیگر هیچ وقت به گردو دست نزدم .در عوض زن هایم را تراشیدم .زن های چوبی دوست داشتنی ام را .

بد نیست اگر وقتی از سفر برگشتی همسفرت را به قیمت خوبی بفروشی مخصوصا اگر مثل من همیشه به اندازه کافی چوب سوغاتی بیاوری که همسفرهای بعدی ات را بسازی .من همیشه یک چمدان چدنی مخصوص همراه دارم که با پلاستیک فشرده چند قسمت شده در هر قسمت مقدار زیادی پنیه ویک روکش ساتن زرد هست که به دقت چوب های مختلف را از هم جدا می کند .من چوب ها را می شناسم این تخصص من است .مثلا این یکی آنقدر ترد است که  تیغ صفرم مثل کره می بردش .ویا این یکی در هر لایه اش یک رنگ دارد اگر عمودی برش بزنم از صدف های کف دریا هم درخشان تر می شود وبر عکس در برش عمودی رنگ سرخ عنابی اش را به نمایش می گذارد که با کمی روغن جلا از لب های پرنسس شاه پریان هم قرمز تر می شود.باید به دقت از هم جدایشان کنم روی هر قسمت چندتا کیسه ی کوچک پود جاذب رطوبت می گذارم وبعد در چمدان را می بندم .شاید گنج من کمی احمقانه به نظر برسد فقط چند قطعه چوب ده   بیست سانتی با قطر کمتر از دوازده  .اما هرکدام از این ها بعد از کامل شدن به اندازه یک شمش نفره قیمت خواهد داشت .این هنر دست من است .وجادوی تیغ ها وسوهان ها .

زن های چوبی من حرف نمی زنند .نگاه می کنند ،آرزو های کوچک وبزرگ مرا می بینند وهمه را یکجا برآورده می کنند .تا روزی که یکی از آنها توی جیبم است توی هیچ سرزمینی غریبه وتنها نیستم .هر جا که یکی از آنها را خلق کنم آن سرزمین به نام من سند زده می شود .من مالک هر دانه گیاه وهر قطره آب وهر لحظه وزیدن باد در هر سرزمینی هستم که در آن زنی را از یک قطعه چوب خلق کرده ام .

زن های چوبی من حرف نمی زنند فقط گاهی که دلگیر می شوند می سوزند .اولین باری که سوختنشان را دیدم سرم به دوار افتاد اصلا سر در نمی آوردم انگار احتراق از مرکز مرکز تنشان شروع می شد بعد سیاه می شدند وبدون کوچکترین شعله ودودی به تکه زغال سیاه نرمی تبدیل می شدند که توی دست مشتری پودر می شد .چند بار این اتفاق افتاد تا جایی که دیگر کسی حاظر نبود برای داشتن یک مجسمه ی چوبی که هر لحظه ممکن بود  توی دستش پودر شود پولی بدهد .

من فقیر شده ام .کار دیگری بلد نیستم .همه ی زندگی ام یک دکان نجاری بود ویک مشت چوب که دیگر کسی انها را نمی خرد .چه چیزی باعث سوختن شان می شود ؟راه افتاده ام ویکی یکی به همه ی جنگل ها وباغ ها وکوههایی که زنی را به من هدیه داده بودند سر می زنم همه ی این جاده هایی که به اسم خودم بود همه ی این زمین ها و سرزمین ها .همه را نگاه می کنم اما چیزی دستگیرم نمی شود .دل ودماغی برایم نمانده . چوب ها را جمع می کرنم ولی نمی تراشم .تنها شده ام دلم می گیرد وگاهی دلم می خواهد خودم را از شر خودم خلاص کنم .از شر این همه سوال بی جواب از شر این همه مسیر دور ودراز که هر روز می روم ولی به جایی نمی رسم .تیغ هام زنگ زده اند .این شهر ها وروستاها همه مال من هستند اما گرسنه ام.پا هام آبله بسته . این همه جنگل این همه کوه با درختان میوه ورود خانه ها ی سنگلاخ هیچ کدام سوال های مرا پاسخ نمی دهند. این که چرا زن هایم سوختند؟چرا ...

این سرزمین  بایر شده است .با همه ی درخت های میوه باز هم عقیم است .چون از آن ها زن نمی روید .چون چوب هایشان بدون شعله بدون دود می سوزد.جنگلش کویر است، دریاش کویر است، رودخانه اش ،کوه اش .

خسته ام.دیگر زنی نسیت که با او طی ارض کنم .پای پیاده همه ی این جاده ها وراه ها را می روم وبه هیچ نتیجه ای نمی رسم. دلم می خواهد دوباره به روزهای طلای ام برگردم. به وقتی که هیچ سوالی نداشتم همه چیز را می دانستم .می دانستم که من چوب ها را می شناسم می دانستم که زن های چوبی ام را خلق می کنم میدانستم که...

اگر چوب ها را می شناختم اگر من همه ی آنها را خلق می کردم چطور نمی فهمم چرا آن ها می سوزند چقدر احمق بودم که فکر می کردم می دانم .

کافه ی تابستانی قشنگی سر راهم است. بیرون در، سر یک گذر مثلثی روستایی چند تا میزو صندلی چیده اند بوی خاک نمناک می آید.  حالم خوش نیست می نشینم و  از توی چمدانم یک تکه چوب برمی دارم ونگاهش می کنم با دقت تمام. هیچ چیز غیر عادی ندارد .فقط یک تکه چوب است با رگه های تیره ی خشن .زن زیبایی با منوی غذا کنارم ایستاده بهم لبخند می زند .اما در کسری از زمان احتراق از مرکز مرکز تنش شروع می شود. حالا زن روبه رویم می سوزد  بدون شعله بدون دود وخاک  می شود ومی ریزد روی زمین .صندلی ها، میز ها  ، در ها وپنجره ها ی چوبی همه وهمه محو شده اند. ترسیده ام .

حالا توی خرابه ای خشک  ا یستاده ام واز نوشیدنی ومیز وصندلی وبوی خاک خیس خبری نیست . دیگر نمی خواهمشان. نه این  سرزمین  خشک عقیم را ونه آن زن ها را .برمی گردم وروی یک تا بلوی بزرگ فلزی با رنگ قرمزمی نوسیم :این سرزمین به فروش می رسد.

 

سر بخش

 

هنوز آنجا هستم . دور و بر آن ساختمان بلند قديمي مي پلكم . با اين تن بي سر . يك نفر سرم را مچاله كرد وانداخت توي سطل . شايد برايش مهم نبود . شايد دست وپا گيرش بود . شايد هم از چشمها و دهان بازم ترسيده بود !بعد تنم را كشان كشان از پله هاي تنگ و تاريك كشيد بالا و برد روي پشت بام بزرگ . روي موزاييكهاي كف و يك جايي بين اير كانديشنها ولم كرد . موزاييكهاي كف خيلي كثيف بودند . هميشه يك وجب خاك سياه رويشان بود و زير اير كانديشنها هم كه خاك با يك ماده روغني سياه گل شده بود . بعضي وقتها بچه ها جاهايي را آبپاشي مي كردند . آن وقت موزاييكها بوي خاك باران خورده مي گرفتند . هرچند آنجا هيچ وقت باران نمي آمد . بعد مي شد جلي بيندازيم و زير نور تابلو هاي تبليغاتي بزرگ درس بخوانيم . شبهاي تابستان پشت بام خيلي شلوغ مي شد . كاش ذهن آدم هم چرك نويس پاك نويس داشت . آن وقت من همه خاطرات او را مچاله مي كردم و فقط كارهاي خوبم را پاك نويس مي كردم .

بعضي و قتها هم كه از سر كار بر مي گشتم دير وقت بود و شامم را مي آوردم روي پشت بام مي خوردم .همانطور با مانتو مقنعه و كيف بزرگم مي نشستم روي لبه نرده ها و ساندويچم را گاز مي زدم . از باد خنكي كه به صورتم مي خورد لذت مي بردم و لي هوس نمي كردم خودم را پرت كنم پايين . بعضي وقت ها هم خو ش خو شك لباسهايم را آب مي كشيدم و مي انداختم روي بند رخت . ملحفه ها و چادر نماز م را . واز اينكه بند رخت را پر كنم از رخت هاي تميز و خيس و بينشان بدوم خوشم مي آمد . بعد مي رفتم تشت قرمز لباسشويي را پرت مي كردم روي هوا كه چرخ بخورد وتا بيايد پايين خودم هم چرخ مي خوردم و بعد با يك دست مي گرفتمش . سماع تشت لباسشويي بود نصف شب روي پشت بام !

 بعضي وقتها هم پايين را ديد مي زدم . خيلي دلم مي خواست عاشق يكي از آن پسرهاي عرب مي شدم . مثلا همان كه فلافلي داشت و شب كه مي شد با وسواس خاصي همه كاسه بشقابهاش را مي شست . سطل هاي بزرگ خيارشور و تابه هاي روغن را مي كشيد توي پياده رو كه حالا ديگر خلوت شده بود و شستشويي به راه مي انداخت كه نگو . از حدود 11 شروع مي كرد وتا 1 مي شست . يا آن يكي كه كفش فروشي داشت و زير كولر مغازه اش سطل مي گذاشت تا چكه  هاي آب كولر را صرفه جويي كند و وقتي سطل پر مي شد آبها را ول مي داد توي پياده رو و دم مغازه اش را آب وجارو مي كرد . من همه شان را دوست داشتم از نگاه كردن به زندگي آنها احساس زنده بودن مي كردم .اما اصلا فكرش را نمي كردم كه كسي آنقدر از من متنفر باشد كه بخواهد مرا بكشد !

 ولي او مرا دار زد . توي اتاق خودم . نه توي انباري اتاقم . جاي كثيفي كه هيچ وقت دلم نمي خواست توش بمانم . از سقف آويزانم كرد .بعد سرم را مچاله كرد وانداخت توي سطل .چرا؟

من كه باهاش خوب بودم . هميشه هر چه مي خواست از من مي گرفت . هميشه هم يك چيزي مي خواست . يك بار چراغ مطالعه ،يك بار ديگ زودپز ،يا كتاب اصطلا حات معماري. ازم متنفر بود ؟هر وقت توي چشمهاش نگاه مي كردم مي فهميدم . همسايه ديوار به ديوارم بود و جرئت نداشتم صداي ضبطم را بلند كنم چون فوري با مشت مي كوبيد به ديوار . آن روز بدون اينكه در بزند آمد تو . متوجه شدم كه از بساطم خيلي جا خورده . داشتم ماكت مي ساختم . همه جا پر از چوب و چسب و مقوا بود و بوي چسب هم توي اتاق پيچيده .من هم با موهاي باز كف اتاق نشسته بودم و مو هام همه جايم را پوشيده بود . وقتي سرم را بريد ،موهام را هم بريد ؟و قتي سرم را از پنجره پرت كرد  پايين حتما مو هام از خون قرمز شده بود و شره كرده بود پايين . نه !چون مچاله اش كرده بود حتما موهام همه صورتم را پوشانده بود و سرم مثل يك گلوله سياه زشت افتاد توي سطل و تالاپ صدا كرد .  صورتم  حيف شد نه ؟ يعني مقصر خودم بودم ؟ در را كه باز كرد گفت:اين چي مي گه ؟

گفتم :مي گه oh what would you dou if your dreamcame true?   

گفت :خب . اين يعني چي؟

گفتم :يعني چي كار مي كردي اگه همه آرزو هات بر آورده مي شد ؟

گفت :ااااا پس مي فهمي چي مي گه ؟

 گفتم :آره . جدا چي كار مي كردي اگه ....

گفت :كمش كن بينيم با با سرمون رفت

و در را آنقدر محكم به هم زد كه شيشه ها لرزيد . ولي من هنوز داشتم به اين فكر مي كردم كه چه كار مي كردم اگر همه آرزو هايم بر آورده مي شد .

شايد هم كار او نبود .

♣♣

آره شايد هم كار او نبود . اصلا از كجا معلوم كه به خاطر ابراهيم سر بخش نبوده باشد ؟ هرچند ما نمي دانستيم.تمام مدتي كه توي مقبره بوديم حواسمان به آسيبهاي بنا بود . ديوار نوشته ها را مي خوانديم و از طبله هاي گچ كاري و ريختگي مقرنس سقف عكس مي گرفتيم . من گفتم :گمونم اين ابراهيم و بي بي برگزيده از خادما بودن .

ولي مرضيه گفت :نه . معمولا خادما رو تو مقبره خاك نمي كنن . يا تو صحن مي زارنشون يا واسشون يه مقبره جداگانه مي سازن البته اگه خيلي آدماي درستي باشن . مثل بي بي حسنيه . يادته ؟تربت حيدريه .

من گفتم :آره ولي اين يه چيز ديگه است .

به سرم زد تاريخچه مقبره را از ميراث فرهنگي بگيريم . مرضيه  هم موافق بود .

 گفت:استادم خوشش ميآد . تا اينجا كه اومديم يه سرم به ميراث مي زنيم .

ولي تا آنوقت هيچ چيز ازشان نمي دانستيم .حتي من رفتم وروي زانوي ابراهيم نشستم . عادتم است هيچ وقت روي سر ميت پا نمي گذارم . ولي اصلا نمي دانستم كه توي اين گور يك تن بي سر دفن شده است .

توی تاریخچه نوشته بود )):ابراهیم سربخش که بقعه او در جوار امام زاده معروف است همان است که بی بی برگزیده مادر اوست .شبی سپاه خلیفه  که سری برای خلیفه می بردند به قصد خواب به زور وارد خانه شان شدند .نیمه های شب بی بی خدیجه به اتاقی رفت که سررا در آن گذاشته بودند .دید که سر زبان باز کرده و قرآن به صوت می خواند واتاق از نور آن روشن شده است .نزد ابراهیم رفت وبیدارش کردو  شرح حال بگفت .ابراهیم دلیل خواست .مادر گفت که این سر اهل بیت است ومن نخواهم گذاشت آن را ببرند .ابراهیم گفت که آن راغسل داده و دفن می نماییم .مادر گفت :از دست مخالفان چگونه خلاص شویم ؟ابراهیم گفت :سر مرا به جای این سر بگذار و همین کار را هم کردند .))

 از شو شتر كه برگشتيم مرضيه را بردم پيش خودم . هوا خيلي گرم بود و توي اتاق تنگ و زير باد مسخره كولر هم نمي شد نشست . بساطمان را برديم روي پشت بام و زير نور يك تابلوي نئون بزرگ نشستيم . دو تا چادر نماز گلدار دور خودمان پيچيده بوديم و باد هي ورقه ها و مقوا ها و موهايمان را تكان تكان مي داد . چاي و انار هم داشتيم و صداي گلنراقي  كه مثل باد مي وزيد .مرضيه گفت :جدا به خاطر اين پشت بوم بهت حسوديم مي شه .

گفتم :قابلتو نداره .

و خنديديم .يك قطره آب انار ريخت روي مقبره  امامزاده عبدا...

خنده روي لبمان خشكيد.

من گفتم : هيچ وقت درك نمي كنم بي بي برگزيده چطور اين كار و كرد؟ مثل ابراهيم وقتي سر اسماعيل رو مي بريد . آدم از سر خودش مي شه كه بگذره ولي بخشيدن سر عزيزت غير ممكنه.

گفت:ما چون بچه نداريم نمي تونيم درك كنيم .فقط پدرو مادرها مي تونن بفهمن .

♣♣♣

 فرداي آن روز با زاهد رفيم توي سايت تا روي نقشه ها كار كنيم . نگاه هاش آنقدر سنگين بود كه اصلا نمي توانستم كار كنم . دست به هر جاي نقشه كه مي زدم خراب مي شد . گفتم :همشو پاك كن خيلي خراب شد .

گفت لازم نيست پاكش كني . : ctrl +zرو بگير .  با اين دستور همه اش بر مي گرده به حالت اولش.

گفتم : كاش زندگي هم  CTRL +Z داشت.  

خنديد وگفت :خيلي خسته شدي بيا بريم بيرون يه هوايي بخوريم .

توي پا گرد پله ها ي طبقه پنجم ايستاديم و او وزنش را انداخت روی نرده ها و به پايين خيره شد . من از توي كيفم چند تا برگ اكاليپتوس در آوردم .

گفت :نتونستم اين عادت برگ خوردنو تركت بدم .

گفتم :چرا .

ويكي يكي برگ ها را انداختم پايين . برگ ها تند تند مثل فر فره دور خودشان چرخ مي خوردند و در عين سبكي تندو تيز سقوط مي كرند .

زاهد گفت :برگ هم برگ چنار . حتي سقوطش هم قشنگه . اينارو !مثل رقاصه هاي لاغر مردني كاباره ها انگار دارن  كان كان مي رقصن .جلف و سبك .ولي چنار وقتي سقوط مي كنه مثل اينه كه يه زن زيبا ي ايراني  با دامن پر چين گلابتون دوزي داره باله مي رقصه .

بعد كمرش را راست كرد و از توي كيفش پاكتي در آورد و داد دستم .

گفتم: اين ديگه چيه ؟

گفت :وصيت نامه .

من فقط نگاهش كردم . گفت :راجع به تنمه .مي خوام دست تو باشه .

نوشته بود :تن من پاك است آن را نشوييد .

گفتم :اعضاتو اهدا كردي؟

نوشته بود :باقي مانده ام را به آب هاي تخت سليمان تكاب بسپاريد .

گفتم :ولي تركا اين رسمشون نيست .

گفت :ايثار كه ترك و تازي نداره .

گفتم :ولي براي اينكارت نبايد منتظر هيچ پاداشي باشي . من وقتي دو هزار تومن از پولمو دادم به يه گرسنه كه سه روزه غذا نخورده فقط دو هزار تومن از پولم كم مي شه هيچ اتفاق ديگه اي نمي افته .

گفت :نه اون گرسنه هم سير مي شه .

گفتم :البته اگه واقعا گرسنه باشه .

گفت :اگه گرسنه نبود كه پول تو رو نمي خواست .

گفتم :شايد !

 ابراهيم سر بخش سرش را بخشيد ،چون مي ارزيد . سر من به چه درد مي خورد ؟مقوا ها و كاغذ ها و عكسها را باد برد .

مگر سر من را توي سطل زباله بزرگ پشت ساختمان پيدا نكردند ؟نه !پيدا نكردند .مستخدم هميشه همه كيسه زباله ها را از پنجره شوت مي كرد توي همان سطل .يعني الان يك عالمه كيسه زباله سياه بزرگ افتاده روي سرم ؟مگر آدم با چشم هاي سرش نمي بيند ؟پس من با چي دارم تن بي سرم را مي بينم كه تلو تلو خوران اطراف ساختمان پرسه مي زند ؟اينجا چكار دارد ؟من كه آنشب همه ورقه ها را جمع كردم بعد مردم .پس اين عكس چرا افتاده اينجا ؟اين تن كه سر ندارد  پس چطور پيداش كرد ؟حالا همينجا مي افتم و تمام مي شوم با عكس مرگ توي دست هام ؟ از من خواسته بود بگذارم تنش را تكه تكه كنند . البته اينطوري هر تكه اي از او جايي دوباره زنده مي ماند و زندگي مي بخشيد .اما آيا اين واقعا مفهوم ايثار است ؟تن من زير اير كانديشنها دارد مي پوسد .سرم هم كه توي سطل زباله است . سر امامزاده عبدا...هم پوسيد .سر ابراهيم كجا رفت؟خليفه وقت با  سر ابراهيم  كه  جاي سر امامزاده عبدا...برايش برده بودند چه كرد  ؟انداخت جلوي سگ ها ؟بي بي برگزيده چطور سر پسر خودش را بريد .واقعا لازم بود؟

من گفتم :كار ابراهيم سربخش خود كشي و كار مادرش قتل عمد بود .

باد وزید .مرضیه ورقه ها را جمع کرد وگفت :حتي دانته هم خودكشي براي آزادي رو جايز مي دونست .

من جل وپلاس را جمع کردم وانداختم روی دوشم وهمانطور که از پله ها پایین می رفتیم گفتم:اولا سرت بايد بيارزه  .بعدم بايد مطمئن باشي اون واقعا گرسنه است .

مرضیه گفت:هيچ وقت از هيچ چيز نمي شه مطمئن بود .فقط بايد اعتماد كرد .

صداش توی راه پله پیچید.فقط باید اعتماد کرد .اعتماد کرد. اعتماد کرد. هنوز هم صداش توی گوشم است .من هم اعتماد کردم ولی او سر من را برید وانداخت توی سطل.آره کار خودش بود .

 آن دستي كه سر من را بريد ،دست جلادي نبود يا يك جاني بالفطره كه از من متنفر باشد و يا آتش خشم يا حسادتي چشمهاش را كور كرده ...سر من توي دست هاي يك دوست مچاله شد . يك دوست سر من را بريد وتنم را از بالاي پل انداخت توي شط . خودم خواسته بودم . گفتم :بذار تنم خوراك ماهي ها ي اين شط بشه .مثل باقي مونده كيك تولدمون يادته ؟كه با هم مي ريختيم واسه ماهي ها .

او دوستم داشت .ولي دليل نمي شد كه اين كار را نكند . ما بايد مي مرديم . همه يك روزي بالاخره مي ميرند .چه بهتر كه نوع مرگمان را خودمان انتخاب كنيم نه ؟بعد از من چه مي كند ؟با خاطره آن تن بي سر ؟با خاطره آن سر مچاله شده ؟با خاطره آن سقوط؟

انار را نگاه كرديم كه مثل سر زخم خورده اي سقوط مي كرد . بعد باد آمد و عكس ها و يادداشت هايمان را به هم زد . چادر نماز هاي گلدارمان دور پاها و بازو هايمان پيچيد ومجبور شديم برگرديم توي اتاق. بايد مثل بي بي برگزيده بميرد . بايد جايي كنار من دفن شود .جايي توي بستر همين شط . شايد روزي به من بپيوندد. شايد !شايد!البته اگر كار او بوده باشد !

 من آن عكس را توي روستاي دوست محمد زابل از يك پيرزن دم مرگ سر زنده گرفتم . لحظه اي كه از دخمه تنگ و تاريكش آمد بيرون و آفتاب تيز سيستان خورد توي صورتش و باد كمي از دستار سياه و دامن لباس سفيدش را طوري لرزاند كه انگار متولد شد . اسم آن عكس را گذاشتم عكس مرگ . چون مثل خروج از رحم مادر و قرار گرفتن در برابر آفتاب حقيقت زيبا بود . آورده بودم كه به مرضيه بگويم مرگ من يا زاهد يا حتي ابراهيم وبي بي برگزيده مي تواند زيبا باشد وجواب همه سوالهايمان را از توي چشم هاي هما ن پيرزن بكشم بيرون . كه آب انار چكيد روي مقبره امامزاده عبدا... و باد وزيدن گرفت .روزي كه آن حقيقت چشم هايمان را مثل نور آفتاب سيستان بزند و لطف خداوند و ايثارش مثل باد هاي صدو بيست روزه زابل گيسوانمان را در هم بريزد خواهيم دانست .

 يعني بايد بميريم تا بدانيم ؟ما مرگ را تجربه مي كنيم . در هر بار كه سقوط خوابهايمان را مي درد .با هر برگ كه مي افتد .با هر قطره از خون هر اناري كه قلب هايمان را مي فشارد .با هر بار سفر كه پيچ جاده تركمان مي كند و ما هر روز به طريقي مي ميريم.سرهايمان مي پوسد .قلب هايمان فشرده مي شود .مچاله مي شويم واز يك بلندي پست سقوط مي كنيم .وان الانسان لفي خسر.با هر غروب آفتاب با هر غروب ماه .سقوط مي كنيم توي اين چاه .نه سرها ونه تن هاي بي سرو نه دل هاي مچاله شده و مرده مان هيچ كدام ارزشش را ندارند كه چنگ زده شوند .چيزي از دست نمي رود چون هرگز چيزي به دست نيامده .شايد چيزي باشد ولي آن چيز اينجا نيست .با اين وصف هر روز خواهيم دانست .ما به حقيقت نزديكيم همانقدر كه به مرگ .با هر تجربه ،كودكي درونمان سلاخي مي شود و با مرگ هر كودك پير ترو پير تر مي شويم .مثل دست هايمان آلوده مثل دل هايمان پژمرده . من خواب دیده ام ؟یا در بیداری سقوط می کنم ؟زاهد کنارم بود ومن برگ ها را از لای نرده ها به دست باد می سپردم اما حالا من برگ ها شده ام و زاهد هم نیست . سقوط تمامی ندارد سلوک من سقوط شده است .او معتقد بود که صعود است اما برای من که نبود اگر قرار باشد به جایی برسم آنجا قعر چاهی خواهد بود که در آن سقوط می کنم. هر ثانیه، هر لحظه، هر نفس. ما سلوک نمی کنیم که به جایی برسیم تنها خواهیم دانست .نهایت دانستن است ودانستن از هر سقوطی سهمگین تر .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : v
آدرس اینترنتی : http://

معتقدم که یا داستان رو خوب می‌شناسی بدذاتی نویسنده هستی تنها عیب هیچ خلاقیتی تفاوتی بین داستانهای نیست پس داستان رو نمی شناسی فقط ذاتا تحت تاثیر مطالب که خون دی این بد نیست فقط نشونه کم کار یه و جرات فراتر نرفتن

ارسال شده توسط : آریا
آدرس اینترنتی : http://

من داستان اولتون رو خوندم. نمی دونم چرا ما فکر می کنیم هر چیزی میتونه داستان باشه به نظر من یک متن ادبی زیبا بود. البته من به عنوان یک مخاطب عام در مورد داستانتون نظر میدم. هرچیزی که دارای تصویر سازی و یک سری کلمات پیچده باشه داستان نیست. شاید از نظر مخاطب خاص داستان شما دارای نقاط قوت زیادی باشه ، اما اگه هنرمند قرار باشه به مخاطب عام خودش توجهی نداشته باشه که فایده ای نداره.

ارسال شده توسط : حسین صباغ
آدرس اینترنتی : http://

بسیار خوب و بسیار بد

ارسال شده توسط : نعمت مرادی
آدرس اینترنتی : http://nematnoradi.blogfa.com

داستان زیبایی بود