داستانی از ناصر نخزری مقدم

نویسنده : ناصر نخزری مقدم
تاریخ ارسال : نوزدهم خرداد ماه ١٣٩١


دست پلا

امروز یقینا آن روزی است که به مقصودم دست خواهم یافت . چه روزها و شب ها به نظاره نشسته ام و غم را جرعه جرعه فرو برده ام . لازم نیست تعجب بکنی و با خود بگویی عجبا این فسقلی هم دردی توی سینه دارد. درست است قلبم آن قدر بزرگ نیست که دو دهلیز و دو بطن داشته باشد ولی در همان دو حفره اش خون جریان دارد خون تیره و خون روشن . همین امر کارایی ام را کاهش داده است . از لابه لای گیاهان عبور می کنم و افسوس می خورم کاش خلقتی دگرگونه داشتم . من توی اقیانوس پهناور زندگی به چه کار می آیم .. آیا می توانستم  سرنوشت محتومم را تغییر بدهم . موجوداتی  حقیر که وجودم را نمی توانستند تحمل کنند نیش های زهردارشان را توی جانم تزریق کردند شدم گوشت تلخی که به هیچ صراطی سازگار نیست . چه می توانستم به آنها بگویم . بارها سعی کردم دری از محبت بگشایم . مشت کوبیدن توی خندق بود. فقط صدای تالاپی برمی خاست و بعدش سکوتی مدهوش کننده بود. این که نتوانی غرق بشوی نیشتری توی قلبم می زد. زیاد اندیشیدم . تا ناگاه دریچه های نور به دلم تابید. موضوع کم اهمیت نبود و نیست . اینکه بعد مدت ها بیداری های شبانه راه نجات را بیابی و زندگی را از لون دیگری آغاز کنی به خیلی چیزها می ارزد. اتفاقی بود . در بین دو مرز باریک حرکت  می کردم . بین دو محیط گیر افتاده بودم . ابتدا سرد بودم . انگار موج های قطب شمال به تنم می خورد. پس از حرکتی کوتاه گرمم شد . حرارتم بالا رفت و گونه هایم گر گرفت . دو جنس متفاوت و این قدر به هم نزدیک . دانستم آن زندگی دیگر ، دنیایی که مرا به خود می خواند چندان دورنیست . با کوشش خودم را به سطح رساندم. با پرشی که نیرویش را از ریزترین ماهیچه های پیکرم گرفته بود خودم را از محیط سیال و روان به بیرون پرت کردم . آن جا که افتادم داغ بود. روی شن ها دست پلا کردم . چشم هایم بی حالت شده بودند. پوستم داشت چروک برمی داشت .  آیا اینها نشانه های از حیات جدیدم بودند ؟  نمی دانم. 

نفس در سینه ام  بالا نمی آید. تارهای تنفسی به هم چسبیده اند. هوا اصلا آن تو نمی رود . جانم دارد از دست می رود ولی این بهت را باور نمی کنم دنیایی به وسعت بیکران با تلالوهای درخشان از رقص نور . من کنار دریایی  داشتم با دهان تشنه می مردم که از آن بیرون پریده بودم . کاش آن لکه سیاه که دارد نزدیک می شود مرغ ماهی خواری باشد . بیاید و مرا نوک منقارش بگیرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :