شعری از کیوان داوودیان

نویسنده : کیوان داوودیان
تاریخ ارسال : دوم مهر ماه ١٣٨٩


1

 

آرام سر گذاشت برآغوش ِخوابمان

پایین که آمد از پله ها آفتابمان
تنها «خیال تختی» داریم و سَرتر است
از تاج و تخت های جهان، تخت خوابمان
افتاده ایم از همه ی آب و تابها
افتاده است آب هم از آسیابمان
از برگ و بار و از تب و تاب قدیم ما
آنچه که مانده است درخت است و تابمان

2

 

جز دودمان رفته به بادت چه دیده است؟ 

چشم خمار دوست که ابرو کشیده است
سر می دهم به حلقه ی بازوت کز ازل
سر را خدا برای همین آفریده است
دیشب مگر چه در قفس سینه ات گذشت؟
که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است
از گرگهای برّه نمای چه گلّه ایست؟
چشمی که در مراتع چشمت چریده است
هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی دهم

زخمی که دل به قیمت جانش خریده است 

 

 

رباعی ( 1 ) 

 

من آمده بودم تا غم را بکشم 
آهسته شبی یک همدم را بکشم
شکلِ من و غم یکی ست حالا چه کنم؟
غم را بکشم؟ یا که خودم را بکشم؟


رباعی ( 2 )

 

یکروز مرا به خاک بسپار و برو
با خود دلِ سنگت را بردار و برو
 آن شاخه گل مریم من را نبری
بر روی مزار آن را بگذار و برو.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : اکبر جعفری
آدرس اینترنتی : http://

غزلهایتان زیبا بود پیروز باشی