داستانی از شعبان بالاخیلی

نویسنده : شعبان بالاخیلی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩٠


حس عجيب

چند روزيست كه حس عجيبي دارم ،‌ حسي بين تهوع و ترس . احساس مي كنم درزير پوستم ، موجود منفوري وول مي خورد . از زير گلوگاهم به شقيقه ام و از شقيقه ام به چشمهام ،‌از آنجا به سينه ام . در شكمم مي چرخد و مي چرخد ... گاهي احساس مي كنم خودم هستم كه زير پوستم مي چرخم ... از زير گلوگاهم به شقيقه ام ...روزي در آينه موجود منفور را ديدم ...دمش از دهانم بيرون زده بود ... دمي داشت مثل يك موش ...يك موش موذي و چاق ...كه از دوسوي دهانش ردي از خون خشكيده بود و زير پوستش موجود منفوري خانه كرده بود .

چند روزيست كه حس عجيبي دارم ،‌ حسي بين تهوع و ترس . احساس مي كنم اين موجود منفور جوري قصد كشتن من را دارد . تا چند روز به دنبال اين حس عجيب دويده ام و در شكم دورش گشته ام حتا تا شقيقه هايم ... بالاخره تا دهان بالا رفته ام .

اميد وارم روزي بالا بياورم ... يك موش موذي و چاق ... كه از دوسوي دهانش ردي از خون خشكيده بود و زير پوستش موجود منفوري خانه كرده بود ...

چند روزيست كه حس عجيبي دارم ،‌ حسي بين تهوع و ترس . احساس مي كنم موجودات منفوري در زير پوستم وول مي خورند ... از زير گلوگاهم به شقيقه ام و از آنجا به چشمهام ... گاهي احساس مي كنم كه خودمان هستيم كه زير پوستمان وول مي خوريم ... از گلوگاهمان به شقيقه هايمان و از آنجا به چشمهايمان ...

چند روزيست كه حس عجيبي دارم ،‌ حسي بين تهوع و ترس .

امروز  بالاخره بالا آوردم ... با تمام قوا ...من يك گربه بالا آوردم ... يك گربه موذي و چاق .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : علی شربتی
آدرس اینترنتی : http:// www.taxishahri.persianblog.ir

سلام.داستان قشنگی بود شعبان جان
البته قشنگ تر از داستان دیدن اثر دوستی قدیمی بود بعد از حدود هشت نه سال. از اینکه موفقیتت نویسنده ای موفق دیدمت خوشحال شدم. یاد انجمن شعر وصال بخیر
درود

ارسال شده توسط : ارژنگ تورانی
آدرس اینترنتی : http://a-torani.blogfa.com

داستان حس غریب درپی ترس وتهوع بازخوانی می شودجایی که راوی به تجربه ای رسیده که حقیقت اافکارش واحساسات نهانش رابایدبه صورت جانوری بیرون قی کندعلیرغم اینکه این گونه داستانها درخلق معنایی نو وزیباتاکید روانکاوانه برانسان بیمارامروزی دارندمی تواندمثل مسخ کافکا باارزش تعلیمی وچه بساکارآمددرصدد به فرجام رساندن رسالت زندگی که همانا مرگ هست باشد قلمتان توانا آثارتان جاودان

ارسال شده توسط : رسول شهریاری
آدرس اینترنتی : http://

درود به شما دوست با استعدادم.داستان خیلی خوبی بود.تصویرسازی های ناب و بجا.به دور از سانتی مانتال بودن؛عالی بود.هرچند یک جمله را سه بار تکرار کردی اما تکرارت بجا و دوست داشتنی بود.پشت داستانت فکر بود،این عالیه پسر...ببخش این طور خطابت کردم،خب من عاشق سلینجر و فاکنرم.اصلا محشر بود پسر.. . تعلیقت را هم دوست داشتم.رگه های روانشناختی داستانت را لمس کردم و دوست داشتم.این ها برداشت من بود به عنوان یک نویسنده و کارشناس ادبیات داستانی در این مملکت که برای این رشته دانشگاهی هیچ ارزشی قائل نیستند.باز هم می گویم،کارت عالی بود.
به امید جاودانگی قلمت..

ارسال شده توسط : جمشید عزیزی
آدرس اینترنتی : http://jamshid-azizi.blogfa.com

سلام
یاد رمان 1984 جورج اورول افتادم،کاری زیبایی بود.
موفق باشید

ارسال شده توسط : mohsen jafari
آدرس اینترنتی : http:/www.mohsenjafari.blogfa.com

شعبان عزيز
با دو شعرآمده ام.
منتظرم تا مهربان بماني .

ارسال شده توسط : هستی
آدرس اینترنتی : http://

چه بی معنی گربه بالا اورده یعنی چه!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا داستان های دیگه اضافه نمیشه همه اش همیناس