داستان هایی از بهاره ارشد ریاحی

نویسنده : بهاره ارشد ریاحی
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩٠


پل معلق

 

چراغ گردان آمبولانس یکی در میان روشن می شود و نور قرمز رنگ در تاریک روشن غروب، گم..چرخ های کم باد ماشین، روی چوبهای بادکرده پل معلق به طرز خطرناکی تکان می خورند. سیل و طوفان، نیمی از دهکده را با خود برده است و اجساد متحرک لا به لای گل و لای ویرانه ها به دنبال تکه نانی..گوشه ی دیوار فروریخته ی ساختمان قدیمی شهرداری، کنار تابلوی رنگ و رو رفته ی سردر، سگ خشمگینی استخوان بازوی کودکی را بین دندان گرفته و بزاق چسبنده اش روی زمین می چکد. سگ، پاهایش را روی زمین می ساید و با غرولند سعی می کند غنیمت خود را از بین دستان مشت کرده ی زن جوان ژنده پوش بیرون آورد.

در میانه ی میدان سایه ی خمیده ی مرد عریانی با چشمهای گود رفته و نگاه توخالی، بین تپه ی بقایای اجساد قدم می زند و ملودی ترانه ی نا آشنایی را با سوت، زیر لب می نوازد.

چند لحظه سکوت.. گهگاه صدای چکه چکه قطرات آب می آید.. صدای شیون زنی در افق شرقی، از نقطه ی مبهمی به گوش می رسد. زن زمین می خورد. روسری قرمز گلدار از لا به لای موهای درهم گوریده اش روی شانه هایش می افتد. پای راست پیرزن می لنگد. دستانش را به شدت در هوا تکان می دهد و فریاد می زند. زن سکندری می خورد و بلند می شود. سراسیمه روسری را روی سرش می کشد و زیر بغل پیرزن را می گیرد.

تانک نظامی زنگ زده ای از سمت چپ وارد میدان می شود و 5 - 4 سرباز از آن پائین می پرند. مرد میانسال سیه چرده ای خود را به سربازها می رساند و پیکر نیمه جان کودکی را در آغوش یکی از سربازها رها می کند. سرباز جویده جویده جمله ی نا مفهومی می گوید. مرد ترسیده . با تردید چند قدم  به عقب بر می دارد و ناگهان شروع به دویدن می کند.

آن طرفتر، سرباز، پارچه ی گل آلود را از دور ساق پایش باز می کند و در گودال آب کوچکی می شوید. خونابه و گل، از تار و پود پارچه ی پوسیده سرازیر می شود. کودک به آرامی پشت اورکت نظامی سرباز را می کشد. سربازبه سمتش سر بر می گرداند.کودک، انگشت اشاره اش را به سمت پل معلق شکسته و آویزان می گیرد و ساکت می ماند..

لانگ شات، عریض تر از حد معمول می شود و جز تکه چوبهای فروریخته ی پل و باقیمانده ی لباس های پاره، چیزی نمی بینیم..

زیر کادر تصویر، در قسمت زیر نویس آلمانی فیلم، یک " سه نقطه ی بزرگ " نقش می بندد. برای چند ثانیه، دوربین تکان می خورد؛ مثل شانه های کسی که هق هق خشکی سر داده باشد. هنوز دیوارها را می بینیم و آسمان خاکستری..

صفحه تاریک می شود. به صندلی دوخته شده ام. سه نقطه ی آخر فیلم جلوی چشمانم به ستاره های کوچک لرزانی تبدیل شده. چراغ های سالن مجلل Berlinale Palast ، یکی پس از دیگری روشن می شوند. انعکاس نورهای سقف کاذب سالن نمایش بر دیوارهای سرخ رنگ، چهره ها را برافروخته نشان می دهد. صدای موزیک کلاسیک با بوی مدهوش کننده ی عطرهای فرانسوی و صدای جمله های پی در پی تحسین آمیز، درهم می آمیزد..

بازوی زن چاق صندلی مجاور به پهلویم ضربه می زند. خنده ی موربی کنج لبهای سرخابی اش نشسته و با شدت تمام، کف دست چپش را طوری روی کف دست راست می کوبد که سه انگشتر برلیان و فیروزه اش که با رنگ پیراهن شب یشمی اش ست کرده، کاملاً مشخص شود.کت نیم تنه پوست سمورش با بی قیدی روی شانه هایش سر خورده و زیر چشمی دستهای مرا می پاید.

تماشاچیان از جایشان بلند شده و کف می زنند..صدای تشویق بی امان مثل سکانس سوت زدن مرد فراموش شده..پیرمردی با کلاه پانامایی و کت پشمی خاکستری، دسته ی طلایی رنگ عصایش را که سری به شکل عقاب دارد روی زمین می کوبد و راهش را باز می کند. بوی توتون سیگار برگ کلمبیایی اش پشت سرش جا می ماند. خودم را درصندلی جمع می کنم و به کف سالن خیره می شوم. نوک کفش های چرمی براقی به مچ پاهای منجمد شده ام می ساید و چندشم می شود..

مجری برنامه ها با صدای بیروحی اعلام می کند:" رقابت در بخش فیلم های مستند، بسیار نزدیک است."

با خودم فکر می کنم، مرد عریانی که لا به لای جنازه ها سوت می زد، الآن کجاست؟؟

 

05/06/90ـ شنبه ساعت  14:50َ

سالن مخصوص نمایش فیلم های جشنواره ی فیلم برلین، در شهر برلین.

 

مروارید کبود

 

نشسته ام پشت پنجره. پشت شیشه ها. پاهایم آویزان مانده اند از پنجره ی طبقه ی پنجم.. نسیم خنک صبح مهرماه به کف پاهایم می خورد و جاذبه دیگر نمی ترساندم. دلم هوای راه رفتن کرده؛ قدم برمی دارم و در هوا قدم می زنم.

مادر در اتاق کودکی های من نشسته و با حوصله جعبه های مقوایی را بسته بندی می کند.   از اتاق پدر و مادر در طبقه ی پنجم دری باز می شود به حیاط قدیمی خانه ی پدربزرگ. فاصله ها قیچی شده اند. حس ناآرامی در وجودم تکان می خورد؛ به اوج می رسد و لرزه های مضطرب، تنم را در بر می گیرند. نگاه می کنم. حیاط قدیمی پر است از همبازی های کودکی. دور حوض می دوند. می ترسم زمین بخورند. می دوم. قدم های بزرگم به جهش های کودکانه شان نمی رسد. نفسم می گیرد. می ایستم.خم می شوم و کف دستم را فشار می دهم روی سینه ی سوزانم.. من، که دیگر من نیستم، خودم را می بینم. ایستاده ام پشت پنجره ی اتاقم و به خیابان شلوغ نگاه می کنم.." چرا نمی رویم؟ تو از همان اول هم دنبال بهانه بودی.."

مادر مرا نمی بیند انگار.وسایل را از کارتون های مقوایی در می آورد و دسته بندی می کند. جاروی دسته بلند را بر می دارم و با حرص زمین را جارو می کنم. یک کوه خاک جمع می شود کنج اتاق. خاکها را از پنجره بیرون می ریزم. من که حالا خودم هستم، به مادر نگاه می کنم. تنش از آب است انگار. از درون بدنش دیوار پشت سرش را می بینم. . پنجره را باز می کند. بوی خاک می زند زیر دماغم. خاک بالا آمده تا زیر پنجره..

ـ" هنوز آماده نشدی؟ ساعت 5 شده.."

سرم را بر می گردانم. نگاهم گره می خورد به دخترک رنگ پریده ای که باید خواهرم باشد.تکیه داده به قاب آینه ی قدیمی. نگاهم سر می خورد روی تن خودم در آینه. . پیراهن مشکی بلندی پوشیده ام. موهایم را جمع کرده ام. حلقه ی کبود زیر چشمانم خبر از سوگواری عظیمی می دهد. با تأسف سری تکان می دهد؛" تو ماشین منتظرتم."

دنباله ی لباسم گیر کرده زیر پاشنه ی 12 سانت کفشم. دهانم مزه ی خاک می دهد. دامنم را تکان می دهم؛ دانه های مروارید کبود یکی یکی می ریزند زیر پای آدم ها.. دست می کشم دور گردنم. گردنبند مروارید کبود سر جایش است. همه سکوت کرده اند. خطبه ی عقد جاری می شود. . پیرزن خمیده ای لنگان لنگان از میان جمعیت راه را باز می کند و جلو می رود. لباس شب مشکی براقی پوشیده.  روی پوست چروکیده ی گردنش جای بریدگی قدیمی و کهنه ای مانده. بوی خاک می دهد.. یکی از پاشنه های کفشم شکسته. کفشهایم را در می آورم و گوشه های دامنم را بالا می گیرم.. جمعیت پراکنده شده اند.. می دوم. انگار تا آنسوی سالن تزئین شده و پر سروصدا، یک دنیا راه است.. پیرزن نشسته روی صندلی و با دستهای لرزان حلقه ها را می گیرد جلوی داماد.. هیچکس را نمی شناسم. من امروز، من آینده؛ آدم هایی که شاید شناخته شوند روزی.. داماد تور سفید را از روی چهره ی عروس بر می دارد. جمعیت  هجوم می آورد. همهمه زیاد می شود.  صدای موسیقی، عطرهای درهم و کودکان پرسروصدا. سرک می کشم. برای لحظه ای کوتاه نیمرخ دخترک را می بینم. ته چهره اش آشنا می زند. زن چاقی تنه می زند. دوباره همراه جمعیت کشیده می شوم پشت ستون گردن های کشیده و موهای افشان و چهره های بزک کرده ی نا آشنا. . دامنم را تکان می دهم. کسی می گوید: " پنجره را ببندید.خاک همه جا را برداشت."

دستش را می گذارد کف دست مرد. قدم اول را برنداشته، پاشنه ی کفشش می شکند و زمین می خورد. جلو می روم. به داماد کمک می کنم و عروس را از روی زمین بلند می کنیم. بوی خاک می زند زیر دماغم.. پیرزن ایستاده گوشه ی سالن. نگاه عروس، از زیر انبوه مژه های سیاه مصنوعی دوخته می شود به نگاه خشمگین پیرزن.. من دود می شوم و خاک..خودم را می بینم؛ لباس مشکی براق پوشیده ام، با گردنبند مروارید کبودی که بیستمین سالگرد ازدواجمان هدیه گرفته بودم؛ از مهمان غریبه ای که تو هم نمی شناختی اش. . مهمان غریبه لباس عروس پوشیده. تو دستانش را گرفته ای و در پیست رقص هدایتش می کنی؛ نرم و آرام. من پیر شده ام. حلقه هایتان هنوز دست من است. بوی خاک می دهم..                   

09/07/90ـ شنبه ساعت  10:45َ

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : جلال ملکشاهی
آدرس اینترنتی : http://

توصیفات قشنگ و لی درگیر جزییات

ارسال شده توسط :
آدرس اینترنتی : http://

سلام
داستانک اولتون را خواندم بیشتر شبیه یک روایت است و خواننده هیچ سهمی در داستان ندارد شروع اول داستان خوب بود من در ابتدا در فضای جنگ ایران و عراق قرار گرفتم اما با تغییر موضعه ناهمنگی در داستان موج می زد و....
جسارت مرا ببخشید

ارسال شده توسط : فرهاد خاکیان
آدرس اینترنتی : http://hamartia.blogfa.com

سلام. داستان ها را خوندم. هر کودوم در جای خود بسیار خوش تکنیک و جزیی نگر بودند . بسیار لذت بردم ممنون.