داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی

نویسنده : بهاره ارشد ریاحی
تاریخ ارسال : شانزدهم تیر ماه ١٣٩١


دسته موهای خاکستری روی شقیقه هایش..

 

صدای چرخاندن کلید در قفل درب ورودی..

زن: " سلام. دیر کردی."

مرد برفها را از سرشانه اش می تکاند وپالتویش را آویزان می کند.

زن: " کفشاتو رو پادری بذار اگه خیسه. تازه تی کشیدم."

مرد: " سلام. ". . مرد ( زیر لب ): " شاید اعتکاف کنم. سه روز. بی آب و غذا.."

زن: " شام برات باقالی پلو با ماهیچه پختم. سرد میشه. زود بیا."

مرد آبی به صورتش می زند و زیر لب می گوید:" به نظرت این ترم فلسفه تدریس کنم یا به تزم برسم؟"

زن: " تو که رفتی، مادرت زنگ زد."

مرد در آینه نگاهی به دسته موهای خاکستری شقیقه هایش می اندازد.

زن: " گفت قرصای خوابش تموم شده. براش بخر."

مرد ( زمزمه کنان، رو به آینه ) : " تا حالا به جای خالیِ بودنت فکر کردی تو خوابای من؟ "

صدای بهم خوردن ظروف از آشپزخانه..

مرد ادامه می دهد: " حق داری که ندونی. تو که تو خوابهای من نیستی."

زن: " راستی، فردا میرم آرایشگاه. کلیداتو جا نذاری دوباره."

مرد عینکش را به چشم می زند و رو به آینه دست می کشد روی دسته موهای خاکستری روی شقیقه هایش..                 

 

مجسمه

 

راهروی ورودی که تمام می شد، سالن اصلی دایره شکلی جلوی پایت پهن می شد با سقف بلند و طاق آسمان کذایی، که همیشه آبی و بی ابر بود..مجسمه ی گچی یا سنگی یا مومی، نمی دانم، هرچه بود؛ سفید و یکدست، برق انداخته شده و متفکر، تکیه داده شده بود به دیوار کرم رنگ کنار درب چوب آبنوس. فکر کردم تا به حال نوشته ی تابلوی طلایی رنگ زیر تندیس را نخوانده ام. مجسمه که می دیدم؛ آنهم سفید و یکدست، یاد تاج برگ زیتون و لباس یونانی و تن نیمه عریان می افتادم. شاید هم ایده ای برای مهمانی بالماسکه یآخر هفته. چشمانم را تنگ کردم به سفیدی یکدست تنه اش و با خودم کلنجار رفتم که پودر برنج، که عروس های ژاپنی به صورتشان می زدند، چه مزه ای می داده کنج لبهایشان. خنده ی بی موقعی کردم و تصاویر فیلم خاطرات یک گیشا جلوی چشمانم رژه رفتند.. پودر برنج از کجا بیاورم؟! جلوتر رفتم که توضیحات روی قاب طلایی را بخوانم که در باز شد و زن قدبلند و موقر همیشگی، که هنوز تلفظ صحیح نامش را درست یاد نگرفته بودم، کنج درب ایستاد و با سر اشاره ای به من کرد..پاکت نوارمغزی و داروها را دادم دست راستم و ویلچر مجسمه ام را که زل زده بود به تابلوی طلایی رنگ زیر تندیس، حرکت دادم به سمت در..

 

وصیت نامه

 

ده سالی می شد پا به این کوچه نگذاشته بود. برای سومین روز مرگش. نگاهی به عکس مغموم آگهی فوت نم کشیده ی دیوار کنار درب ورودی انداخت و بی اعتنا به جمعیتی که تمام تنشان چشم شده بود و لب هاشان همهمه، از راهروی عریض و تاریک گذشت و وارد سالن اصلی شد. بوی عود صندل می آمد و پارافین کهنه ی شمع. خبری از گریه های دروغین و نمایش های پر سرو صدای سوگواری نبود. چشمش افتاد به چشم های خشک زنک. هنوز هم مثل بدکاره ها بزک می کرد و رنگ های زرد و قرمز موها و لبهایش روی چروک های خصمانه ی صورتش که با خشم گره خورده بود، بیشتر از همیشه توی چشم می زد. آستین های توری لباسش را صاف کرد و روی صندلی فرانسوی پیرمرد جابه جا شد. کنار میز یادبود پر از عود و شمع و خرما و قاب عکس. نشست روی اولین صندلی خالی و به ناخن هایش چشم دوخت. بقایای رنگ سیاه لاک چند هفته پیش، مثل نقشه ی جغرافیا، روی سطح ناخن هایش مانده بود. با نوک یکی از ناخن هایش روی سطح ناخن دیگرش را می تراشید. و سکوت و نگاه ها و همهمه های نامفهوم، همه روی نقش های درهم ناخن هایش سنگینی می کردند. پیرمرد عینک ته استکانی اش را به چشم زد و کاغذ را لرزان، جلوی چشمانش گرفت.. برای شروع بد نبود؛ تمام اموال منقول و غیر منقول.. منتظر نماند. یک خرما از بشقاب روی میز کناری برداشت و آن را بالا گرفت. نیمی از سرها از تکه کاغذ به سوی او برگشتند. یک لحظه چشم های زنک را دید که گرد شده اند؛ " به سلامتی اش! "پیرمرد ساکت شد. زنک داشت با ناخن های قرمزش آستین های توری را پاره می کرد. خرما را در دهان گذاشت و هسته اش را تف کرد..

                            


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : اناهید
آدرس اینترنتی : http://

سلام زیبا بود تبریک